The first 200 lines.
یه دختربچه گم شده
گرگها آب از دهنشون راه افتاده
اگه خون باشه، خبر اوله، مگه نه؟
ادی دانفورد، خبرنگار جنایی
برگشته خونه تا مسئولیت شمال رو به عهده بگیره
کار اوله
بابا ناراحت نمیشه اگه صبر کنه
ادوارد
بابت پدرتون متأسفم
آه، بله، ممنونم آقای هدلی
عمرشو کرده بود، ها؟
این کارآگاه بازرس جابسون هستن
آه، باشه
خوشبختم، قربان. از آشناییتون خوشبختم
آقای دانفورد امیدوارن بشن
خبرنگار جنایی جدید نشریه پست
آه، بله، من همیشه با جک وایتهد رابطه خوبی داشتم
جک خوب و قدیمی، ها؟
ایشون برای یه دوره آزمایشی جایگزین میشن
درسته
از آشناییتون... و از کار کردن باهاتون خوشبختم
بچه همینجاست؟
خب، کارشو توی یورکشایر پست ما شروع کرد
ولی رفته بود جنوب
پس جوونِ جاهطلبی هست، ها؟
تا جایی که من شنیدم، گند زده بود بهش
من بهش یه ماه فرصت دادم تا خودشو ثابت کنه
پس وایتهد کجاست؟
جک؟ آره
احتمالاً داره عرق میخوره
نگران نباش، پسرم
جای پات خوب محکم شده
فقط کارت رو انجام بده
میدونم، میدونم
گور باباش. نمیذارم تو این یکی دخالت کنه
آره، مراسم ختم تا دو ساعت دیگه است
وقت کمه
میدونم. میرسیم
سلام، جلسه شروع شد
آقایان، این جلسه رو کوتاه نگه میداریم
دیروز عصر، سوم سپتامبر، ساعت چهار
کلر کمپلی در راه برگشت به خانه ناپدید شد
از مدرسه راهنمایی و ابتدایی مورلی گرنج
کلر ده سالشه
او یک بادگیر قرمز پوشیده بود
یونیفرم مدرسه خاکستری و چکمههای ساق بلند قرمز
خانم کمپلی حالا میخوان یه بیانیه کوتاه بخونن
ممنونم
طفلک زن. نه، میدونم
آره، فکر میکنی باباش این کارو کرده؟
من از شما درخواست میکنم
از هر کسی که میدونه کلر من کجاست
یا هر کسی که دیروز بعد از ظهر او رو دیده
لطفاً با پلیس تماس بگیره
کلر دختر خیلی شادیه
و من میدونم که اون همینجوری...
هرگز بدون اینکه به من بگه فرار نمیکنه
خواهش میکنم، اگه میدونید کجاست
خواهش میکنم، این خیلی...
متأسفم
خب، رفقا، دیگه کافیه
متأسفم، مامان. واقعاً متأسفم
واقعاً، واقعاً بابت دیر کردنم متأسفم
همیشه میگفت «کار اوله بعد خوشگذرونی»
منظورش بابائه
بابا رو یادت میاد؟
ویلیام، بهترین خیاط یورکشایر بود
پدرت پسر خوبی بود
باهاش تکلیف آدم معلوم بود
قابل اعتماد
خب حالا، ادوارد دانفورد
خبرنگار جنایی شمال انگلستان
«خانم ساندرا کمپلی
امروز صبح یه درخواست احساسی کرد...»
تو نوشتی اینو، عزیزم؟
ادی، نویسنده جدید ماست
دفعه دیگه هم امضاشو میخواید
اون برای من همیشه «ادی کوچولو» میمونه
یه پله رفتی بالا، پسر
حیف که بابات اینجا نیست تا اینو ببینه
هی، این مال اونه؟
این؟ نه
این برند لرد جان کارنابی استریته
آه، آره
خوب به نظر نمیاد، نه؟ این دختر کمپلی
بیست و چهار ساعته، هیچ خبری نیست
چند تا دیگه هم بودن، مگه نه؟
آره، قبلاً هم بوده
یه دختر کوچولو از راچدیل نبود؟
یکی هم چند وقت پیش تو کسلفورد بود
آره، ژانت گارلند
اونم هیچوقت پیدا نشد
نه؟ پیدا نکردن؟
صدای چرخها رو میشنوی؟
هیچکسو نگرفتن
هیچوقتم نمیگیرن، مگه نه؟
سلام، رفیق
چطوری؟ خوبی؟
از دیدنت خوشحالم
پسر ناخلف برگشته
ادی
اومدم آقا رو ببینم، خانم مانیپنی.
پس اونجا تو جنوب به کارت نیومد؟
خندهدار بود.
خب آقا، اگه میشه توجهتون رو جلب کنم،
ما سه تا دختر گمشده داریم.
همهشون بین هشت تا ده سال سن دارن.
سال ۶۹، ۷۲ و بعد هم پریروز.
و همهشون توی شعاع چند مایلی از همدیگه گم شدن، آقا.
این ممکنه دوباره قتلهای A34 باشه.
خب، امیدوارم که همینطور باشه، ها آقای دانفورد؟
آره، بزن به تخته، ها؟
من داشتم کنایه میزدم، ادوارد.
ببخشید.
با جک وایتهد در مورد این صحبت کردی؟
نه.
نه، این داستانِ منه.
اینطور نیست، آقای هدلی؟
کشف توپ
این دلیلیه که ۳۹ درصد از مردان طبقه کارگر
این روزنامه رو میخرن.
جالبه.
جدی اینطور فکر میکنی؟
در مورد مردان طبقه کارگر چی؟
فکر میکنی ممکنه کار همون مرد باشه؟
بله، آقا.
بله، همین فکر رو میکنم.
باشه، یه ملاقات خصوصی برات ترتیب میدم.
اول وقت صبح با DCS مالوی.
بیل مالوی به دورهگردها مشکوکه.
کولیها.
خب.
معلومه که همینطور فکر میکنه.
حالا زیاد بهش فشار نیار، پسر.
این روزنامه رابطه خوبی داره
با نیروی پلیس تازهتاسیسشدهی ما.
و من به شخصه دوست دارم این رابطه حفظ بشه.
البته، آقا. البته.
خوبه.
میدونی، واقعاً باید اینا رو امتحان کنی، ادوارد.
کاملاً به درد تو میخوره.
ممنون، آقا. حتماً.
ادوارد. بله؟
گند نزنی بهش، ها؟
آره، باورنکردنیه.
اونا بالهای اون قوی لعنتی رو بریدن.
از بیخ بریدن.
اون بدبخت رو همونجا افتاده ول کردن.
داری شوخی میکنی.
آره. ظاهراً هنوز زندهست.
چند تا بچه پیداش کردن.
هی ادی. بله، بله.
با هدلی چطور پیش رفت؟
آه، قانع نشده.
همون مزخرفات همیشگی: "شلوغش نکن."
باشه.
یه چیز قطعاً مشخصه.
همشون به هم ربط دارن، مطمئنم.
میدونم.
آره، ولی چطور به هم ربط دارن؟
همه چی به هم ربط داره، ادی.
دو تا چیز نشونم بده که به هم ربط نداشته باشن.
استوک سیتی و قهرمانی لعنتی.
هوم. بیا اینجا.
ادی، این یه توطئهست.
امآی۵ حواسش به هارولد ما هست.
مونتبتن هم پشت صحنه منتظر یه کودتای نظامیه.
مزخرفه.
اون بیرون جوخههای اعدام هستن.
تو ایرلند شمالی یه مزهای بهشون میدن.
و بعد گرسنه برشون میگردونن خونه.
گمشو بابا! جوخههای مرگ.
و هر شهری جوخههای مرگ خودشو داره.
اول حکم، بعد مدرک.
باشه، خب من کلاً ازشون فاصله میگیرم،
از جوخه مرگ شورای شهر وِیکی، پس.
میتونی بخندی.
حتماً میخندم.
حالا که تا اینجا رسوندی، واترگیت رو هم قاطیش کن.
جوخههای مرگ، بری؟
بیخیال، داری خل میشی رفیق.
اوه، لعنتی. چی؟
اوه، تو مرد خوششانسی هستی، دانفورد.
آقای گنون؟
بیجی، اون تو.
خوبی، رفیق؟
لعنت بهش.
کار بود.
فکر نمیکردم خوشگذرونی باشه که، نه؟
اون بالا تو شمال خوش میگذره؟
آره، میدونی، بری.
یه کم گنگ میشه.
گنگ؟
چه کلمه قلمبهسلمبهای.
اوه. تو چطور؟
من چی؟
خوش میگذره؟
اوه، عاشق اینم که تو بارها تنها باشم.
اوه، نه، تنها نبودی. تنها نبودی.
میتونستی بیای پیشم.
No comments yet. Be the first to leave one.