The first 200 lines.
.کریمسون آربورلون رو تصاحب کرده
.جسدها هنوز گرم هستن
خبری از برگزیدههای دیگه نیست؟
.باید 6تای دیگه هم باشن
ردهپاهای تازه اونجاست که .به سمت شرق جنگل میره
کریمسون، چند نفر بودن؟
.خیلی
برگزیدهها محافظان .الکریس هستن
.ریگا داره یه پیامی میفرسته
.هرکسی که از جادو محافظت کنه میمیره
.باید جلوش رو بگیریم
.نه، اینطور نیست .باید آمبرلی رو ببینی
.نمیتونیم کاری نکنیم
.من برگزیده رو پیدا میکنم .ولی آمبرلی سراغ تو رو گرفته
گفت سرنوشت چهار سرزمین .به تو بستگی داره
.پس باید بری اونجا ببینیش
.الان
illusion متـرجم: امیرعلی
نمیدونی چند بار به الکریس اومدم
.و سعی کردم باهات صحبت کنم
.میدونم
.صدات رو شنیدم
پس چرا جوابم رو ندادی؟
.حرفی نبود که بتونم بزنم
خدافظی چطوره؟
.خیلی سریع اتفاق افتاد همهچیز
یه لحظه تو صومعه بودیم
...و بعدش تو
.من تصمیم گرفتم، ویل
فقط اینطوری میشد .چهار سرزمین رو نجات داد
.میدونم
.سعی کردم باهاش کنار بیام
.سخت بوده، میدونم
سخت؟
.من عاشقت بودم
.هنوزم عاشقتم، آمبرلی
...چیزی که بینمون بود
...چیزی که بینمون بود
یه لحظه در زمان بود که همیشه گرامی میداریمش
.ولی اون زمان دیگه گذشته
.شاید برای تو
.تصمیم رو تو گرفتی
به من نگفتی یا ازم نظر نخواستی
فقط تنهام گذاشتی که .تکههام رو جمع کنم
.عصبی هستی
و کاملاً حقداری که باشی
ولی این سرنوشت من بود و حالا .تو باید با سرنوشت خودت روبرو بشی
ببین
.میدونم پای چه چیزهایی وسطه
لرد وارلاک برگشته
و ظاهراً فقط من میتونم .شکستش بدم
.فقط نمیتونم
من واقعیت خودم رو دیدم و .چیزی نیست که تو فکر میکنی
چی دیدی؟
.که شکست میخورم
.نمیتونم شکستش بدم
لرد وارلاک هرکسی که .برام مهمه رو میکشه
آلانون
...اِریتریا
و مرث؟
برخلاف تو و پدرم
.من به قدری قوی نیستم که دنیا رو نجات بدم
واقعیتی که دیدم اینه که .لرد وارلاک میبره
.ویل، واقعیت هنوز مشخص نشده
لرد وارلاک از نظراتی قدرتمنده ،که هنوز باهاش مواجه نشدی
.جادوی سیاهش رقیب نداره .ولی میتونی شکستش بدی
.بگو چطوری
.اون یه نقطه ضعف داره
چیزیه که آخرین بار نابودش کرد
.وقتی بر زمین قدم میزد
.شمشیر شنارا - .بله -
،و به عنوان شنارا .فقط تو میتونی حرکتش بدی
پس تنها چیزی که بین نجات چهار سرزمین توسط من
و نابودی کامل قرار گرفته یه شمشیره؟
.پس یه مشکل خیلی بزرگ داریم
چرا یه پسر میرا
لرد وارلاک رو بیدار کرده
من رو در گوشت دشمن همیشگیم زندانی کرده؟
.تا خدمتکار شما باشم
.ولی باز هم یه موضوع دیگه هست
.یه چیزی که تو ذهنت داری
.یه اشتیاق
.حرف بزن
امیدوار بودم، سرورم
.که یه درخواستم رو برآورده کنید
.کاتانیا
.اون تنها کسیه که تا حالا عاشقش بودم
،اگه بهش اجازهی زندگی کردن بدید که دوباره باهم باشیم
.تا ابد در خدمت شما خواهم بود
.دوباره. سریعتر
.این بیفایدهاست
.بلند شو .باید خیلی چیزها رو یاد بگیری
.هنوز کارمون تموم نشده
چرا نمیتونم برای جنگیدن از جادو استفاده کنم؟
.چون جادو یه سلاح نیست
.باید با مضایقه ازش استفاده بشه
...جادو - .آره، میدونم -
.جادو همیشه یه هزینهای داره
.دوباره
فکرکردی کاهن شدن آسونه؟
این رو بفهم
.جونت دیگه مال خودت نیست
...باید در خدمت چهار سرزمین باشی و
.میرم کمک بیارم
.فایدهای نداره
وقتی داگدا مور رو شکست دادم
باید به خواب کاهنی فرو میرفتم
.تا جادوم رو دوباره به دست بیارم
.ولی نتونستم
.باید بندون رو پیدا میکردم
خواب، چندین سال طول میکشه
.حتی دههها
اگه نخوابی چی میشه؟
میمیری، نه؟
.شاید بتونیم یه معاملهای بکنیم
.چند ساعت عمر بیشتر برات بخریم
!کارت تمومه، دزد
.قبلش باید من رو بگیری
.وقت زیادی نداریم
.نمیدونم چطوری ازت تشکرکنم
.فعلاً ازم تشکرنکن .دوباره برمیگردن
حالا چی؟
باید به تونلهای زیر .آربورلون بریم
.اونجا جامون امنه
.پا به پای من بیاید
.از مرگ به زندگی
.از اعماق
...این روح برمیگردد
.تا میان ما زندگی کند
.داره کار میکنه
من کجام؟
.کاتانیا
.کاتانیا، من رو ببین
.چیزی نیست
.چیزی نیست
تو؟
.چیزی نیست - !ازم دور شو -
!چیزی نیست. چیزی نیست - !نه -
.نمیخوام بهت آسیب برسونم - !نه -
باشه؟
...میدونم
.میدونم لابد چه نظری راجع بهم داری
.و متأسفم
.من رو ببخش
.ترجیح میدم بمیرم تا با تو باشم
.هرگز نمیخواستم بهت آسیب برسونم
.کافیه
.کافیه
.بیا پیش من
چیکار کردی؟
.کاتانیا
!ازش دور شو
وقتی شمشیرم به شمشیر وارلاک برخورد کرد
واقعیت اتفاقی که قراره .بیوفته رو نشون داد
.تصویرهایی از مرگ همهشون دیدم
اِریتریا که به تاریکی برگشته بود
.آلانون و مرث، آغشته به خون
.نمیتونستم جلوش رو بگیرم
میتونستم حس کنم دارم زیر آب کشیده میشم
.تمام دنیا داشت سرد میشد
...ویل - ،ببین، واقعیت اینه که -
.من شکست میخورم .به همین سادگی
.دیدمش
.حسش کردم
.هیچچیز واقعیت ساده نیست
شمشیر شکست وقتی واقعیتت مشخص شد
.چون برای مقابله باهاش آماده نبودی
اون چه واقعیتیه؟
.ویل
بابا؟
اینجا چیکار میکنی؟
.اومدم کمکت کنم با واقعیتت روبرو بشی
.واقعیتم
.واقعیت من اینه که، قهرمان نیستم
.من کسی رو نجات نمیدم .مثل تو نیستم
.تو از من آدم بهتری هستی، ویل
من؟ .نه
تو شی اومسفورد افسانهای هستی
.قهرمان جنگ نژادها
برات سؤال نشده چرا دائمالخمر شدم؟
چرا توی اون غار تنهایی مردم؟
چون نمیتونستم .با یه دروغ زندگی کنم
برای شکست دادن لرد وارلاک
.باید ریسک آخرین فداکاری رو به جون میخریدم
.نتونستم
فکر پشتسر گذاشتن هدی
و به دنیا نیومدن تو
.خیلی سنگین بود
از زنده بودن خجالت میکشیدم چون .نتونستم با واقعیتم روبرو بشم
.تو اون اشتباه رو انجام نده
اطلاعاتی دربارهی کاهن داری؟
.بله، ژنرال
چند روز پیش به استورلاک .آوردنش، بدجوری زخمی شده بود
و کی آوردش؟
.دخترش
دخترش؟
.میگن اون هم قدرتهایی داره، قربان
چرا به استورلاک رفتن؟
.پزشکی کمکی به کاهنها نمیکنه
استور ارشد یه چیزی رو .براش مخفی کرده بود
No comments yet. Be the first to leave one.