グランブルーファンタジー the Animation
The first 200 lines.
...لیریا
...اورکیس
!ای موجودات غیر انسانی، خوراک من شوید
!گوران
!بیا، سلست
.دیگه وقتشه از محدودیتهای زندگی فراتر برم
بنگر، من کسی هستم که تا ابد ...بر آسمان سلطنت خواهم کرد
!و موجودی جااودانه خواهم شد
میبخشمت، ای کسی که .جاودانگی رو از من ربودی
!روحتون رو پیشکش کنید
...بخشی از من شوید، تا ابد
!یکی کمک کنه
!بیاید اینجا! یالا
.یکی داره سلست رو از درون کنترل میکنه
روح اهالی روستا رو مکیده .و به عنوان منبع انرژی خودش استفاده میکنه
.هنوز لیریا و اورکیس توی اون هستن
پس حفاظ دور جزیره کار اونه، ها؟
.ولی سلست کاملاً تحت کنترل قرار نگرفته
...برعکس اهالی روستا
من که زنده بلعیده شده بودم رو .نتونست جذب خودش کنه
...و کسی که نجاتم داد
موجود کوهن اصلی، خود سلست نجاتت داد؟
.حملاتمون براش در حد نیش پشه است
تا سلاحی درحد سلاح امپراتوری نداشته باشیم .کاری از پیش نمیبریم
،خب راستش، ما فقط نیروهای اجیر شده ایم .دستمون به اون چیزا نمیرسه
...گوران
!حسش میکنم
!لیریا اونجاست
ما هرطور شده یه راهی .برای متوقف کردن سلست پیدا میکنیم
،منم تو این فرصت وارد سلست میشم .و لیریا و اورکیس رو نجات میدم
!سلست رو آزاد میکنم
تنها راه جلوگیری از دزدیده شدن روح شما .آزاد کردن سلست ـه
...ولی اگه سلست آزاد بشه این روستا
پس وقت خداحافظی رسیده، ها؟
خب، از همون اولم .زندگی کردن تو این شرایط عادی نبود
...خاطرات و اسممون رو دزدیده
.فقط زنده موندن ارزشی نداره
.ما دوست داریم حداقل با عزت بمیریم
...ما از اهالی روستا محافظت میکنیم
پس میتونم سلست رو بسپارم به تو؟
وقتی کارها رو بسپاری با گوران و بقیه .دیگه نیازی نیست نگران چیزی باشی
.حتماً خاطرات تو هم برمیگرده
.ممنون
!سلست داره میاد
!روت حساب میکنم، گوران
مستقیم میرم تو دلش، آمادهاید؟
!شلیــــک
خیلی خب، ببینم که زورش میچربه؟
!گوران
...دورانگ سان
!سوروم دونـــو
!منو بکش بالا
...نمیتونیم زیاد نگهش داریم
...اون زودتر به روستا میرسه یا
!سریع تمومش کن، گوران
خونۀ... من؟
ایو گفته بود قبل از دزدیدن خاطرات .صحنههایی از اونا رو نشون میده
پس این تأثیر سلسته؟
!هی، گوران
راسته که از طرف پدرت یه نامه برات اومده؟
.آره، راست گفتن
.خوشحالم که پدرت حالش خوبه
.آخه همیشه تک و تنها یه گوشه غمباد میزدی
!هیچم غمباد نمیزدم
وین همیشه کنارمه .پس احساس تنهایی نمیکنم
بازم داری سرسختی میکنی؟
خب، توی نامه چی نوشته؟ قراره به زودی برگرده؟
...خب... از اینجور چیزا ننوشته
!شوکه نشی، ها
!پدرم الان توی جزیرۀ آستران، ایستالسیاست
.زیادی نگرانی، گوران
ولی اگه توی جزیرۀ آسترال پدرم رو دیدم
و بهم گفت به من نیازی نداره، چی؟
!امکان نداره
.تو از هر چیز دیگهای برای پدرت عزیزتر بودی
پس چرا منو ول کرد و رفت؟
چرا هیچی به من نگفت؟
،نوشته توی جزیرۀ آسترال منتظره یعنی نمیخواد بیاد دنبالم؟
...خب حتماً واسه خودش دلایلی داره
چه دلیلی؟ !من که نمیفهمم
اگه به جزیرۀ آسترال برم میتونم پدرم رو ببینم، مگه نه؟
!آره، مطمئنم که تو میتونی
!آخه تو هم پسر همون پدری
.راست میگی
واسه همین پدرم این نامه رو برام فرستاده، نه؟
آره، چون مطمئن بود .که تو میتونی بیای پیشش
پس تو هم مثل پدرت !تبدیل شو به یه ماجراجوی آسمانی
!باشه
...و اینجوری شد که من
،همونجور که میخواستم .یه ماجراجوی آسمانی شدم
تبدیل شدم به یه ماجراجوی آسمانی .تا پدر منو تحسین کنه
!داره ما رو میکشه
!خودم میدونم
...گوران
...اصلاً احساس تنهایی نمیکنم
!حتی اگه پدر و مادر کنارم نباشن
!منو به حال خودم رها نکردن .چون پدر به من نیاز داره
!خفه شو
!من یه ماجراجوی آسمانی میشم
یه ماجراجوی آسمانی عالی !که پدر تحسینش کنه
!پس کسی رو رها نمیکنم
!آرزوی هرکسی رو برآورده میکنم !مقابل هر سختیای میایستم
چون بهترین ماجراجوی آسمانی .اینجوری باید باشه
...باید بهترین ماجراجوی آسمانی بشم
...به خاطر پدر که الان منتظرمه
!بـ... بس کن
!تا منو قبول کنه
!فقط این نیست
...الان دیگه
،مهم نیست چه چیزی مقابلم قرار دارد !آن را از سر راه بر میدارم
!من به جزیرۀ آسترال خواهم رسید
!اینجوری دووم نمیاریم
!اینجا آخرشه! اینجا آخر آسمانه
.بالاخره به اینجا رسیدم
فرزندم، من در جزیرۀ آسترال، ایستالسیا .منتظرت هستم
!من دیگه تنها نیستم
اون بیشتر از من ...درد و رنج کشیده، عذاب کشیده
!ولی تسلیم نشده
به راهش ادامه داد ...و آرزوی آیندهای بهتر رو داشت و الانم
پس منم میخوام همراه لیریا !به جزیرۀ آسترال برم
اون دختر رو میگی؟
.اون چیزی نیست .که تو لیاقتش رو داشته باشی
،یه همچین منبع قدرتی از جزیرۀ آسترال !میتونه جوهرۀ آسمانها رو بسازه
...نمیدونم کی و برای چی اون رو ساخته
ولی نمیتونم اون رو .به یه موجود فانی بیارزش بسپارم
مال منه، موجودی که .فراتر از ستارگانه و مالک آسمانهاست
!منی که از بند زمان رها شدم
...زندگی جاودانه، قدرت بی نهایت
،شاید اینا رو به دست آورده باشی !ولی خودت رو رها کردی
!لیریا به همچین موجودی نمیبازه
!بیدار شو، لیریا
من به سفرم ادامه میدم !و همراه تو تا آخر آسمون ها میرم
!هر قدر که بخوای بهت قول میدم ...چون اون روز من
!از تو چیزی گرفتم
!چیزی با ارزشتر از زندگی
!گوران
!لیریا
!ما به راهمون ادامه میدیم !آیندهـمون را انتخاب میکنیم
تو نمیتونی در برابر !این همه زندگی پیروز بشی
ای زندگی دیگر ...که خواهان آینده خودشه
...و همین طور تو
!بیدار شو و این مه دروغین رو کنار بزن
...ای روح جاودانه و صاحب بالهای سیاه
!با نام ... سلست
!نگاه کنید
...نمیخوام... نمیخوام
!نمیخوام بمیرم
!نمیخوام بمیرم! نمیخوام بمیرم
...پس قدرت تو رو مستقیم
چـ... چرا؟ چرا نمیتونم بگیرم؟
منظورت اینه که من لیاقتش رو ندارم؟
چرا؟
...قدرت آسترال، جوهر آسمانها
تو... چی هستی؟
بالاخره وقت رفتنمون رسید، ها؟
.بالاخره میتونم به جایی که تعلق دارم، برم
.برات از سلست پسش گرفتم
فری؟
یهو چِش شد؟
چرا؟ کجا رو اشتباه کردم؟
فقط این دوتا قربانی !باید جونشون رو از دست میدادن
...پس چرا من
چرا تو باید قدرت جاودانگی رو بدست بیاری؟
!پدر! پدر
!نمیپذیرم !نمیبخشمت
من به هر قیمتی شده !قدرت جاودانگی رو بدست میارم
!انتقامم رو ازت میگیرم
!پدر
...با باقیموندۀ زندگیـم
...تو رو
.لطفاً ازش محافظت کن
وضعیت جسمانیت چطوره؟
مطمئنم خیلی زود خوب میشی .و برمیگردی به جزیره
،من از گنجت مراقبت میکنم .پس خیالت راحت باشه
.من دوست ندارم از جزیره برم، اونه چان
.فقط تا وقتی که بیماریت خوب بشه
،نگران نباش .زودی خوب میشی و برمیگردی
حتی اگه از هم جدا بشیم .ولی همیشه باهمیم
!زود خوب میشم و برمیگردم، فری اونه چان
آسمون این قسمت از جزیره .زیباترین منظره رو داره
.مطمئنم بازم همدیگه رو میبینیم
ولی دفعۀ دیگه که همدیگه رو میبینم ...بسته به شرایط
...آره
به نظرت وقتی رسیدیم ...به آخر آسمون، میفهمیم
...درمورد اورکیس چان، درمورد من
...درمورد پدرت
!من که باور دارم، میفهمیم
وقتش نرسیده بهم بگی؟
چی؟ چی؟ مغازۀ مورد علاقه ـم؟ رنگ لباس راحتیم؟
کجام رو توی حموم میسابم؟
...راستش رو بهت بگم
من از اون بچههایی بودم که .همیشه تو بغل مامان بزرگشون هستن
.مادر بزرگم اهل یه جزیرۀ کوچیک بود
.از همون بچگی بدن ضعیفی داشت
...برای درمان از خانوادهاش جدا شد
.و به یه جزیرۀ دیگه رفت
ولی همون موقع .جزیره رو یه مه پوشوند
،از اون به بعد مادربزرگم تا موقع مرگش .همیشه نگران خواهر بزرگترش بود که توی جزیره باقی مونده بود
،به مادر بزرگم قول دادم .که خواهرش رو نجات بدم
کشتی آسمانی گراندسایفر .وارد محدودۀ هوایی گالونزو شده
No comments yet. Be the first to leave one.