The first 200 lines.
کوهستان آلپ سوئیس، امروز
مامان، مامان!
این یکی خوبه؟ نه، اون سمیه.
خوشگلا اغلب خطرناکن.
ما دنبال اینا میگردیم. قارچ پروشیه.
برو، یه نگاهی بنداز.
کنار درختای صنوبر.
ممنون.
۱۸، ۲۸، ۳۸ و ۴۸ نگهداری شدن. باشه.
خب؟ مرد جوون، حدود ۳۰ سال پیش مرده.
پسر رو پیدا کردین؟ نه.
و دختر کجاست؟
میشناسیش؟
اون یکی.
این یکی؟ خدای من. این آلبرته.
غیرممکنه. این عکس تو سال ۱۹۷۵ گرفته شده.
وقتی که گزارش مفقود شدن پسر داده شد.
داری بهم میگی دخترت روح دیده؟
یه پلیس دیگه هم اینجا بود که به روح اعتقاد نداشت.
کوهستان آلپ سوئیس، ۱۹۷۵.
صدا رو میشنوی؟
یا مسیح.
برو، زینگ رو صدا کن.
گردنش شکسته.
خوشبختانه. چرا؟
معمولاً اگه ارتفاع به اندازه کافی نباشه، خفه میشی.
خفگی عذابآوره.
پس خودکشیه. آره.
وحشتناکه.
چرا یه مرد خداپرست اینجوری...
یه همچین کاری بکنه؟
این...
یه نیروی تاریکه که تو قلبش خزیده.
وقتی تو ضعیفترین حالتش بود،
اون نیرو روحشو گرفت.
تو کلیسای ما فقط یه اسم برای این نیرو داریم.
شیطان.
ما جیان، بنده خدا و متولی کلیسامون رو...
مثل سگ دفن نمیکنیم.
با وجود گناه بزرگش،
و برخلاف خواست خدا، ما بهش...
برای سه روز آرامش پس از مرگ میدیم و مزارش کنار راه زیارتگاه خواهد بود.
بیاید دعا کنیم.
رویش، نگاه کن. یا مریم مقدس!
برو، دکتر رو خبر کن!
سریع!
همه چیز روبهراهه؟
حالش اینقدرها هم بد به نظر نمیرسه.
من دکتر زینگ هستم.
و اسمت چیه؟
رویش، برو یه لیوان آب بیار.
خب؟ احتمالاً فقط یه غش ساده بوده.
احتمالاً اون بالا گم شده.
وگرنه هیچیش عادی نیست. این زن فراموشی داره.
حرف نمیزنه.
و جسمی نیست. با زبون فلج نمیتونی آب بخوری.
باید ببریمش شاپفمت.
ما قرار نیست ببریمش تیمارستان.
اون نیاز داره کسی ببرتش خونه، نه اینکه بهش شوک الکتریکی بدن.
میخوای تلفن بزنی؟
باید برم. نظرم رو بهت گفتم. آره، و تو هم نظر منو میدونی.
خودکشی نبود.
اگه تونز سه روز پیش اون زن رو دیده باشه، پرونده روشنه.
هیچی روشن نیست. تونز یه راهب دیده.
تو راه زائران. یه راهب؟ یکی که مثل زن راه میره؟
یه زن چجوری راه میره؟ تونز؟
آره. نشونم بده.
من... مطمئن نیستم.
به محض اینکه دیدمش فرار کرد.
اون؟
منظورم اون موجود بود. درسته.
یه موجود. یه راهب.
فکر کنم این دختر...
یکی از اون دخترا هیپی شهر بوده که اومده اینجا و زیادی مواد زده.
آه، مزخرفه!
روز بخیر!
ترز، اتاق خالی براش داری؟
نه. با من بیا.
دیوونه شدی؟ عقلت رو از دست دادی؟
اول خودکشی متولی کلیسا، بعد اون. این تصادفی نیست.
سباستین، این زن رو کوه تیستل بوده.
اینو انداخته. آلبرت حکاکیش کرده. و برادرم اون بالا باهاشه.
باید بری کلبه ببینی همه چی روبهراهه یا نه.
سباستین.
لطفاً.
چیزی برای پوشیدن براش داری؟
بفرما.
حرف نمیزنه، ولی دنبال بهتریناست.
ممنون، ترز. بعدش چی کار میکنی؟
اول، باید برم کوه تیستل.
و اون چی؟ با خودت میبریش؟ نه.
اون پیش من میمونه، چون تو که جا نداری.
براش. نمیتونی بذاری...
ول بچرخه.
ممکنه شبیه عروسک باشه. اما هیچ مدرکی نیست که اون متولی کلیسامون رو نکشته.
چرا فکر میکنی قتله؟ نیاز داری که...
جسد آلبرت و اروین رو پیدا کنی تا بفهمی اون یه قاتله؟
یا با تو میاد یا حبسش میکنی.
احتیاط شرط عقله.
طول نمیکشه.
آروم باش
آروم باش. آروم باش.
آروم باش
اینجا
خدای من!
کسی اینجاست؟
اروین!
خبری بده، رئوش.
خب؟
همه چی خوبه. رفتن شکار.
تفنگ نیست، گاوها توی چراگاهن، آتیش هم هنوز روشنه.
حتماً سحر رفتن.
خدا رو شکر
خدا رو شکر یعنی چی؟ رئوش!
تا وقتی آلبرت و اروین رو ندیدی
آرامش ندارم.
نمیتونی انقدر دست کم بگیری.
من جدی میگیرم.
بذار ببینمش. چی؟
اون برای تو خیلی خطرناکه. چرند!
اون تو رو جادو میکنه. تو چشماش نگاه نکن.
تو داری میترسونیش. نه، من نه. صلیب.
اون شیطانه.
گمشو! گمشو!
اون تو رو میکشه، رئوش!
گمشو!
همه چی خوبه. همه چی خوبه. همه چی خوبه.
گریه نکن. همه چی خوبه.
آره، این تویی.
اینجوری میتونیم بفهمیم کی هستی.
اینم تویی.
شاید بتونی بخونی یا بنویسی.
من فقط میخوام کمکت کنم.
وقت رؤیاست.
ایستگاه آخر "ترپونت"
آقای مانز؟
مارتین دلاکوا. داوطلب، فریبورگ.
بله، درسته. نفس خوبی داری؟
فکر کنم.
بریم.
فکر کردم نفس خوبی داری.
بچه شهری.
احمق.
چی یه آدم مثل تو رو تا کوه کشونده بالا؟ کار بدی کردی مگه؟
فقط میخواستم از شهر دور شم.
از شهر فرار کردی یا از دست یه زن؟
هر دو.
فهمیدم، یه زن. مرد دیگهای تو کار بود؟
نه.
پس مشکل چیه؟
رابطه ما براش زیادی محدودکننده بود.
پس اون رفت. بدون هیچ ردی.
و حالا فکر میکنی کوهستان کمکت میکنه؟
بس کن، احمق!
آلبرت.
خوشبختم.
اون مثل یه کرم لال. یا یه زن خوب.
صبر کن!
این رو بگیر. از طرف ترزه.
بشین.
چی کارهای؟
من تو اورژانس کار میکنم. اوه.
دکتر. نه، نه.
دستیار پزشک.
حالا میشی دستیار شیردوش. درسته، آلبرت؟
شیر تازه بز.
ممنون. هنوز گرمه. آره.
ای وای!
شکم شهری طاقت نمیآره.
اونقدرم خندهدار نیست. برو طویله!
بهتری؟
یکم.
پس برو به آلبرت کمک کن.
ممنون.
صبح بخیر.
آره، اوه، این منم.
آره، اون کوه تیستله.
هولزلیستاک، اون بالا.
ترز.
تو که میشناسیش.
اون شب، انگار منو میخواست.
اما بعدش شهردار رو انتخاب کرد.
آلبرت لال به دنیا اومده بود؟
نه، یه بهمن سال ۱۹۶۴.
مزرعه برادرم رو زیر خاک برد.
اون تنها پسرش بود. بعد از دو ساعت کندن پیداش کردیم.
اون تنها بازمانده بود. از اون موقع تا حالا حرف نزده.
دوباره بذارش تو قوطی.
به خاطر خدا!
احمق! اینجوری بهتر نمیشه.
یا پنیر کثیف میخوری؟
بچه شهری.
چی شده؟
باورم نمیشه.
تمیزش کن.
حرومزاده.
چه خبره؟
وشق لعنتی. از دستم در رفت.
دیگه کاریش نمیشه کرد.
وایسا.
No comments yet. Be the first to leave one.