The first 145 lines.
.اسم این بچه توکاکو خواهد بود
.نمیخوام اونم مثل ما به یه قاتل تبدیل بشه
، توکاکو-چان ، اگه یه وقت احساس کردی میخوای کسی رو بکشی .این معبد کوچیک رو به خاطر بیار
اونوقت چه اتفاقی میوفته؟
.اونوقت دیگه نمیتونی اونا رو بکشی
.چونکه مامان از این معبد کوچیک داره نگاهت میکنه
چرا ، توکاکو-سان؟
این .. این کار چه معنی میده؟
...توکاکو-سان ، تو
!نمی فهمم
!اصلاً متوجه نمیشم ، توکاکو
چرا؟
...من
.قبلاً ، نمی تونستم کسی رو بکُشم
.ولی اون طلسم دیگه از بین رفته
.این منم که راهِ خودم رو انتخاب می کنم
.بکُش و زنده بمون ، یا بذار زنده بمونه و بمیر
یا اینکه ، بذار زنده بمونه و تلاش کن زنده بمونی؟
توکاکو ، تو الان دیگه اینُ میدونی ، مگه نه؟
.جوابِ واقعی از حیطه ی انتخاب ها خارج ـه
.اینُ نمیخوام ، توکاکو
.اصلاً چنین چیزی رو نمی خوام
.بذار یه چیزی ازت بپرسم
به خاطر این میخوای منُ بکشی چون بهت خیانت کردم؟
چون فکر میکنی از اون قدرت استفاده کردم تا تو رو کنترل کنم؟
.من فقط نتونستم به هیچ راه دیگه ای فکر کنم
...برای ثابت کردنِ همه چیز
!هارو
توکاکو-سان؟
منظورش از این کار چیه؟
توکاکو-سان ، اینجا چه خبره؟
دو تا توکاکو-سان وجود داره؟
.اون نیو ـه
مگه قبلاً هم نگفته بود؟
.آزوما" از شرق ، "کوزونوها" از غرب"
.خاندانِ قاتلی که از زمان های دور وجود داشتن
، برعکسِ ما "آزوما"هایی که ، متخصص در مبارزه و تکنیک های آدمکُشی هستن
.کوزونوهای غرب ، خاندانِ جادوگری هستن که از قدیم همراه با ما وجود داشتن
جادوگر؟
.به زبون ساده تر ، مثلِ هیپنوتیزم و تلقین کردن میمونه
، اونا کنترلِ ذهنیِ هدفشون رو بدست آورده
، قدرتِ تشخیصِ درست از غلط ـشون رو ازشون میدزدن .و اونا رو میکُشن ، یا مجبورشون میکنن بقیه رو بکُشن
پس ، اون یکی توکاکو-سان "نیو" بود؟
.واسه من اینجور به نظر میرسید
.به نظرم این چراغ ها و این فضای مه آلود هم جزئی از هیپنوتیزم هستن
.اینجا واسه اون مثل یه صحنه ی نمایش میمونه
ولی اگه اون نیو ـه ، چرا میخواد منُ بکشه؟
...نیو ، داورِ کلاسِ سیاه ـه
!ولی هیچوقت هم نگفته که یه قاتل نیست
.درست همون لحظه ای که کلاسِ سیاه تموم بشه ، اون بهت خیانت میکنه و میکشتت
.تازه اونم با شکل من
.حتماً روش مورد علاقه ـش واسه انجام کاراش همینه
...این هم مالِ خاندان ـه
هارو؟
تو با این قضیه مشکلی نداری ، توکاکو-سان؟
.احتمالش وجود داره که من واقعاً قلبت رو کنترل کرده باشم
.حتی خودمم نمیدونم
! ...من .. من کاری با تو کردم که نمیشه جبرانش کرد
.درسته که احتمالش هست که ناخودآگاهت به من دستور داده که ازت محافظت کنم
.کسی نمیتونه منکرش بشه
.ولی من ، چیزی غیرقابل جایگزین تو قلبم یه دست آوردم
.احساسی که منُ به اینجا هدایت کرد ، در حال حاضر تنها چیزی ـه که واسم مهمه
!هارو
!یالا خودِ واقعیت رو نشون بده دیگه
!مسخره بازی دیگه تمومه
!شوخی هم دیگه حدی داره
!من عهد بستم که از هارو محافظت کنم
!امکان نداره بکُشمش
!اشتباه برداشت نکن
.من هارو رو به خاطر خودش میکُشم
.فکر میکردم بیشتر از این حرفا منطقی هستی
.این منطقی ترین و معقول ترین راهه
.من باید ثابتش کنم
...برای ثابت کردنِ همه چیز
ثابت کنی؟
!حتی هارو هم متوجه نمیشه
!دقیقاً واسه همینه که هیچ کاری به جز شک کردن از دستت برنمیاد
!مثلاً ، همش تقصیرِ پرایمره
.خود خانم مدیر گفت که پرایمر به صورت غیر ارادی عمل می کنه
".هر چقدر میزان خطر بیشتر باشه ، اون هم بیشتر از خودش بروز میده"
واسه همینه که میخوای هارو رو ، کسی رو که تمام این مدت ازش محافظت می شده ، بکُشی؟
.دقیقاً به خاطر اینه که تمام این مدت ازش محافظت می شده
!من میتونم هارو رو بکشم
.مهم نیست چقدر دلش بخواد زنده بمونه
!حتی اگه از پرایمر استفاده کنه
پس خواسته ی حقیقیِ هارو ، کشته شدن ـه؟
!از نظرِ من چنین خواسته ای اصلاً با عقل جور در نمیاد
و واسه همینه که تظاهر میکنی "آزوما توکاکو" هستی؟
!سر به سرم نذار
!نمیتونم با شیر یا خط درباره اش تصمیم بگیرم
!همه ی این چیزا ، با اراده ی خودم بود
.این راهی ـه که خودم انتخاب کردم
.واقعاً خوشحالم که تونستم باهات آشنا بشم
.من کاملاً شکست خوردم
.نقشه ـم ، کاملاً نقش بر آب شد
!!ولی من نمیذارم تو هارو رو بکُشی
.ممنونم
.من درک میکنم که چه احساسی داری ، توکاکو
.ممنون که تمام این مدت ازم محافظت کردی
.واقعاً ازت ممنونم که به خاطرِ من اون همه احساساتِ دردناک رو تحمل کردی
.دوستت دارم
.ولی هنوز نمیتونم اینجا بمیرم
!هر طور شده زنده میمونم
، اگه تواناییِ هارو ، ریشه در این فکر داره که میخواد زنده بمونه
.پس مشخصاً در راستای کشته شدنِ هارو عمل نمی کنه
، اگر قصد و نیتی برای کشتنِ هارو وجود داره .اون قصد ، فقط از طرفِ منه
".اراده ی من آزاده"
".اراده ی من به وسیله ی هارو کنترل نمیشه"
".من با اراده ی خودم از هارو محافظت کردم"
...برای ثابت کردنِ این موضوع
.من به خانواده ی تو ، مثل خانواده ی خودم فکر میکنم
.پس آخرش اونُ کُشتی
.من آماده بودم که هارو رو با شکل تو بکُشم ، چون فکر میکردم خیلی حال میده
.ولی نقشه ـم نگرفت
.آخرش ، تو هم مثل منی
.کُشتن ، تنها چیزی ـه که توش واردی
.موجودی از دریای فاسد شده ای
...به وسیله ی روشنایی ، بدونِ شک
...هارو
...هارو
.تبریک میگم ، آزوما توکاکو-سان
.با این حساب ، تو برنده ی نهاییِ کلاس سیاه هستی
.لطفاً خواسته ای که داری رو بهمون بگو
.خیلی خب ، جایزه ـت پیشِ ما محفوظ میمونه
.لطفاً هر وقت که مناسب دونستی ، بیا پیشم
.من خواسته ای دارم
.ولی دیگه ، به هیچ وجه نمیشه برآورده اش کرد
.مدرک دیپلم برای دانش آموزِ شماره ی 13 از کلاسِ سیاهِ سالِ دهم ، ایچینوسه هارو
!بله
".مدرک دیپلم برای ایچینوسه هارو-دونو"
نوشته ی سمتِ راست ، مدرکی بر این است که شما " ".دوره ی آموزشی این مدرسه را به اتمام رسانیده اید
.تبریک میگم ، شما فارغ التحصیل شدید ، ایچینوسه هارو
.خیلی از شما ممنونم ، میزوروگی-سنسی
.آخرشم ، فقط تو داخل کلاس سیاه موندی
.سنسی ، اینا رو بسپرید به من
.اگه دوباره دیدمشون ، حتماً اینا رو بهشون میدم
...کی فکرشُ میکرد از اون ضربه جونِ سالم به در ببره
.آخرشم ، زخمایی که تو تمام طول زندگیش برداشته بود ، نجاتش داد
.توکاکو-سان هم غافلگیر شد
.کی فکرشُ میکرد دنده ی سینه اش از تیتانیوم باشه
.به لطفِ همون ، لبه ی چاقو فقط یه خورده از قلبش فاصله گرفت
!چه سخت جون ـه
.این قضیه در موردِ تو هم صدق میکنه ، نیو-سان
.کُشتنِ من به این راحتیا نیست
.ظاهراً ، زندگی خیلی بخشنده اس
No comments yet. Be the first to leave one.