Cabaret Desire

Cabaret Desire

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Cabaret Desire 2011 720p Ganool com Translated By felora60
A Commentary by felora60
اين فيلم در رده فيلم هاي بزرگسالان بوده !و ديدن آن فقط براي افراد بالاي 16 سال مجاز است اکيداً تماشاي آن همراه با خانواده توصيه نميشود

Tags

720p
720
ganool
Published on: 2013-06-28
Downloads: 81
Hearing Impaired: Yes

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

اين فيلم در رده فيلم هاي بزرگسالان بوده !و ديدن آن فقط براي افراد بالاي 16 سال مجاز است اکيداً تماشاي آن همراه با خانواده توصيه نميشود

«کاباره ديزاير»

"سلام و خوش اومديد به "کاباره ديزاير

بي اندازه خوشوقتم از اينکه

به تک تک شماها ، يک شب ويژه را

ارائه مي کنم

سرشار از شور و هيجان با

موزيک زنده

رقص

...و خواندن اشعارِ شهواني

که شما را اغوا کرده و باعث لذتتان مي گردد

با قصه هايي عاشقانه و خودماني

...و نمايشي مهيج و بسياري چيزهايِ ديگر

،در ازاءِ بليط هايي نمادين

آنها روحشان را عريان مي کنند

،و بيشترين محرک شخصي خويش را تنها براي

.گوش هاي شما آشکار مي کنند

!امشب، همگي آنها براي فروش هستند

لطفاً هر که را که نظرتان را جلب مي کند انتخاب کنيد

!و فراتر از همه، از نمايش لذت ببريد

سلام- چطوري؟-

خوبي؟- همم-

...خوبه- اولين بارته مياي اينجا؟-

آره،دفعه اولمه

!عاليه

پولمو داري پرداخت کني؟

همم ، اين؟- آره-

حله؟- ممنون-

.بيزارم از اينکه بايد خودمو تعريف کنم

،شيرين و مطبوع ، سياه و سفيد

،دوست و عاشق ، مرد و زن

،مسلط يا مطيع

.قديس يا فاحشه

لعنت به هرچيزي که بايد برچسب داشته باشه و .طبقه بندي شده باشه

،همه چيز از بهار پارسال شروع شد

"وقتي "الکس" و "الکس

.چند روزي توي بارِمشروب فروشي من آفتابي شدن

،من معمولاً با مشتريهام دمساز نمي شدم

اما قسمت اينجور خواست

راستش از جفتشون خوشم اومد

!دو جنسِ مخالف اما با يه اسمِ مشابه

شايد همين دليل بود که نظر منو بخودش جلب کرد

،بعد از کمي دزدکي گوش کردن

خودم رو معرفي کردم و

لابلايِ نوشيدني ها

من "کلاشنيکف" ويژه خودم رو

.سِرو کردم

به اين ميگن موذيگري

،"يا در واقع "بازي کردن

اما راستش اينه که

اون يه گيلاس ودکائــه

با ليمو،قهوه و شکر

.که اونا رو بيشتر از يه خُرده همشون مي زني

باورنکردني بود که چه خوب شروع کرديم

و چه گفتگوي طولاني رو داشتيم

،گفتگو تا ديروقت طول کشيد

اما دلم نمي خواست شب تموم بشه

بلآخره ، گفتگو با رد و بدل کردن شماره تلفن ها و

...ايميل ها و فيسبوک به اتمام رسيد

داشتيم وقت ميگذرونديم

.بدونِ شک

،واضحه که ما يه قرار ديگه گذاشتيم

،اينبار اما تو ساعتهاي روشن روز

.نشانه اطميناني که همه چيز داره جدي پيش ميره

من رابطه همزمان با جفت "الکس" ها رو دوست داشتم

تکرار موقعيتها و لحظه ها خيلي راحت بود

يه چي همه چيزو عوض کرد

و همينطور که حدس مي زنيد

.ما عشق و عاشقي رو گذاشتيم کنار

و اون چيز خوب بود

بدجوري خوب

،دو معشوق

،دو طعم

.دو رايحه

براي ماهها به همين منوال بود

.اما همه چيزاي خوب يه روزي بايد به انتها برسن

.لااقل اونا اينطور مي گفتن

.حسادت چهره زشتِ خودش رو نشون داد

و از اونجا که هر دوي اونها يه جور اسم داشتن

.فقط وضع رو بدتر مي کرد

هر دوشون شروع کرده بودن ازم ،سئوالهاي ناخوشايند مي پرسيدن

،و بي خبر ميومدن بار و مزاحم کسب و کارم ميشدن

.يا حتي توي مواقع بيکاريم

"اونا مي گفتن "دست خودشون نيست

.به نظرم اما "حساب شده" بود

در آخر ، چيزي که بايد اتفاق مي افتاد

.اتفاق افتاد

،يه روز عصر که هر سه تامون جمع بوديم

هيچ حرفي نداشتيم

که به همديگه بزنيم

اگه بجاي زندگي واقعي،اين يه فيلم خودمختارِ فرانسوي بود

سه تائي مون بايد ترتيب هم دادن رو بي خيال ميشديم

.و هر کدوممون مي رفتيم پي زندگي خودمون

،و هرچند که اين پيشنهاد از ذهنم مي گذشت

بلاخره تصميم گرفتم که بهتره جلوي دهنمو بگيرم

اگه بشه اسمشو گذاشت جنگ

خيلي متمدنانه بود

:جفت "الکس" ها درباره يه چيزي به توافق رسيدن

هيچکدوم نمي خواستن قضيه اينجوري پيش بره

:بنابراين، بايد انتخاب ميکردم که

«همجنس بازم يا نه؟»

!اونا ازم خواستن

«"تکليفتو روشن کن "سوفيا»

اونا بهم چند روز وقت دادن تا درباه ش فکر کنم

!چه سخاوتي

در اين بين ، جفتشون هم بدون

مشورت با من تصميم گرفتن

.که من نبايد با هيچکدومشون ملاقات داشته باشم

"اونا به اين زمان مي گفتن : "زمان تامل

بنابراين ، منم همون کار رو کردم

چيزي رو که اونا متوجه نشدن اين بود که

،اگه خيلي به "سوفيا" فشار بياريد

.يه راهي پيدا مي کنه

.شمائيد که مي بازيد

.حالا عشقِ جديدم اين خوشگله س

که اتفاقاً

اسمشو گذاشتم

."الکس"

سلام- سلام-

برامون يه قصه ميگي؟

.با کمالِ ميل

هزينه ش چقدر ميشه؟- دو ژِتون-

ممنون، اسمتون چيه؟

.اسمم "تانيا"س

."تِنِسي"

خوشوقتم- همينطور. و شما؟-

منم "خوآن"م

."از ديدنت خوشوقتم ،"خوآن

آماده ايد؟

،هيچکس ، چه مرد چه زن

.هرگز ترتيب مادرمو نداده

اون پيشروترين ، مهذب ترين

عياش و خوشگذرون ترين زني بود

.که تا حالا ديده شده

خانواده ش براش اِرث کمي بجا گذاشتن

اونم همشو صرف اين کرد که تبديل به جوونترين

.و با استعدادترين تاريخدان هنري تو کشور بشه

،اون يه شورشي واقعي بود

تو همه چيزش ، از نحوه لباس پوشيدنش گرفته

تا نقاشي هاش

و تصميمش براي يه مادر مستقل بودن

.بر خلاف ميل ديگران بود ، و خودش هم اينو مي دونست

تصميمش براي اينکه منو به تنهايي بدنيا بياره

.اعتقاد راسخش رو براي مقابله با تمدن نشان داد

،هرچيزي که مي دونم بخاطر اونه

،دانسته هاي فراوانم از هنر مدرن

،عشق من از موزيک سالوني

توانايي من براي درآوردن يه قصه درجه يک

،از يه نمونه جعلي ظرف 5 ثانيه

،"يعني نوشتن به سبک "آنايز نين" و "دي.اِچ لارنس

.به چند تا

،و اين حقيقت ساده که من مرتباً در حال خوردن بودم

حقيقتاً، بهترين

.ماهي خاويار رو قبل از تولد ده سالگيم مزه کردم

.همه اينا رو مديون اونم

،داشتنش،بعنوان يه مادر فريبنده بود

.تقريباً گهگاهي پرت و پلا مي گفت

.زندگيم هيچيش شبيه زندگي دوستام نبود

.يکي اينکه ، هيچوقت پدرم رو نشناختم

.هيچوقت هيچ مردي اون دور و بر نبود

.اون خيلي جدا بود ، تقريباً پنهان کار بود

.جزو اوندسته از افرادي بود که بندرت حرف ميزدن

،اون هميشه مي گفت

"تو دو تا گوش داري ولي فقط يه دهن براي دليل آوردن داري"

"تو نصف چيزي که ميشنوي مي توني حرف بزني"

.ميل شديدش به سکوت دور از اتفاق بود

.نه به اين خاطر که اون کارِ آزاد داشت

.مادرم يه عالمه چيز واسه سکوت کردن داشت

درواقع ، وسيله معاشش به تواناييمون

.براي بسته نگه داشتن دهانمون بستگي داشت

،يه سري افراد اصلاً ازش خبر ندارن

.اما مادرم يه سارق بود

،نه يه دزد معمولي

به بانک دستبرد نزد و جيب کسي رو هم نزد

.يا به خونه افراد مايه دار سرک نکشيد

.اون يه سارق هنري بود

"اون يه قطعه رو از جواهرفروشي "دکو

به سرقت برد

تا از رنسانس و مدرنيته نقاشي بکشه

و مخصوصاً اينکه نسخه هاي اوليه و فوق العاده قديمي

.نويسنده هاي مورد علاقشو دوست داشت

،چيزي وجود نداشت که اون نتونه پيدا کنه و بدستش بياره

،هوش و ذکاوتش

،و آموخته هاش تو زمينه تاريخچه هنري

.اونو بهتر از هر کس ديگه اي کرده بود

،اگه چيزي رو مي خواست

.اون چيز مال اون بود

.يه چيزي وجود داشت که از اون يه افسانه مي ساخت

،هيچوقت درباره ش حرف نزد

،اما يکبار نزديک بود که پليس بين المللي گيرش بندازه

اما افسر مسئول پرونده به دام عشقش افتاد

.و قبل از اينکه غيبش بزنه باهم عشقبازي داشتن

،هميشه يه شايعه درباره مرداي مهم وجود داشت

،"مدير موزه "لوور

،"ترميم کننده آثار هنري مشهور در "پرادو

.کلکسيونرهاي شخصي

،عجيب اينکه

همشون نهايتاً چيزي بسيار قيمتي رو گم ميکردن

،و اغلب

.حتي به پليس هم گزارشي ارائه نميشد

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left