The first 200 lines.
« خــانــواده ویــنــچــستــر »
جان
ـ 23 مارس 1972 ـ
این تاریخ روزیه که بابام از جنگ برگشت
و با مامانم آشنا شد
میدونم این داستان ممکنه براتون آشنا باشه
ولی طوری قطعات پازل رو کنار هم میچینم
که ممکنه غافلگیرتون کنه
و خب از این رو
باید از اولِ اولـش شروع کنم
شرمندهم - نه بابا -
تقصیر من بود
هنرمندی؟
هر دختری یک سرگرمیای داره دیگه
بد زدمت؟
تحمل یک ضربه رو دارم
شرمنده، باید جلوی پام رو نگاه میکردم
من هم همینطور
فیلمش چطور بود؟
.ندیدمش اومده بودم تنقلات بخرم
ولی شک ندارم کتابش از فیلمش بهتره
.عصاره شیرین بیان ایول
...اینا رو دو سالی میشه
که ندیدم
واسه خودت
میبینمت سربازجون
ببین با اینجا چی کار کرده
شوهرم و پسرم ولم کردن رفتن
دیگه وسعم تا همین حد میرسید
لعنتی
خوش اومدی، پسرکم
چیه؟
سنم قانونی شده
تا جایی که یادمه
وقتی غیرقانونی عضو نیروی دریایی شدی هم سنت قانونی بود
رضایت نامه داشتم
امضای پدرت رو جعل کرده بودی
دو ساله که رفتی ببین به چه حال و روزی افتادی
من خوبم مامان
ارواح عمهت
پدرت که رفت، همهش دنبالش بودی
میدونم واسه همین عضو ارتش شدی
ولی پسرکم، وقتشه گذشته رو فراموش کنی
قدم بعدیـت چیه؟
کلید رو بده، بچه خوشگل
من هم قول میدم سریع بکشمت
این چیه؟
وای ببخشید
نمیخواد کمک کنی
پدرم کجاست؟
باباییـت گم شده؟
اون هم مثل بقیه تیر و طایفهتون میافته جهنم
مگی الان توی جهنم داره جزغاله میشه
تمام ارواح نجس و قدرتهای شیطانی را
دفع میکنیم
اون چی بود؟ نه چشمهاش مشکی بود
و دود از دهنش در اومد
یک نفس عمیق بکش
شیطانِ جهنمی بود
آب توی مخزن رو هم تبرک دادم
آب مقدس سرویسشون میکنه
...و اون کلمات لاتینی که گفتم - واسه جنگیریه -
این یارو چی؟
مُرده دیگه
بعضیها رو میشه بعد از تسخیر شدن نجات داد
ولی شیاطین زیاد حال نمیکنن که با میزبانهاشون خوب تا کنن
واسه مگی هم همین اتفاق افتاد؟
شیاطین میخوان برن رو مخت
یک حرفهایی میزنن که اذیـتـت کنن
میدونم هضمش سخته
ولی ازت میخوام بهم بگی
اینجا چه غلطی میکردی؟
من؟ خودت چه غلطی میکردی؟
از ویـتـنام که برگشتم
یک مرد غریبهای این رو بهم داد
بعدش کلا غیبش زد
یک نامه از طرف پدرمه
بعد از 15 سال این اولینباره که ازش خبری میشه
...و نوشته «اگه نامه به دستـت رسیده
«یعنی مُردم
نوشته بود اگه میخوای به جواب برسی
باید بیای به این آدرس
بعدش باتوجه به سوالی که از شیطانه پرسیدی
مشخصه تو هم دنبال پدرتی، درسته؟
بیا
اون چیزی نیستی که فکرش رو میکردم
ایضاً
واسه پس گرفتن عصاره شیرین بیانم دیر نشده؟
همهش رو خوردم
به معدهت رحم میکردی خداقل
...پس تنقلات واسه - بهانه واسه کشیک دادن بود -
توی این شهر آنچنان تنوع غذایی وجود نداره
تو چرا اومدی اینجا؟
پدرم با تلفن بین راهی بهم زنگ زد
گفت شیاطین دارن تعقیبـش میکنن
گفت خونه میبینتم ولی نیومد
نقشه شماتیک اینجا رو میخواست
واسه چی؟ - به یک جعبه مربوط میشه -
خواستم برم تو ولی درش قفل جادویی داره
وایسا ببینم، جادو هم واقعیه؟
همهش واقعیه
با توجه به رنگش میشه حدس زد اثر خودته
تله شیطانه
اگه شیاطین میاومدن اینجا
توی این تله گیر میافتادن
گوش کن، باید بابام رو پیدا کنم
و تنها سرنخی که دارم اون داخله
پس ازت میخوام از اون کلیدی
که توی جیب عقبت قایم کردی، استفاده کنی
ببین، جواب سوالات جفتمون اون داخله
ولی راستـش رو بخوام بگم
الان سوالهای بیشتری دارم
واسه همین شیطانه تسخیرت نکرد
طلسم ضد تسخیره
منطقیه
این شبها برات عادیه؟
از دوران بچگیم عادی شده خیلیخب -
...و بزرگت کردن که بشی
شکارچی - شکارچیِ شیاطین -
شکارچیِ همهجور هیولاها هستم
پدرم هم شکارچی بود؟
اسم «هنری وینچستر» به گوشت خورده؟
نه، شرمنده
شاید از این فراماسونهای ماوراطبیعه بوده
چنین چیزی وجود نداره
مطمئنی؟
نماد روی پاکتنامه رو ببین تو
خیلی حسِ فراماسونی میده
گفتم چنین چیزی وجود نداره
میدونستی باهات خیلی خوش میگذره؟
اینجا چهجور جاییه دیگه؟
محل انجمنه؟
سالها توی لارنس ساکنـیم
اصلا نمیدونستم چنین چیزی وجود داره
دانایان کلام کیهان؟
نمیدونم
ولی باتوجه به خاکی که اینجا رو گرفته
مشخصه دیگه فعالیتی ندارن
« ه ا و »
.مخفف «هنری اریک وینچستر»ـه این کمد بابامه
قفل باز کُنهام رو بهت بدم؟
یک همچین قفلی روی آلونکمون بود
رمزش تاریخ تولدمه
...وقتی بچه بودم
فکرمیکردم یک هیولایی زیر تختـمه
...میدونی، پدرم میگفت
« نگران نباش پسرم »
« میدونم چطور گیرش بندازم »
رفتم اون سر دنیا
تا بفهمـم چرا رفته
...کاشف به عمل اومد
که حقیقت همینجا بوده
همینه
چی پیدا کردی؟
چیزی که بابام دنبالـش بود
ولی اثری ازش نیست
وقتی زنگ زد چی گفت؟
گفت رد یکی به اسم «ایدا مونرو» رو گرفته
این آدرسه رو بهش داده و گفته این پروندهـه رو برداره
نمیدونم این جعبه چه کاربردی داره
فقط میدونم پشت تلفن صداش مثل همیشه نبود
پس چطوری بود؟
ترسیده بود
میشه یک دقیقه صبرکنی؟
هنوز کلی سوال دارم
مهمترینش اینه؛ اسمت چیه؟
اصلا دلت نمیخواد خودت رو قاطی این داستانها کنی
باور کن
گذشته رو فراموش کن
من اسمـم جانه
جان وینچستر
برو خونه سرباز جون
چطور پیدام کردی؟
کارم همینه، یا بهتره بگم کارم توی نیروی دریایی همین بود
و اینکه تو تنها کسی نیستی که پیدا کردم
شاهدان ماجرا، دود مشکی رؤیت کردند
ولی اثری از آتشسوزی در آن منطقه دیده نشده
ایدا مونرو، در لابکِ تگزاس صاحب یک کتابخونهی کتابهای کمیاب
از دیشب مفقود گشته
این باید همون ایدایی باشه
که دنبالش بودی، درسته؟ - بابام گفته بود توی لابک ساکنه -
عالیه، بریم
مرغت یک پا داره
قهوه هم داره
.بیا بریم تگزاس منتظره
گفتم که... میخوام ازت محافظت کنم
.خیلیخب ایدا میدونست
که محل انجمن کجاست، درسته؟
چه میدونم، شاید پدرم رو هم میشناخته
اون تنها سرنخیه که میتونه ما رو به باباهامون برسونه، درسته؟
پس پیگیری کردن قضیه ایدا واسه جفتمون دو سر برده
حتما یک دلیلی داشته که پدرت این چیزها رو بهت نگفته
آره، به همین خاطر هم ازش متنفرم
.ولی دوستـش هم دارم میدونی؟
گفتم شاید بخوای قهوهت هم مثل نگرشـت به دنیا باشه
سیاه مثل شب
من ماریـم
از اینکه بالاخره باهات آشنا شدم خوشوقتم، ماری
کتابخونه چی کار داریم؟
دانایی یک قدرته
No comments yet. Be the first to leave one.