The first 200 lines.
.لطفاً بُر بزنين، دختر خانم
.حالا با دستِ چپِتون، 9 ورق رو انتخاب کُنين
.ميدونم ... اين 3 لو برايِ گذشته
،اين 3 لو برايِ حال .اين 3 لو برايِ آينده
پس فالِ «تاروت» بلدين؟ - .يه کمي بلدم - تاروت : نوعي کارتهايِ بازي که عموماً جهتِ] [.فال و پيشگويي موردِ استفاده قرار ميگيرد
هنوز ورقِتون .خودش رو نشون نداده
وقتي ورقِتون ظاهر بشه .بهتر ميشه کارتها رو خوند
!آها، ايناهاش !حالا بهتر شد
«« کلئــــو از 5 تـا 7 »»
.بذاريد اول به گذشتهتون نگاه کُنيم
شما عاشقِ جواني داريد که ... تأثيرِ بسياري بر زندگي
.و يا حرفهيِ هنريتون گذاشته
مادرتون بيوه بود؟ - .نه -
پس حتماً دوستِ نزديکي داريد ،که بيوهست
هر چند شايد نشه تأثيرش بر زندگيتون رو ... چندان مثبت ارزيابي کرد
.اما بسيار دوستدارِ شماست - .بله، همينطوره -
او با دور کردنِ شما از زادگاهتون ... و محيطِ زندگيِ خانوادگيتون
شما رو به سويِ زندگياي آزادانهتر کشونده و در نتيجه .موجباتِ آشناييتون با مردي بسيار مهربان و سخاوتمند رو فراهم کرده
و همون مرد امکانِ ورودِ شما به .حرفهاي هنري رو مهيا کرده
.ميبينم که شما بسيار بااستعداد هستيد
،احتمالاً در زمينهيِ موسيقي فعاليت ميکُنيد .يا به موسيقي علاقه داريد
اوه، ميبينم که اون مرد بسيار به شما توجه داره .و همواره در کنارتون حاضره
.نه، هر چند با من خيلي مهربونه، اما به ندرت ميبينمش - .پس بهتره که اين ورق رو با يه ورقِ ديگه جايگزين کُنيم -
.چون ورقِ «مشاور» ما رو به اشتباه انداخت
ميبينم که اون مرد در حالِ حاضر از شما مراقبت ميکُنه و با توجه به اينکه .مردي تحصيلکرده و عاقله، هميشه نصايحِ سودمندي بهتون ميکُنه
.اما حالا نيروهايي بدخواه ميبينم. اين شايد يک دکتر باشه - .همينطوره -
مأموريت و وظيفهاي که او بر دوش داره .بسيار جدي و خطير به نظر ميرسه
چون نوعي تغييرات و نبرد رو .مشاهده ميکُنم
... اما برايِ مشاهدهيِ صحيحِ آينده
واضحه که اين ورق، پيشگوييِ .چندان خوبي به دست نميده
.شما اميدِ اندکي به ازدواج داريد
.نوعي عزيمت و سفر رو مشاهده ميکُنم .اين ورق 3 الههيِ سرنوشت رو نشون ميده
.و اينجا هم شما هستيد
خُب چرا من اونجا هستم؟
.راستش خوندنِ ورقهاتون بسيار سخت و پيچيده شده .درست نميتونم سرنوشتِتون رو تشخيص بدم
.بايد دوباره امتحان کُنيم
.لطفاً بُر بزنين
.حالا 4 ورق بيرون بکشين
«اوه، ورقِ «مردِ آويزان شده .دلالت بر تغيير داره
اما تغييري که رو به .رنج و بدتر شدن هست
شما بيماريد؟
.بله
!آها، اين هم که ورقِ «ونوس»-ه ... پس معلومه که بيماري
.بر شما حادث شده
.بله، همينطوره
.حالا يه آشنايِ جديد ميبينم
شما با يک مردِ جوانِ بسيار .خوشصحبت آشنا خواهيد شد
و او موجباتِ تفريح و .سرگرميتون رو فراهم خواهد کرد
عجيبه که اين شخص در ورقهايِ قبلي .خودش رو نشون نداده بود
.اما انگار يه جايِ کار ميلنگه .ميبينم که اختلال و اضطرابِ شديدي وجود داره
و اين همون بيماريِ شماست .که فکرتون رو به خودش مشغول کرده
!خودم ميدونستم خيلي خطرناکه، مگه نه؟
البته که خطرناکه، اما نيازي نيست .اينقدر بزرگش کُنين
.يه ورقِ ديگه بيرون بکشين
.بايد بهتر ببينيم
!واقعاً خيلي ازتون ممنونم
اشتباه نکُنيد. اين ورق .لزوماً دلالت بر مرگ نداره
،بلکه اين 2 دست و 2 پايِ پوشيده با گوشت و پوست ... دلالت بر تحولي عميق
.در کلِ وجودِتون دارن - !کافيه -
!خودم الان 2 روزه که ميدونستم .از همون موقعي که ازم نمونهيِ آزمايش گرفتن
.ديگه نيازي به فهميدنِ نتيجهيِ آزمايش ندارم اما کفِ دستم چي ميگه؟
.من کفخواني بلد نيستم .نميدونم
!يعني اوضاعم اينقدر وخيمه؟
کوچولويِ نازنينم، لزومي نداره .اينطور زانويِ غم به بغل بگيرين
!آخه الان مشتريهام پيشِ خودشون چه فکري ميکُنن؟ !من که حُکمِ طالعِ نحس و شگونِ بد نيستم
.بله، متوجهم
.ورقها خبر از مرگ ميدادن .من سرطان رو به چشم ديدم
!کارش ساختهست
: فصلِ اول" "کلئو» از 17:05 تا 17:08»
".شتاب نکُن، پروانهيِ زيبا"
"به نوعي، زشتي خودِ مرگه؛"
پس مادامي که من زيبا هستم" ".حتي از ديگران هم زندهترم
بفرمايين يه نگاه به !لباسهايِ ما بندازين، خانم
.چند لحظه رفته بودم دستشويي
آخرش مادام «ايرما» تونست تو رو از شرِ ترسهات خلاص کُنه؟
،نه، برعکس .همه چيز بدتر شد
.ورقها دلالت بر بيماريم ميکردن
.اين امکان نداره خودش تويِ ورقها ديد؟
!پس خيال ميکُني از چهرهام داد ميزنه؟ - .اوه، نه -
.اصلاً اينها همهاش توهماته
،اگه راست باشه !من خودم رو ميکُشم
يا شايد هم بايد از همين حالا !خودم رو مُرده بدونم؟
: فصلِ دوم" "آنژل» از 17:08 تا 17:13»
چه اندوه مصنوعي و بيخودي! اين دختر برايِ داشتنِ" ".يک زندگيِ شاد و سعادتمند همه چيز داره
،اما هميشه عاشقِ اينه که نازش رو بکشن" "!درست مثلِ يه بچهيِ لوس
!اوه، کافيه ديگه، «کلئو» خانم !کوچولويِ من
!بيخيال ديگه، آروم بگير
دختر خانم طوريشون شده؟
.فقط داره خودش رو بخاطرِ يه آزمايشِ پزشکي عذاب ميده - مگه بيمارن؟ -
ولي اين دکترها هميشه !همه رو بيمار ميبينن
،همونطور که سابقاً مدام دارو تجويز ميکردن !حالا هم دست از آزمايش کردن برنميدارن
!بله، الان مُدِ روز همينه
.انگار از هوش رفتن حالِتون خوب نيست؟
کنياک يا قهوه ميل دارين؟
.بله، قهوه لطفاً
خودت خوب ميدوني که قهوه !اضطراب رو بيشتر ميکُنه. قهوه نه
!خيله خُب، باشه !قهوه لطفاً
اون حالتِ ذهنياي که درش به سر ميبريمه .که هميشه ذائقهمون رو تعيين ميکُنه
،گاهي اوقات ممکنه قهوه اضطراب رو بيشتر کُنه .و گاهي اوقات هم آرامش بده
،چيزي که امروز واسهيِ آدم مضره .ميتونه فردا مفيد باشه
بذاريد براتون ماجرايي رو تعريف کُنم .که تويِ روستايِ خودِ من «کوز» اتفاق افتاد
اونجا مردي زندگي ميکرد که ... همه چيز داشت : تاکستان، زن
بچههايِ خوشگل .و سلامت و تندرستي
،و وقتي آدم سالم و تندرست باشه .يعني صاحبِ همه چيزه
،يه روز اون مرد بيمار شد .و دکتر بهش گفت به زودي ميميره
.همسرش از ترسِ بيوگي دچارِ افسردگي شد ... اما مرد که عقلش رو از دست داده بود
در حالتِ تب از بسترش بلند شد و از ديگران خواست .کيفش رو با مقداري قهوه بهش بدن
گفت داره ميره سفر، اما فقط !برگشت به اتاقش و مشغولِ قدم زدن شد
اصلاً بيا اتاقت رو بهم اجاره بده؟ - آخه چرا؟ -
مگه نه اينکه اونجا منزلته، درسته؟
.تو متوجه قضيه نيستي
ديگه خسته شدم از اينکه مدام مجبور باشم .ساعتِ 2 صبح از پيشت برم
و هميشه هم بايد روزِ بعدش .خسته و خوابآلود از پا بلند بشم
خواه قرار باشه .باهات بخوابم يا هيچ
!خُب پس هيچ
!داري شوخي ميکُني؟
.من هم دیگه از جر و بحث کردن خسته شدم .فقط میخوام بگیرم بخوابم
ولي من هم واسه خودم .غرور دارم
آخرش با سر مياي !پيشِ خودم
.خداحافظ
خلاصه همينطور تنها .تويِ صندليش مينشست
.تا اينکه آخرش شروع به مسافرت کرد .به يونان، ترکيه، مصر، آفريقا
: رويِ کارتپستالهايي که ميفرستاد اينطور مينوشت "... من در حالِ ديدنِ جهان هستم"
"!از راه دور برايِ همه بوسه ميفرستم" .اما هيچوقت نشد به بيماريش اشارهاي بکُنه
... و دو سال بعد
.قويتر و پُرغرورتر از هميشه برگشت
.اما همسرش تويِ يه تصادف مُرده بود - !چقدر بد -
.حالا ديگه حسابي پير شده
حتي هنوز هم دربارهيِ سفرهاش به دريايِ مديترانه .و تأثيري که رويِ زندگيش گذاشت، صحبت ميکُنه
،اصلاً گوش دادن به حرفِ دکترها !مرگِ آدم رو جلو مياندازه
.ما ديگه بايد بريم حسابِمون چقدر ميشه؟
!نه، نه، خانمها !قهوه باشه به حسابِ خودم
!خيلي محبت دارين
.من اون کلاه رو ميخوام
کلاه پوستِ خز؟ اون هم تويِ فصلِ تابستون، «کلئو»؟
خانمها، چه فرمايشي داريد؟ - .ميخوام يه کلاه بخرم -
ميتونم چند تا رو امتحان کُنم؟
.البته، خانم چه نوع کلاهي دوست داريد؟
.اين کلاه، اون کلاه، اين، اون، و اين - .به رويِ چَشم -
اين کلاه بسيار شيکه .و برازندهيِ زيباييِ شماست، خانم
پس از همين خوشت اومده؟ .خوبه. چون حداقل يه کلاه تابستونيه
!نه، اصلاً و ابداً
!از دستِ هوسبازيهايِ تو
: فصلِ سوم" "کلئو» از 17:13 تا 17:18»
".همه چيز به من مياد"
پوشيدنِ لباس و کلاه" ".من رو مست و از خود بيخود ميکُنه
.رنگِ مشکي کاملاً برازندهيِ منه
اما همون کلاهي که .اول ديدم رو ترجيح ميدم
اگه اين رو بردارين .کاملاً بهتون برازندهست
!خودشه !همين رو برميدارم
ميخوايد واستون بپيچمش يا تويِ جعبه بذارم؟ - .نه، ميخوام همينطور رويِ سرم باشه -
!هرگز تويِ روزهايِ سهشنبه لباسِ جديد نپوش !نه، آدم نبايد چيزهايِ جديدي رو که سهشنبه خريده تنش کُنه
!ولي آخه اين کلاهه - !گفتم هيچ چيزِ جديدي -
پس ميخوايد واستون بذارمش تويِ جعبه؟
!نکُنه دنبالِ دردسر ميگردي؟
و هيچوقت هم تويِ روزهايِ سهشنبه !وسيلهيِ جديدي که خريدي رو دستت نگير
«لطفاً کلاه رو به آدرسِ خانمِ «کلئو ويکتوآر .شمارهيِ ششمِ خيابانِ «ويگِز» تحويل بديد
پس خودشون هستن؟ اين شما هستيد؟ !خانم، من واقعاً عاشقِ صداتون هستم
هيچوقت فکر نميکردم روزي برسه .که بتونم شما رو از نزديک زيارت کُنم
ميشه به خانم اجازه بديد يکي از عکسهاشون رو امضاء کُنن و به آدرسِ مغازه بفرستن؟
اوه، البته. ولي شما هم که کلاه رو همين الان ارسال ميکُنيد، درسته؟
!نه، اين تاکسي نه !شمارهش شگون نداره
.اين يکي تاکسي خوبه
!عاشقِ ماشينِ «سيتروئن» هستم - .اين آخرين طرحِ سيتروئن «اي.دي»-ه -
!«اي.دي» مثلِ : «ايدهيِ ديوانهوار» - !آره انگار -
خسته شدي؟
آره، حس ميکُنم .جون تويِ بدنم نمونده
اي ديوونه! اينطور حس ميکُني .فقط به اين علت که خسته و بيرمق شدي
ببينم، با پدر و مادرت !زندگي ميکُني؟
!يه لبخندي تحويل بده ديگه !اي بابا! چقدر فيس و افادهايه
موسيقي دوست دارين؟ - .البته که دوست دارم -
!ولي نه اين يکي ترانه رو
!واي! چقدر مزخرفه
ميبيني چقدر بد ضبط شده؟ .اين آهنگ بايد از دوباره ضبط بشه
!متوقفش کُنين
!متوقفش کُنين
نه، منظورم اين بود !که موسيقي رو متوقف کُنيد
!آخه خوانندهاش خودِ من هستم - شما خوانندهاش هستين؟ -
.ولي من عاشقِ اين ترانه هستم
.و فرصتِ گوش کردنش هم هميشه پيش نمياد - .همينطوره -
چيزي شده، خانم؟
.حالتِ تهوع دارم
ولي شيشهيِ ماشين که پايينه؟
موسيقي کمکي به آرامش گرفتنِتون نميکُنه؟ - .نه -
من راديو رو .خيلي دوست دارم
،چون راديو هم مثلِ تاکسي خيلي مفيده .به ايجادِ شغل کمک ميکُنه
اما رانندگيِ تاکسي .واسه يه خانم کارِ خيلي سختيه
.و گاهي اوقات هم خطرناکه .ولي با اين وجود، من عاشقش هستم
اما شبها چي؟ شبها ترس برِتون نميداره؟
نه، واسه چي؟ از چي بايد بترسم؟
چي شده؟
دانشجوهايِ دانشکدهيِ هنرهايِ زيبا هستن .که خيابون رو بند آوردن
: فصلِ چهارم" "آنژل» از 17:18 تا 17:25»
.اونها فقط دارن تفريح ميکُنن" "ما هم تويِ ايامِ جووني مثلِ اونها بوديم. مگه نه؟
.البته معلومه که من هم از دردسر خوشم نمياد .ولي همين زمستونِ امسال بهم حمله کردن
راجع بهش تويِ روزنامهيِ «فرانس سوآر» نخوندين؟ .عکسم رو تويِ روزنامه چاپ کرده بودن
.البته دقيقاً نميشه گفت بهم حمله شده بود .فقط چند نفر جوون بودن که نميخواستن کرايه بدن
.نزديکِ خيابونِ «کوريال» اتفاق افتاد .تويِ يه جايِ دورافتاده که مثلِ قير سياه و تاريک بود
.اما من هم نذاشتم همينطوري در برن .افتادم دنبالِشون
تويِ اون تاريکي؟ - .آره، و بعدش شروع کردن به زدنِ من -
No comments yet. Be the first to leave one.