The first 200 lines.
توهم نبود.
واقعاً اتفاق افتاد، پیت. اتفاق افتاد!
آنچه در «رازهایت را به من بگو» گذشت...
نمیتونم همینجوری پاشم برم اونجا و یه سری سؤال...
در مورد دختری بپرسم که تو فکر میکنی گُم شده.
سوابق صاحب خونه ـت رو بررسی کردم.
توی سنت جروم کار میکرده.
ولی جوازش باطل شده.
از یه مادر به یه مادر دیگه.
پارکر دخترمون رو نکُشت.
از کجا میدونی؟
چون پارکر بهم گفت.
خطرناک ترین بخشِ من...
اصلاً توی این سلول زندان نیست.
یه نفر بدتر از من هنوز اون بیرونه.
تو فایل صوتی شخصیِ یه گفتگو رو...
کپی کردی.
مامان بزرگ موزز بچه های زیادی رو به سرپرستی گرفت،
ولی اون یکی رو نتونست نجات بده.
رازت پیش من جاش امن ـه.
دوستت دارم.
میشه لطفاً گرگ رو ببری بیرون؟
کارن، من پیت گیلوری هستم.
خیلی خوشحالم قبول کردی منو ببینی.
فکر نمیکنم چارۀ دیگه داشتم.
اف بی آی معروف به اینه که یه مقدار سمج ـه.
پس ازم خواستن بیام باهات صحبت کنم،
تا ببینم چیز دیگهای یادت میاد یا نه.
هنوز دو هفته نشده که اینجایی.
شرط میبندم هر دقیقه عین یک ساعت میگذره، مگه نه؟
نمیتونی غذات رو انتخاب کنی، ساعت خوابت رو انتخاب کنی.
یه لحظه همۀ چراغها روشنن و بعدش...
در تاریکی مطلقی.
تا وقتی که اینجا باشی هیچوقت هیچ حق انتخابی نداری.
اومدی چیزهایی که خودم میدونم رو بهم بگی؟
هیچکس دوست نداره فکر کنه که در مورد کسی که بهش اعتماد داشته...
یا کسی که دوستش داشته، اشتباه میکرده.
دوست داشتنِ یه آدم بد، تو رو آدم بدی نمیکنه.
تو کی هستی؟
من روانپزشک هستم. با واحد حفاظت از شاهدین کار میکنم.
من ارزیابیهای روانی میکنم.
کارِ من اینه که مشخص کنم...
که کسی مثل تو...
برای برنامهمون مناسبه یا نه.
فکر میکنی من دیوونهام؟
نه. ولی فکر میکنم اختلال اضطراب پس از سانحه داری.
به خاطر همین خیلی نگران شدی.
در ضمن برای همینه که تمام اتفاقاتی که بین تو و پارکر افتاد رو یادت نمیاد،
که اصلاً خوب نیست...
چون اگه یادت بیاد و بتونی توی پروندههای دیگه بهمون کمک کنی...
خیلی سریعتر از هفت سال...
میتونم بیرون بیارمت.
میتونم یه زندگی جدید بهت بدم.
زندگی قبلیم رو میخوام.
و همۀ چیزهایی که یادم میومد رو گفتم.
کارن؟
لوئیس هستم. همسایه بغلیتم.
- سلام. - سلام.
روبراهی؟ چیزی لازم نداری؟
یه لیوان شکر؟ آشنایی با بقیه؟
عادت کردن به این شرایط زمانبره.
آره.
ولی در مورد لیوان شکر داشتم شوخی میکردم. (لیوان شکر اصطلاح از سر زدن به همسایه هم هست)
باشه.
میخوای اون نامه رو برات ببرم اتاق پست؟
- عه، نه، هنوز تموم نشده. - میبرمش.
برای اون نوشتی؟
- برو بیرون. - جانم؟
به تو ربطی نداره که دارم برای کی نامه مینویسم.
ها!
گفتم باید بری بیرون!
ببین، همۀ ما بیرون از اینجا دختر داریم.
و زنهایی مثل تو که به مردهایی مثل اون کمک میکنن،
باعث میشن احساس تهوع بهمون دست بده.
من بهش کمک نکردم.
این هرزه انقدر دروغ گفته که...
خودش هم داره باورش میشه.
ما کمکت میکنیم یادت بیاد.
الو؟
کارن هستم.
نظرم عوض شد.
حاضرم حرف بزنم.
اینجا اتفاقی افتاده، خانم؟
فقط...تنها زندگی میکنم. میخوام احساس امنیت بکنم.
حداقل یه گربه دارید.
ببخشید، الان میام. باید در رو به روتون ببندم.
کیت؟ کیت، اونا پشمک دارن! یه عالمه!
و دارن همینجوری میدنش به این و اون.
این بهترین خبریه که از صبح تا حالا شنیدم.
نظرت چیه بری بزرگترین پشمکی که...
میتونی با خودت بیاری، بگیری و برام بیاری؟
نه، منتظر میمونم. منتظر میمونم تا کارِت تموم بشه.
میتونیم با همدیگه بریم.
من یه مقدار اینجا کار دارم.
برو برام یه کم پشمک بیار، عزیزم.
زود باش!
مترجم: «TheFlashPoint» سید محمد اسماعیل نژاد
تلگرام: GoodBadUgly@
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
«رازهایت را به من بگو»
وای خدا!
جیک؟
خوبی؟
اینا رو دیدی؟ توی این صفحۀ پرسش و پاسخ هستی؟
بهش نگاه نکن. ولش کن.
و هیچ کاری نکنم؟
نه، باید بهش زنگ بزنم.
باید بهش بگم که متأسفم.
توی اون آپلود خیلی مراقب بودم.
قسمت مربوط به ازدواج رو نذاشتم توش،
فقط اون یه لحظه بود.
ولی لحظۀ اون بود.
فایل ضبط شدهای رو دزدیدی...
که خیلی شخصی و خصوصی بود.
اونوقت رفتی در اختیار همه قرارش دادی.
فکر نکنم با عذرخواهی چیزی حل بشه.
اصلاً قصد نداشتم اذیتشون کنم یا بهشون آسیب بزنم.
فقط...فقط میخواستم از اون فایل استفاده کنم.
مهم نیست دلایل و توجیهاتت چی بوده، مامان.
نه، باید برم به دیدنِ کامالا. نمیتونم بیخیالش بشم.
انگار نمیشنوی چی میگم، مامان.
یه مدت...
بیخیال همه چی بشو،
مخصوصاً بیخیالِ کارن میلر!
مامان، باید بس کنی دیگه.
خواهش میکنم!
سردته؟
اینجا سوز میاد.
میدونی، من عاشق سرما هستم.
کارن میگفت عاشق سرماست ولی به خاطر این بود که فکر میکرد...
نمیتونم اون کاپشن گرم رو براش بخرم.
همیشه خیلی دلنگرون بود.
درسته.
سردش بود ولی چیزی نمیگفت.
زنگ نزده؟
دلم میخواد دفعۀ بعدی از فرصت استفاده کنم و باهاش صحبت کنم.
هنوز اون سنگش رو داره...؟
برای دریاچه؟
وقتی شرایط خیلی سخت میشه...
و باید اون گناهانش رو دور بریزه،
باید اونا رو بریزه توی سنگش.
امیدوارم!
چند بار باید بهش بگم که...
«سنگت رو فراموش نکن»؟
حالا اونجا دریاچۀ «السینور» ـه؟
تو سنگ لازم داری، راجر؟
دارن دنبالش میگردن.
پس بهتره قبل از اونا پیداش کنیم.
بهتون گفتم که سخنرانی نمیکنم...
تا بهتون بگم که چقدر دوستتون دارم، چون...
هیچکس به این حجم از احساسات نیاز نداره.
ولی شماها نمیذارید دیگه.
میدونید، من تصمیم گرفتم تا تنهایی تا آخرش برم، یعنی فقط خودم و بچهام.
ولی هیچوقت احساس تنهایی بهم دست نداد چون هیچوقت تنهام نذاشتید،
- حتی یه دقیقه هم... - ببخشید.
توی این مسیر تنها نبودم.
درسته!
اینا رفیقای تو هم هستن.
و دوستت دارن.
منم دوستت دارم.
این خانوادۀ توئه.
خیلی خب، کسی داوطلب نمیشه تا بجای من بچه رو به دنیا بیاره؟
چون میخوام اون قسمت رو معامله کنم.
یه هالهای دور و برت داری.
جانم؟
زندگیهای دیگه رو حس میکنم.
قبل از اینکه خودت بشی، خیلیهای دیگه بودی.
و احتمالاً زندگیهای زیادِ دیگهای در انتظارت باشن.
من توی سیاتل زندگی میکردم. اسمم «اِما» ـه.
نمیدونم...
نمیدونم دیگه باید چی بهت بگم. سلام.
- سلام. - سلام.
یه مادر خیلی عالی میشی.
ممنونم.
شاید هالۀ تو نیست.
شاید هالۀ دیگران باشه که حسش میکنم.
چی؟
ببخشید.
وای خدا!
گندش بزنن. گندش بزنن.
اینجا محل کارمه!
خیر سرم دارم برای خودم یه زندگی میسازم.
چرا قفلها رو عوض کردی؟
کلید شخصیِ خودمو میخوام. کلید خودم! دیگه توی زندان نیستم که!
سلام. سوار وانت شو!
سوار وانت نمیشم.
به خاطر اون دخترهست؟
میخوای بازم برم دنبالش بگردم؟
همینو میخوای؟ بگو، چون میکنم.
- همین؟ - تو از عمارت سنت جروم اخراج شدی.
سوابقت مهر و موم شدن.
پس فکر نمیکنم فکر خوبی باشه که...
بری دنبال یه دخترِ سنت جرومی بگردی.
کار تو بود؟ رفتی سوابق منو بررسی کردی؟
وای خدا! صبر کن، چه جوری این کار رو کردی؟
میدونم چه جوری کردی. دوست پسرِ جدیدت!
من دوست پسر ندارم.
وقتی میگم زیاد آفتابی نشو، منظورم این نیست که بری با یه پلیس بخوابی.
No comments yet. Be the first to leave one.