Sette orchidee macchiate di rosso
The first 200 lines.
میگم بهت، آدم با همچین مادری چیکار میتونه بکنه؟
هیچی بهت نمیده؟ نه، داد میزنه میگه تقصیر منه.
صبر کن، کارلا. نوبت تو هم میرسه، عزیزم.
عوضی! این انصاف نیست. لعنتی!
خب، بریم سراغش.
نه...!
نه!
مارچلا چی؟ هنوز فامیلیشو نمیدونیم.
اما لقبش «لا توسکان»ه.
عجیبه. اهالی توسکانی معمولاً آدمای خرافاتی نیستن.
در واقع، اهل جنوب بود. سیسیلی یا کالابریایی.
خب، ببین میتونی بفهمی چرا بهش میگن «لا توسکان».
بله قربان. فوراً پیگیری میکنم.
ببین، بذار حداقل از شر این خلاص شم. آخه باید منطقی باشیم، عزیزم.
وگرنه مثل یه آدم عجیب و غریب به نظر میای! خودت که میدونی.
من میخوام با لباس سفید و شکوفههای پرتقال ازدواج کنم.
خب پس، روش پافشاری کن. تا وقتی که هنوز وقت هست.
این خیلی خطرناکه. خودت که میدونی ماریو چقدر لجبازه.
آره، میدونم. ممکنه عروسی رو کنسل کنه.
الو؟
بله، هستن.
فکر کنم آزاده. میپرسم. فقط یه لحظه.
جولیا؟ با شما کار دارن. ممنون.
الو؟ الو؟
بوتیک ژولی؟ اوه خدای من! الو؟
قطع شد. این ساعت زیاد پیش میاد. احتمالاً یه دقیقه دیگه زنگ میزنن.
فقط میتونم بگم در مواجهه با اون لباس...
ترجیح میدم بیخیال ازدواج بشم... جدی؟
دیدم هنوز دست از فروش وسایلم برنداشتی.
مگه دست منه که این روزا مردم دنبال طراحای خل و چل میرن؟
سلام، ماریو. سلام. شالگردن رو چرا برداشتی؟
پس تو مقصری. واندا.
اینو برداری، کل طرح رو خراب میکنی.
باعث میشه مثل یه فاحشه به نظر بیاد. چی گفتی؟!
واندا، فقط طرحهای منو اجرا کن. مگه باهاشون ثروتمند نشدی؟
بیا. بگو برشکارها اینا رو شروع کنن.
این خط زمستونی برای سنت موریتزه. بله، استاد.
ماریو؟ بله؟
به کسی گفتی من اینجا قرار دارم؟
چرا؟ یه نفر الان زنگ زد.
منو خواست، ولی وقتی جواب دادم کسی نبود.
اینجور چیزا برای دخترا خوشگل پیش میاد.
اِم، گوش کن. امشب با من میای اون افتتاحیه؟
نه. باید از آخرین ساعات آزادیت به عنوان یه مجرد، تنها لذت ببری.
حتماً... با یه مشت نقاش آبستره.
عصر بخیر. گالری لا نووآ پزا. بله، امشب یه نمایشگاه افتتاحیه داریم.
ببینم میتونم پیداش کنم براتون. فقط یه لحظه.
میشه اون اسم رو دوباره بگین لطفاً؟
کتی آدامز؟ صبر کنید.
الو؟
الو، شما؟
خب؟ الو!
خداحافظ، کتی. خداحافظ! فردا ساعت ده. فراموش نکن!
باشه، لاریانا. فعلاً!
اوه، بچهگربههای بیچاره... بله.
اوه، گرسنه هستین، نه؟
مامان بدی دارین. امیدوارم منو لو ندین به...
تو ایتالیا بهش چی میگن؟
«لا سوچهتا پِر پروتهتسیونه دی آنیمالی»
بله، بله، بله، بله. میدم بهتون.
بفرمایید.
بیاین، عزیزانم.
همینه.
اوه، عصبانی هستین. البته. درسته.
بچهگربههای بیچاره من... یادم رفت، نه؟
یادم رفت درو باز کنم برای...
کیه؟
کیه؟
واقعاً فکر میکنی فقط یه تصادفه؟
این روزا همه جا همینه. آخرین مُده.
بیاین یه فرضیه مطرح کنیم.
دو تا دختر مرده و یه قاتل تنها.
حالا، دخترا همدیگه رو میشناختن؟ و چه چیزی میتونستن مشترک داشته باشن؟
این آسونه. هر دوشون نیمهلخت پیدا شدن. دختر انگلیسی تو آپارتمانش بود.
و داشت آماده میشد برای خواب. بود؟
بله، کاملاً تنها. باشه. اما، یه...
الان، مهمترین چیز شناسایی اون یکی، «لا توسکان»ه.
اوه، لطفاً، عزیزم پنجره رو...
میخندی، نه؟ آره، خیلی بامزهست. به راننده بگو.
حالا که اینطور شد، قهوه میخوری؟ نه، ممنون.
خب، من میرم یه ساندویچ بخورم، باشه؟ باشه.
آه، برو، ماریو.
خانم، حالتون خوبه؟ اوه خدای من.
اون سیلیو هست، یه طراح. سیلیو گراگرت. با من کار میکنه.
جورجو رومانی. فقط یه دوست، برای هردومون.
اون برونو بلی هست. قبلاً عاشق جولیا بود.
الان ازدواج کرده. زنش چند هفته پیش دوقلو به دنیا آورد.
اون جیووانی نِپال، سرایدار آپارتمان قدیمی منه.
اون کیه؟ اون یکی رو اصلاً نمیشناسم.
نه، فکر نمیکنم بشناسی.
اون پلیسه، سروان رنزی. خیلی باهوشه.
یه فامیل دور.
پسری که تو دفتر ما کار میکنه.
به عبارت دیگه، همه دوست هستن. یه غریبه هم بینشون نیست.
آره. اینطور به نظر میاد.
به نظر میاد هیچ کاری از پیش نبردیم.
اصلاً خبر میخونی؟
پلیس همیشه هیچ کاری از پیش نمیبره. اگه اطلاعات محرمانه اینور و اونور نبود...
فقط، تو این موارد هیچوقت کسی پیدا نمیشه که اطلاعات بده.
اولین بار کی همسرتو دیدی؟
سه سال پیش
وینو بتلو... پدرش صاحب هتل اونجا بود.
بعد از فوت پدرش، جولیا هتل رو فروخت و اومد رم.
بعدش، یهو دوباره همدیگه رو دیدیم.
پس، اون مدت هر کاری ممکن بود انجام داده باشه.
بیا دیگه، هنوزم دنبال پیدا کردن ارتباط با اون دو تا قتل دیگه نیستی؟
چطور اینقدر مطمئنی که ارتباطی نیست؟ چون غیرممکنه.
جولیا آخه چی میتونه با اون دو تا دختر مشترک داشته باشه؟
سؤال همینه. و یه قاتل روانی مثل اون...
یه نشونی هم از خودش کنار جولیا میذاشت. این سنجاق، یا هر چی که هست.
رسیدن مسئول قطار مانعش شد.
امروز صبح یه نامه برای همسرتون به آدرس قدیمیش اومد.
یا هر چی که هست.
خب، قربانیمون چطوره؟
مراسم خاکسپاری خیلی خوبی داشتی. گلهای زیادی هم بود.
چه حیف که من اونجا نبودم. مهاجمت هر کی که بوده...
فعلاً بهتره باور کنه که مردی.
امیدواریم زیاد طول نکشه، بازرس.
مطمئنی این برات معنی خاصی نداره؟ خیلی خوب فکر کن.
نه. هیچی.
و مطمئنی تا حالا این زن رو ندیدی؟
نه. تمام شب فکر کردم، اما...
خب، ببین، من تو به خاطر سپردن چهرهها زیاد خوب نیستم.
اصلا حافظه خوبی براشون ندارم.
بخاطر شوکت تا الان اینو نگه داشته بودم.
این اینِزِ! مطمئنم! اینِز؟
اون تو هتل ما کار میکرد. کاملاً مطمئنی خودشه؟
کاملاً. دختر خیلی خوبی بود.
خدمتکار خیلی خوبی نبود. ولی واقعاً تلاش میکرد.
از یه روستایی تو کالابریا اومده بود.
ولی به "لا توسکانّا" معروف بود. با اینکه هتل تو توسکانی بود.
تا حالا اینجا بهش برخوردی؟ نه. هرگز.
میتونی فکر کنی کسی بوده که از این دختر، اینِز، کینه داشته باشه؟
کسی که از تو هم کینه داشته باشه؟ از من و اینِز؟
ماریو، راو رو یادته؟ راو؟ نه. نه، یادم نمیاد.
البته. تو هیچوقت ندیدیش. جیووانی راو. یه جورایی آدم ناخوشایندی بود.
کم و بیش نامزد اینِز بود. ولی بعدش از هتل دزدی کرد.
و دستگیر شد.
در واقع، من لو دادمش. و اینِز هم موافق بود.
و چرا میگی اون موافق بود؟
اون از شغلش سوءاستفاده کرد تا سرقت کنه.
و وقتی فهمید، احساس تحقیر کرد.
اون خیلی به صداقتش افتخار میکرد.
خب، راو، اعتراف کن. قبول کن، راو، تو قاتلی.
هیچوقت کتی آدامز رو ندیدم. اینز تامبورینی رو که میشناختی.
جولیا تورسی رو میشناختی. بله، ولی من نبودم که...
فرض کن مسئول قطار تو رو شناخته. نمیتونست. من اونجا نبودم.
سه شنبه شب کدوم گوری بودی؟ من بیگناهم، قسم میخورم.
میخوام با وکیلم حرف بزنم. سه شنبه شب، راو...
قراره بهمون بگی کجا بودی. ادامه بده. اعتراف کن، راو.
سه شنبه... یادم نیست، ستوان. تو اون شب زن انگلیسی رو کشتی!
نه. سه شنبه شب، راو!
من... من مطمئن نیستم.
راو رو میشناسم. یه آدم پست و خردهدزده.
ولی شک دارم که قادر به قتله. پس با بازرس ویزمارا موافقی؟
اگه راو بیگناهه، قاتل اصلی هنوز آزاده تا هر وقت خواست آدم بکشه.
در این صورت اینجا خیلی امنتری. نه. دیگه از اینجا خسته شدم.
بذار طبق برنامهمون پیش بریم.
فعلاً میذاریم همه باور کنن من مردم.
و وقتی برگشتیم، در مورد تصمیمگیری با پلیس فکر میکنیم.
اگه وقتی برگردیم همه چیز روشن شده باشه، من خوشبختترین آدم دنیا میشم.
ماریو!
از ویزمارا اومده. یه یادگاری کوچیک.
میگه با این، پروندهت بسته میشه.
بذارید همهش رو پای یه روانی بنویسیم.
که میگرده آدم میکشه و به همه دوستدخترهاش خرت و پرت هدیه میده.
صبر کن. الان شناختمش. وقتی روی جاکلیدی میبینیش، فرق میکنه.
دو سال پیش یه آمریکایی بود که یکی دقیقاً شبیه این داشت.
یه روز اونو روی میزش تو رستوران هتلمون جا گذاشت.
آره، مطمئنم. اون آمریکایی بود.
قدبلند بود، جوون.
فقط، چهرهش یادم نمیاد. اسمشو تصادفاً یادت میاد؟
نه. هیچوقت اسمشو ندونستم. اون مشتری ما نبود.
فقط میومد هتل غذا بخوره. تو یه هتل مسکونی زندگی میکرد.
بله، درسته. "ریور دل سوله".
خب؟ میریم هتل.
و ببینیم کسی اونجا میتونه اونو به یاد بیاره. باشه.
سینیورینا تورسی بیچاره. متاسفانه من هیچوقت خودش رو ملاقات نکردم.
وقتی هتل رو خریدم، همه کارها از طریق وکیلامون انجام شد.
ولی وقتی اسمش رو تو روزنامه دیدم، فوراً شناختمش.
چه هیولایی که یه دختر رو اینجوری چاقو زده. شما پلیس هستید؟
نه. من فقط برای تحقیق استخدام شدم... آهان، یه کارآگاه خصوصی.
متاسفم، ولی فکر کنم سفرتون بینتیجه بود.
پرسنل ما از اون موقع به بعد کاملاً عوض شدن.
بارمن قبلی هنوز اینجا بود.
ولی بعدش، یه ماه پیش رفت سوئیس. پس...
هوم، هیچکس.
پلیس جستجو برای قاتلی رو تشدید کرده...
که پنجشنبه گذشته یک زن جوان رو با چاقو به قتل رسوند.
تو کوپه خوابش در قطار اکسپرس رم-پاریس.
هرچند هیچ سرنخ بیشتری در مورد هویت قاتل وجود نداره، پلیس معتقده...
چرا داریم برمیگردیم هتل؟ تا یه نگاهی به دفترهای قدیمی بندازیم.
طبق قانون، باید اونا رو پنج سال نگه دارید.
خب؟ بیایید سعی کنیم بعضی از مهمونها رو پیدا کنیم.
شاید کسی باشه که حافظه بهتری برای چهرهها نسبت به من داره.
ولی مطمئنی دو سال پیش تو سپتامبر بود؟
سپتامبر یا اکتبر. آخر فصل بود.
یه صفحه کم داره. همون مال ۲۹ سپتامبر ۱۹۶۹. میبینی؟
آره. پاره شده.
گوش کن، کس دیگهای هم این دفتر رو خواسته ببینه؟
No comments yet. Be the first to leave one.