The first 200 lines.
شکوفه های عمارت رویی
قسمت بیست و پنج
ارباب من
اوضاع تو مسگری چطور پیش میره؟
چرا تماسی برقرار نشده؟
مغازه ی مسگری امروز به طور ناگهانی بسته شد
اقای هه هم که با ما در ارتباط بود
گم شده
هرجایی که فکر میکردم میره رفتم
اما هیچی ازش پیدا نکردم
چطور ممکنه؟
اگرچه
یه نامه تو خونه ی اقای هه پیدا کردم
که سوخته و خاکستر شده بود
این ازش باقی مونده
این مهر دوک سوعه
حتما دوک سو در حال بازرسی ان
تازه
من زیردست های
مارکیس جوان رو هم دیدم
بنظر میرسه دوک سو درباره ی اقدام به قتلی
که تو زمین شکاری رخ داد با خبر شده
ارباب من
مسئله خیلی جدیه
باید چیکار کنیم؟
از امشب
همه اهالی روستای کوشوی رو ازاد وظیفه کن
مثل اینکه باید برای پیروزی زودتر از بقیه اقدام کنیم
سرورم
سرورم مغازه ی مسگری امروز یهویی در های مغازش رو بست
ارتباطمون با جاسوس رو از دست دادیم
افراد فرستادین عمارت شین دو تا اطلاعات جمع کنن؟
نمیشد بدون بازرسی ازش گذشت
میترسم یوقت دشمن رو با خبر کرده باشیم
شیائو بی
یه سری سرباز از اردوگاه هوشیائو مستقر کن
گه چوان
فورا یکی رو بفرست که امپراطور رو با خبر کنه
شو جیا
افراد و اسب هارو اماده کن با من میای روستای کوشوی
اینبار
باید دزد رو پیدا کنیم و اجناس دزدیده شده رو برگردونیم
یادت باشه
به نگهبان های سلطنتی بگو اماده باش باشن
دوک سو تو خطر بزرگیه
روستای کوشوی ... - خواجه وانگ -
چیشده؟
گفتی دوک سو تو خطر بزرگیه
روستای کوشوی چیشده؟
شاهزاده ی شی هه
قضیه محرمانست
نمیتونم چیزی بگم
وقتی همه چیز حل شد
خودتون میفهمین
اونموقه فهمیدنش چه فایده داره؟
نمیشه الان بگی؟
بذارین اینطوری بگم
دوک سو تو خطر بزرگیه
بحث مرگ و زندگیه
شما هم الان دیگه برید
وگرنه نمیتونم افراد رو به موقع راهی کنم
بعدش ممکنه دوک سو ...
باشه برو
زود
اینطوری نمیشه سویو بریم
به یوئان بگو
برای ارائه ی محصولات جدید مغازه
یکم تغییر دکوراسیون بده
من میرم کارگاه - باش -
شاهزاده اینجا چه میکنین؟ - دوک سو کجاست؟
تو کاخ نیست؟
خیلی وقته رفته بیرون
هنوزم برنگشته
نکنه رفته
روستای کوشوی؟
روستای کوشوی چیه؟
هیچی هیچی هیچی از من نشنیدی
به تو هیچ ربطی نداره
چرا اینطوری بود؟
بریم
عالیجناب تو خطره؟
حرکت کن
راه برو
زود تر
گفتم سریعتر
ارباب من
ارباب من
ارباب من
ارباب
کمکم کن باید بریم - بریم -
ارباب من
ارباب من
دوک سو چرا اوضاع رو پیچیده کردی؟
ماجرای اردوگاه هوشیائو
هیچ ربطی به شما نداشت
خیلی گستاخی ارباب شین دو
به خودت جرات دادی قاچاق اسلحه کنی
من پیشنهاد میدم
که به همه چیز اعتراف کنی
اینطوری زیردستا
و خانوادت
میتونن به زندگیشون ادامه بدن
بنظر میرسه
دوک سو هیچ راه دیگ ای برام نذاشته
بسه
تو حریف دوک سو نیستی
دوک سو
اگر امنیت خانوادم رو تضمین کنی
به همه چیز اعتراف میکنم
دوک سو
سرورم
دوک سو
اینجا چیکار میکنی؟
خداروشکر که خوبین
سرورم - ارباب زود باشین -
دوک سو
سرورم
زهر از بدنش خارج شده
وضعیت زخم هم بهتره
اما
ایشون باید چند روزی استراحت کنن
سویی وان
چند روز اینده رو
خوب استراحت میکنی
نگران هم نباش
دوک سو
منو تنها نذارین
نمیذارم
پیشت میمونم
اولین باره از وقتی که برگشتین پایتخت
دارین با من مهربون رفتار میکنین
اما من نمیفهمم
چرا شما همیشه باید
انقدر خشن و
سردین
وقتی بچه بودم و اومدم
به کاخ
دوک چنگ من رو اذیت میکرد
شما باهاش دعوا کردین و ازم دورش کردین
و بهم گفتین
که پدرم یه قهرمان بوده
برای من
پدر همیشه یه قهرمانه
شما هم قهرمان منی
سویی وان
باید استراحت کنی
نگران نباش
من شب رو کنارت میمونم
نرین
ارباب شین دو
خوب بنظر میای
چی
همونطور که توقع داشتم اومدی
خوشحالم
زندگی تو
به دست من ساخته شد
حالا زندگی من رو
تو ازم میگیری
من هیچ علاقه ای به اینکار ندارم
وقتی بعد از پاییز سرت رو زدن
بدنت رو برای نشون دادن تصویر حقارت
تو بازار به نمایش میذارن
اینطور که به نظر میاد
قراره بمیرم
پس چی
میشه بیای جلوتر
و حرفای اخرم رو بشنوی؟
ژنرال
حرف بزن
چی میخوای بگی؟
امروز اخرین فرصتته
تو این زندگی ...
نه
حتی توی زندگی بعدیت هم
دوست ندارم صداتو بشنوم
چی
فکر کردی اگر فیلم بازی کنی
ولت میکنم بری؟
همشو نگه دار واسه عمت
میدونم
من خیلی به تو و مادرت
بد کردم
تو با زن بازیات مامان رو دق دادی
و حقیقت رو نادیده گرفتی
الان چطور به خودت حق میدی اسمش رو بیاری؟
درسته
من حق ندارم راجع به مادرت حرف بزنم
من تو زندگیم
خیلی کارای بدی کردم
میدونم الان
برای اصلاح خودم دیره
اما چی
فقط میخوام که بدونی
که مادرت قبل از مرگش بهم گفت
که از ازدواج با من پشیمون نیست
و اگر بازم تو زندگی بدی پاش بیفته
منو انتخاب میکن... - داری دروغ میگی -
میدونم هم منو سرزنش میکنی
هم ازم متنفری
اما راستش
No comments yet. Be the first to leave one.