The first 178 lines.
ReEncoded By Dr.XJ | PSA
راوی: آینه بهت چی نشون میده؟
چی میبینی؟
قصهای که بارها گفته شده.
داستان سفیدبرفی،
اینکه چطور ملکه پلید، راونا رو شکست داد
و جایگاه به حقش رو روی تخت پادشاهی پس گرفت.
اما داستان دیگری هم هست، داستانی که تو هنوز ندیدهای.
داستانی که خیلی قبل از "تا ابد در خوشبختی زندگی کردند" شروع میشه.
یه سرباز ناچیز؟
یه سرباز ناچیز میتونه پادشاهیها رو سرنگون کنه.
حواسمو پرت نکن.
سرباز کوچولوی بیچاره. پادشاه پیر و بدجنس.
چقدر غمانگیز.
اما حرف آخر رو...
خب...
ملکه اونو داره.
ملکه، شاه رو میزنه.
و تو فکر میکردی این فقط یه بازیه.
راوی: با آینهای که در اختیارش بود،
راونا شکستناپذیر شد.
او پادشاهی خودش رو به دست آورد، همونطور که قبل از این، پادشاهیهای دیگه رو به دست آورده بود،
و همونطور که باز هم پادشاهیهای دیگه رو به دست میآورد،
با خواهرش فریا در کنارش.
راونا: این عشقه؟
واقعاً؟
آره عشقه، واقعاً. نوبت توئه.
چرا باید خودمو به زحمت بندازم؟ تو همیشه برنده میشی.
تو همیشه اجازه میدی من برنده بشم.
فکر کنم تو نقطه ضعف منی.
بسیار خب.
ملکه به رخ پنج. کیش و مات در سه حرکت.
از شکست درس بگیر، فریا، روز تو هم فرا میرسه.
امکاناتت بیپایان خواهد بود
وقتی جادو در قلبت بیدار بشه.
نمیشه. هر دومون میدونیم که نمیشه. من مثل تو نیستم.
تمام زنهای از خون ما با استعدادن، فریا.
و به مرور زمان
تو هم سرچشمه قدرتت رو پیدا میکنی، همونطور که من مال خودم رو پیدا کردم.
خواهیم دید.
چی؟
تو بچهی اونو بارداری.
اوه.
نمیدونستی.
خب، اون به یکی دیگه قول داده شده.
اون دوستش نداره.
نامزدیشون قطعی شده. نمیشه اون رو بهم زد.
اون تو رو انکار میکنه.
و دخترت رو هم انکار میکنه.
نه، این کارو نمیکنه.
فریا،
من بیرحم نیستم.
من فقط میخوام ازت محافظت کنم.
ممکنه از اینکه اوضاع چطور پیش میره، غافلگیر بشی.
تو خیلی چیزها میدونی، راونا.
اما همه چیز رو نمیدونی.
متاسفانه من میدونم.
راوی: فریا حرف خواهرش رو باور نکرد،
چون عشق حتی بیناترین چشمها رو هم کور میکنه.
و وقتی که دخترش فقط چند هفته سن داشت،
قلب سادهدل فریا بالاخره پاداش گرفت.
معشوقش پیغام فرستاده بود.
که با خانوادهاش مقابله میکنه و مخفیانه با فریا ازدواج میکنه،
در باغ سلطنتی.
بچهشون رو برمیداشتن و از پادشاهی فرار میکردن تا زندگی خودشون رو شروع کنن.
فریا، نه!
چارهای نداشتم.
چارهای نداشتم، فریا.
راوی: غرق در اندوه و خشم،
فریا خواهرش رو ترک کرد
تا در سرزمینی دور در شمال، به دنبال پادشاهی خودش بره.
اونجا مردم از اسمش هم وحشت داشتن.
سرباز: آتیشش بزنید! همهشون رو بکشید!
راوی: چون اگه نمیتونست بچهای بزرگ کنه،
پس به جاش
یک ارتش تشکیل میداد.
(فریاد مردان)
یالا، پسر!
اریک!
فرار کن!
یالا.
راوی: فریا، کشتزارهای زمانی سبزِ
شمال رو به یک بیابان یخزده تبدیل کرد.
اونجا قلعهشو ساخت و به عنوان ملکهی یخی حکومت کرد.
مرد: گاریها!
(صدای جیرینگ)
چقدر خوششانسین.
حالا دیگه پیش منی.
و دیگه هرگز این رنج رو تجربه نمیکنی.
ترسیدی؟
نه.
دلت برای پدرت تنگ شده؟
مادرت؟
آره. آره.
اسمتو بگو.
تال.
تال.
عشق یه دروغه.
یه حیلهست که ظالمها،
سر نادونها و ضعیفها درمیآرن.
از ذهنت بیرونش کن.
هیچوقت نذار که روحت رو ضعیف کنه
یا ارادهتو بشکنه،
چون توی قلمرو من، فقط یه قانون وجود داره.
عشق نورزید.
این یه گناهه و من نمیبخشمش.
دیگه حرفی از خانواده و عشق نمیشنوم.
اون توهمها در شأن شما نیستن.
من شما رو ازشون آزاد کردم.
و در ازای این هدیهی باارزش، فقط یه چیز میخوام،
وفاداریتون رو.
آموزش میبینید. قوی میشید.
شما زبدههای من میشید، شکارچیان من.
و هیچی، هیچی، هرگز شما رو نابود نمیکنه.
سرباز ۱: بگیرش!
سرباز ۲: یک. دو. سه.
سرباز ۳: ضربه بزن! (همگی ناله میکنند)
راوی: و اینگونه بچهها بزرگ شدند و سرباز شدند،
با تیغ و تیر یکی شدند.
مرد: کمانهاتون رو آماده کنید!
بکشید.
رها کنید!
نگهبان؟
اون پسر و دختر، کین؟
اسمشون چیه؟
کدومها؟
بهترینها.
اریک و سارا، ملکهام.
ترسوندمت؟
نمیدونی مگه؟
من هیچوقت خطا نمیکنم.
مرد: گاریها!
بچههای جدید، قربان.
دیگه وقتش بود.
به خونه خوش اومدید بچهها. عجله کنید، تند باشید.
پیاده شید، یالا. همینطوره.
یالا.
برو پسر.
بیرون!
یالا. بجنبید، سریعتر.
اون تو چیکار میکنی؟
من میدونم کی اینجا زندگی میکنه.
اون منو میترسونه.
آها، درسته.
آره، خب، بعضی وقتا یه کم بداخلاق میشه.
میدونی من چیکار میکنم؟ من هیچوقت نمیذارم بفهمه چی تو سرمه.
چجوری این کارو میکنی؟
خب، میتونی یه قیافهی خشن بگیری؟
بد نیست.
اینطوری چطور؟ (ناله میکند)
اریک: این بهتره. این صورت جنگی توئه.
اگه همیشه وقتی ملکه نزدیکه این قیافه رو داشته باشی،
اونم هرگز نمیفهمه تو چی فکر میکنی.
این کارو بکن، خوب میشی.
یالا.
راوی: ملکه ارتشش رو فرستاد تا جنگ به پا کنه
علیه پادشاهان بزرگ شمال.
نبرد پشت نبرد، پیروز برمیگشتند.
اونایی که زنده مونده بودند.
خوب عمل کردید، فرزندان من.
خیلی خوب.
یادت رفته توی سایه راه بری.
و تعادلت رو فراموش کردی.
داری چیکار میکنی؟
نمیتونی بفهمی، پسرک احمق؟
دارم باهات ازدواج میکنم.
مال مادرم بود.
تنها گنجینهام.
برای اون زندگی میکردم.
حالا...
برای تو زندگی میکنم.
چطور میتونیم تو این خرابشده برای هم زندگی کنیم؟
فریا فقط یه نگاه به ما بندازه،
و میفهمه. بعدش چی؟
تقریباً روز شده.
وسایلتو جمع کن.
بیا تو حیاط ببینمت.
یا گیرمون میندازه یا نه.
No comments yet. Be the first to leave one.