The first 172 lines.
SANDS Movie
همه چی از اینجا شروع شد.
همسرم ماریا، اون... اون به قتل رسید.
آنچه در «کراس» گذشت...
داری یه پرونده جدید بهم میدی؟
تک تک اون قربانی ها طوری تغییر داده شده بودن که شبیه یه قاتل سریالی بشن.
بهش میگیم «فن بوی». اسم خوبی برای این مادر خراب به نظر میرسید.
من کارآگاهم.
اداره پلیس مترو.
بچه داری؟
یه پسر و یه دختر.
ما با هم بزرگ شدیم، و با هم وارد نیروی پلیس شدیم.
یه نفر از گذشتهم دنبالم افتاده.
- میخوای بدونی آخرین حرف هاش چی بود؟ - تو کی هستی؟
من هیولا نیستم.
ازم چی میخوای؟
بزنش.
چی میخوای؟
- ۲.۲ میلیون دلار. - کمک!
برای کی کار میکنی، بابی؟
بدجوری خاطرخواه این مرد مسن تر شدم.
درک نمیکنم چطور یه سیاه پوست، این روزها میتونه پلیس باشه.
لعنت به پلیس.
این همون حادثه ایه که سمپسون گزارش کرد.
تو همه اینا رو وقتی گزارشم رو دادی شروع کردی. داشتم سعی میکردم قاتل ماریا رو پیدا کنم!
قدر دوستیمون رو ندونستم.
متاسفم.
من درست همونجا کنارت بودم، شونه به شونه، توی اون پرونده...
و تو یه قهرمان ملی هستی، و هیچکس نمیدونه من کی ام.
تموم شد.
تو همون پلیسی هستی که پرکارترین قاتل سریالی دی سی رو از پا در آورد.
راه بهتری به ذهنم نمیرسه جز اینکه پیش الکس کراس افسانه ای اعتراف کنم.
باید بفهمیم کی داره با خانوادهم بازی میکنه.
این مرد رو که دیدی، میخوام فرار کنی.
اینکه مردی که دوستش دارم من رو توی اون موقعیت قرار بده...
حقیقت رو از من مخفی کردی.
باورم نمیشه تمام مدت کار اون بود.
«بچه هام بهم نیاز دارن.»
اینا آخرین حرف های ماریا بود.
تقاص این کار رو پس میدی.
تبرئه میشی.
هیچکس نمیخواد ببینه که نشانت رو از دست میدی.
اومدم که ازت تشکر کنم.
وایسا ببینم. یعنی داریم یه گفتگوی متمدنانه میکنیم، ملیکا؟
مصونیت کامل با گذروندن ۲۴ ماه حبس.
توافق کردیم.
این تویی که داری حرف میزنی یا عمو سم؟
تو یه قهرمانی، الکس، ولی فقط خودت باید تصمیم بگیری که این یعنی چی.
- تو سایرسی؟ - آره.
قضیه تروی چی شد؟
خواب موند.
هی. گوشی.
بزن بریم.
«مانت گی» داری؟ سفارش داده بودم.
اونجا نیست. یه مقدار دیگه توی راهه.
خوبه.
خواهش میکنم، بذار برم خونه.
دیگه گریه نکن.
باید خوشحال باشی.
تو سوگلی منی.
سوگلی من بودن خوبه.
میتونم سوگلیت باشم؟
بازش کن.
دارم از اینجا میبرمت بیرون.
یه قایق توی اسکله هست. برو داخلش و منتظرم بمون، باشه؟
- حالا قفل کن. - تو کی هستی؟
قفل کن، بعدش با هم حرف میزنیم.
بذار پشت کمرت.
- چی میخوای؟ - پولت رو.
یا حداقل اون ۱۱،۴۲۶،۰۰۰ دلار توی بانک SEP توی لوگانو رو.
بیا دیگه مدیسون. یه اسباب بازی آوردم که با هم بازی کنیم.
از اینجا برو بیرون.
من میخوام بازی کنم.
اسباب بازیت کجاست؟
من اسباب بازیم رو آوردم.
نمیخوای باهام بازی کنی؟
میخوام همه دخترها برن بیرون.
قراره یکم خوش بگذرونیم.
از اون مدل خوش گذرونی های شما.
تمام تراکنش ها قابل ردیابی هستن.
تا وقتی که حسابم رو پیدا کنن، پولت غیب شده.
و حالا... کلید صندوق اماناتت توی هیوستون رو میخوام.
بدون من نمیتونی وارد بشی.
کلید رو بدی بهتر از اینه که بمیری.
میفهمی که معامله اینه، مگه نه؟
توی جاکلیدیمه.
تو کی هستی؟
من دختر دکتر گابریلا آلخاندرا پوراسم.
شفا دهنده، معلم و حامی فقرا...
فراموش شدگان و ستم دیدگان.
خون اون بهم قدرت میده.
چرا داری این کار رو میکنی؟
این رو میپرسی چون نمیدونی چیکار کردی که مستحق این باشی؟
یا چون اونقدر کارهای شرورانه و اسف بار انجام دادی...
در طول زندگی پستت، که نمیتونی بفهمی کدوم روح برگشته تا عذابت بده؟
یه راهنمایی میخوای، ریچی؟
میگن چشم هام به اون رفته.
وقتی پیداش کردم، وقت قصه گفتن بود.
سعی کردم بیدارش کنم، ولی خیلی خسته بود.
و به این فکر کردم که برگردم به تختم...
ولی بخش مورد علاقهم از هر روز، وقت قصه بود.
پس تصمیم گرفتم، به جای اینکه اون برام بخونه، من براش بخونم.
رفتم روی تخت، و کنار مادر مردهم دراز کشیدم.
من نمیدونستم اونا...
هوم؟
خیلی متاسفم.
تو به اندازه کافی گناه کردی، ای موجود پستِ بی خاصیت، ای تفاله گوشت و استخون.
جفتمون میدونیم که اون یه اشتباه نبود.
و ازش پشیمون نبودی.
تا الان.
« کراس » « فصل دوم : قسمت اول »
سخنران اصلی امروز ما مردیه که زندگی خودش رو وقف اداره پلیس متروپولیتن کرده.
اون تمامی تقدیرنامه هایی رو که این اداره ارائه میده، کسب کرده...
و حتی مفتخر به دریافت مدال شجاعت از سوی رئیس جمهور ایالات متحده شده.
برای الهام بخشیدن به نسل بعدی افسران پلیس متروپولیتن...
لطفاً با من در خوش آمد گویی به کارآگاه الکس کراس همراه بشید.
عصر بخیر.
باعث افتخاره که اینجام.
باعث افتخاره که یکی از شمام.
امروز من رو پشت این تریبون گذاشتن تا به عنوان یه الگوی درخشان اینجا وایسم...
چون از نظر اونا، من نماینده بهترین های ما هستم.
و من قدردان این موضوع هستم. من... من به دستاوردهام افتخار میکنم.
ولی وقتی بهم نگاه میکنید، این رو هم بدونید که من نماینده بدترین های ما هم هستم.
من به یه مرد بی گناه حمله کردم.
و اون موقع حین انجام وظیفه بودم.
سپاسگزارم که فرصت دوباره ای به من داده شد...
و به همراه اون، فرصتی تا امروز حقایقی رو باهاتون در میان بذارم.
این شغل سخته.
فقط کسایی که انجامش میدن میتونن واقعاً درکش کنن.
و شما نمیتونید فقط چون با حال بدی از خواب بیدار شدید، درخواست وقت استراحت کنید...
یا چون مشکل مالی دارید، یا ازدواجتون به مشکل خورده.
نه.
و شما اشتباه میکنید. حتماً اشتباه میکنید.
منصفانهست که اغلب اوقات، شما رو نه بر اساس بهترین روزتون، بلکه بر اساس بدترین روزتون قضاوت کنن؟
شاید نباشه.
ولی این همون چیزیه که با انتخاب این شغل قبول کردید.
اگه خوشتون نمیاد، سوگند یاد نکنید.
ما باید خودمون رو ملزم به رعایت استانداردهای بالاتری بدونیم.
زمانی که در انجام وظیفهم لغزش داشتم...
همکارم، کارآگاه جان سمپسون، من رو با پیامد اعمالم روبرو کرد.
و وقتی اون من رو بازخواست کرد...
نه تنها از اعتبار و شرافت این اداره صیانت کرد، بلکه اون...
اون زندگی من رو نجات داد.
ما باید خودمون رو ملزم به رعایت استانداردهای بالاتری بدونیم.
و زمانی که همچین کاری کنیم، خودمون رو در موقعیتی قرار میدیم که...
برای رضایت بخش ترین حسی که فکر میکنم هر کسی میتونه تجربه کنه.
نه، بحث ترفیع رتبه یا حقوق نیست.
بحث تیتر روزنامه ها نیست. بحثِ تشویق و تمجید نیست.
نه، یه ساندویچ «هف-اسموک» رایگان از رستوران «بنز چیلی» نیست...
هر چند اون هم میتونه با اختلاف کمی در رده دوم باشه.
نه.
خودِ تویی.
وقتی جلوی آینه وایسادی، و به خودت نگاه میکنی...
و میدونی که تغییر ایجاد کردی.
این حسِ قدرتمندیه.
چون در این شغل، بعضی روزها خودِ تو اون تغییری.
به نیروی پلیس خوش اومدید.
سخنرانی کوتاهِ قشنگی اونجا نوشتی.
دادم «اِل» کمکم کنه.
- اوه، واقعاً؟ - اوهوم.
پس اونم دست به کار شد؟
بهت که میگم پسر، دارم حس میکنم یخ ها دارن آب میشن.
شنیدم با کسی توی رابطهست.
طبق چیزی که شنیدم، جدی نیست.
منظورم اینه که چند باری با هم رفتن بیرون. رابطهشون اختصاصی نیست.
چیه؟
هی پسر، هی، بس کن. اونطوری نگام نکن.
- نکن. - «شوگر»، ببین.
میدونم میخوای برگرده، ولی یک سال و نیمه که داری سعی میکنی دلش رو به دست بیاری...
و هنوزم فقط توی محدوده دوستی در جا میزنی.
اونم که داره با یکی دیگه قرار میذاره؟ ببین، یه جایی باید بالاخره...
رابطهشون اختصاصی نیست. اون پسره براش اهمیتی نداره.
No comments yet. Be the first to leave one.