The first 200 lines.
نمیدونم چیکار کنم. تو مینهسوتا افتاد دنبال یه گروه ناجور.
و نگرانشم.
من واقعاً ازت خوشم میاد. واقعاً میخوام این رابطه رو به سرانجام برسونم.
مامانت بهم گفت که میخوای برگردی وایومینگ، پیش اون.
چاره دیگهای ندارم.
من حاملهام.
اون نمیدونه؟ هنوز نه. تازه شروع کردم به گفتن به بقیه.
آزمایشات نشون میده گرفتگیهای زیادی داری.
متاسفم، وقتشه درباره جراحی صحبت کنیم.
دوباره با شیلا حرف میزدم درباره جراحی شوهرش.
میدونی، اونم دقیقاً همین جراحی تو رو داشت.
اوم. و، ام، اون گفت بعضی از اتاقهای بیمارستان
منظرههای قشنگی رو به حیاط دارن. جدی؟
اوم. وای. چه هیجانی!
میتونیم سنجابها رو تماشا کنیم که با هم شیطنت میکنن. خیلی بامزه میشه.
تو قراره یه روز کامل تو بیمارستان باشی
قبل از عمل. برای همین به نظرم خوبه اگه، میدونی،
یه منظره قشنگ داشته باشی.
میلی، تنها منظرهای که من بهش احتیاج دارم اینه که تو کنارم نشسته باشی.
حالا ببین، تو که از حال و روز من خبر داری.
هی. کسی خونه نیست؟
وای. چطوری؟
چه غافلگیریای. وای.
بابا. هی عزیزم.
سلام.
اوه، عزیزم، بیا دیگه. هی.
اوه، اینجاست.
هی. خوب میشی.
میخواستیم آقا بزرگه رو قبل از روز بزرگش ببینیم.
خب، ممنون، کراسبی.
سلام بابا. سلام عزیزم.
سلام. خیلی خوب به نظر میای.
اوه، ممنون، عزیزم.
باشه. باشه. چیه؟
دیگه بسه بغل کردن، باشه؟ داره یه کم عجیب غریب میشه.
باشه. من خوبم.
آخ، بیخیال. اون از تو خوشش نمیاد.
خوب میشی. سلام عزیزم.
خیلی دوستت دارم.
نذار استرس بگیره.
اون همین الانشم استرس داره، باشه؟
حالا ببینید. بچهها، همه چیز خوب میشه.
منظورم اینه که، من ۹۶ درصد موفقیت دارم. این یعنی خیلی عالیه.
پس، خوب میشه، میدونید. بیخیال.
وای. اوه، بچهها.
من چهارتا بچه خوشگل دارم.
و نه تا نوه عالی.
و یه نتیجه تو راهه.
منظورم اینه که، بابا، بیاین جشن بگیریم. بیاین یه مهمونی بگیریم، ها؟
چی؟ من حاملهام.
وای. هی.
تبریک میگم... فکر کنم.
باشه. این چیزا پیش میاد.
همه چی لو رفت.
هی، آقای دهن لق. اوه، آره، لعنتی.
خب، اینم از این. دیدی؟
وای، امبر، خیلی متاسفم.
منظورم اینه که، من فقط دهنمو باز کردم حرفی زدم... نباش.
همینطوری یهو گفتم. نباش.
راستشو بخوای من فکر کردم عالی شد. اوه، بابا.
من خیلی استرس داشتم.
درباره اینکه به هر حال باید به همه میگفتم.
و تو این کارو برام کردی. تازه، این یه داستان باحاله که همیشه خواهیم داشت.
خدایا.
هی، یه چیزی هست که میخوام بهت نشون بدم.
اوه، وای.
خب.
اون خیلی قشنگه. منظورم اینه که...
پدربزرگ، میدونی که ممکنه دختر باشه، درسته؟
مشکلی نیست؟ خب، آره.
منظورم اینه که، اون، چه پسر باشه چه دختر... فرقی نمیکنه.
اون بچه توئه.
خب، رایان با این همه چطور کنار میاد؟
ام، من هنوز...
هنوز باهاش حرف نزدم.
میدونم... میدونم که باید این کارو بکنم و من...
این کارو میکنم.
نه، تو نگهش دار. نه، عزیزم.
باشه، ببین عزیزم.
من اونجا خواهم بود تا شاهد تولد این بچه باشم.
باشه؟ من بغلش میکنم.
تو آغوشم.
قول میدم.
پس تو عکسو نگه دار.
باشه.
و تو اونو به رایان نشون بده.
آره.
من خیلی میترسم.
اوه، میفهمم. منظورم اینه که، میفهمم که ترس داری، میدونی. و ترسیدن.
خدای من، من خودم دو روزه دارم اینو تجربه میکنم.
اوه، خدا. اما اون باید بدونه عزیزم.
میدونم. آره.
و، میدونی، با تو و چیزی که داری تجربه میکنی، میدونی، مثل اینکه...
میدونم ترسناکه.
اما تو اینو با چنان قدرتی پشت سر میذاری.
به خاطر اینکه چقدر قوی هستی.
و همه ما قدرتمون رو از تو میگیریم.
پس تو کاملاً خوب میشی.
همه چیز خوب میشه.
اوه، وای. کاش تو دکتر من بودی.
وای، امبر.
تو دختر فوقالعادهای هستی عزیزم.
پدربزرگ. هوم.
هی. میتونم بیام تو؟
آره. این اتاق جدیدته؟
اوه، آره. خودشه.
وای. قشنگه.
برات قهوه آوردم.
حتماً تکستم رو دیدی. آره، دیدم، آره.
قبل از اون حدود ۱۵ تا دیگه گرفتم، آره.
متاسفم. باید...
همون ثانیهای که همه فهمیدن، باید میاومدم.
باید... باید اول به تو میگفتم.
تو از همه به من نزدیکتری و...
یه جوری این باعث شد گفتن به تو از همه ترسناکتر باشه.
امبر، من کاملاً... واقعاً متاسفم.
کاملاً درک میکنم. کاملاً اشکالی نداره. من فقط...
میخوام بدونم حالت چطوره، میدونی؟
باشه. چی کار میخوای بکنی؟ رایان در موردش چی میگه؟
خب، در واقع، اِم، اومدم در مورد همین باهات حرف بزنم.
آه، اون هنوز نمیدونه. و من...
همین الان بیدار شدم و حس کردم باید امروز بهش بگم.
پس، اِم، میخواستم ببینم میتونم ماشینت رو قرض بگیرم؟
چون ماشین من هیچوقت به وایومینگ نمیرسه.
میخوای تا اونجا رانندگی کنی؟ آره.
فقط حس میکنم باید، میدونی، رو در رو بهش بگم، پس...
یعنی، نمیتونی بهش زنگ بزنی یا یه همچین چیزی؟
حس میکنم بهش مدیونم که در مورد این رو در رو باهاش حرف بزنم.
تو هیچ چیزی بهش مدیون نیستی. اِم.
باشه. درو، این کاریه که من باید انجام بدم.
و چه ماشین تو رو قرض بگیرم چه ماشین کس دیگه رو،
من میرم اونجا. پس... من باهات میام اونجا.
چی؟ نمیذارم تنها بری اونجا و باهاش حرف بزنی.
لازم نیست با من بیای. آره میدونم.
ولی نمیخوام تنها بری اونجا.
باید خیلی سریع لباس عوض کنم.
بابا؟
هوم... بابا؟
آره آره. یه لحظه صبر کن. بابا؟
دارم این نورپردازی لعنتی رو درست میکنم.
گفتی منو میبری خرید.
اونم تو رو نادیده میگیره؟ یا فقط منم؟
ها؟
آه، منو نادیده میگیره؟ آره میگیره. آره. اوه، آره.
خب، میشه لطفاً بهش بگی که قرار بود منو ببره پاساژ؟
بله، میگم. هنک؟ داره منو نادیده میگیره.
نادیدهات نمیگیرم. پنج دقیقه. همین.
پنج دقیقه؟ تو اینو پنج ساعت پیش گفتی.
هنک. خدایا. خسته شدم از اینکه اینجا گیر افتادم.
میدونی چیه؟ منم خسته شدم از اینکه اینجا گیر افتادم.
پس، بیا بریم اونور خیابون به داروخونه.
پاساژ نیست، ولی کلی برق لب خوب دارن.
میخوای بریم؟ عالیه.
باشه. خب، اینو به معنی "آره" میگیرم.
هی، هنک، ما داریم برای یه مدت کوتاه میریم.
قراره یه کارای دخترونه مخفیانه انجام بدیم.
هنک، یادت باشه. یادت باشه؟
هنک! آره.
باشه. بعداً باهات حرف میزنم.
شما دارین میرین؟
باشه. آدام همین الان با مادرم حرف زد.
هنوز حتی اونو نبردن تو اتاقش.
چرا اینقدر طول میکشه؟ هوم.
نگرانش نباش. پدرت مرد سرسختیه. حالش خوب میشه.
خب، منظورم اینه که سرسخت به نظر میاد.
میدونی، از چیزایی که در موردش بهم گفتی.
و اون یه باری که دیدمش، فوقالعاده سرسخت به نظر میاومد. تو کی دیدیش؟
یادت نیست؟ تو پدر منو ندیدی.
هوم.
من به وضوح یادمه که تو رو به پدر و مادرم معرفی نکردم.
چون پدرم یه جوریه که معرفی دوستپسرها رو خیلی به یاد موندنی میکنه.
هوم. یادت نیست چون قبل از اینکه با هم قرار بذاریم بود.
گروه مطالعه سال اولمون بود، تو اتاق خوابگاهت.
آهان، الان یادت اومد، نه؟ آره.
هوم. من کاملاً اون رو از ذهنم پاک کرده بودم.
نمیتونست بفهمه کجا هستی.
پس داشت تو محوطه راه میرفت و اسمت رو فریاد میزد.
داد میزد، آره "جولیا! لعنتی."
و بعد محوطه شما رو پیدا کرد و مستقیم اومد تو آپارتمانت.
با کیت نجات امتحانات نهاییت.
آبنبات. یه جعبه بزرگ آبنبات. یه جعبه بزرگ.
هوم. و یه تیشرت "برو کَل".
هوم. اون قطعاً پدر منه. اگه درست یادم باشه.
اون تا به امروز اعتراف نمیکنه که من رفتم استنفورد.
من فکر کردم خیلی باحال بود که پدرت از اونور خلیج رانندگی کرد.
فقط برای اینکه یه جعبه توییزلرز برات بیاره.
تنقلات مورد علاقه من برای مطالعه. میدونم.
هنوزم هست. میدونم.
چطور اینو یادت مونده؟
یه جزئیات دیوونهکنندهاس... شش ماه طول کشید.
تا جرأت پیدا کنم ازت بخوام باهام قرار بذاری.
و بعد، تو پنج تا قرار منو پیچوندی.
چون بهم گفتی باید روی درست تمرکز کنی.
من خیلی متمرکز بودم. واقعاً بودی. خیلی، خیلی متمرکز.
تو خیلی دوستداشتنی هم بودی.
دوباره آدام هست.
باید اون تماس رو بگیری. آره.
یه بوس بده.
خداحافظ. بعداً میبینمت.
باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.