The Miracle of Marcelino (Marcelino Pan y Vino)

The Miracle of Marcelino (Marcelino Pan y Vino)

Marcelino pan y vino

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The-Miracle-Of-Marcelino-Marcelino-Pan-Y-Vino-1955-eng utf8 20250916 125037
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian marcelino pan y vino 1955 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

other
Published on: 2025-11-28
Downloads: 46
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 198 lines.

این روستای من است، خانه‌ام.

مردمی که اینجا زندگی می‌کنند، ساده‌دل و راستگو هستند،

و من بارها در شادی‌ها و غصه‌هایشان شریک بوده‌ام.

امروز روز جشنه، ...

به یاد یک اتفاق قشنگ که در صومعه‌ای همین نزدیکی افتاد

سال‌ها پیش.

همه‌ی اهالی روستا برای این جشن اونجا خواهند بود...

همه به جز کسانی که خیلی مریض‌اند و نمی‌تونند برن.

همه به جز یکی از روحانیون صومعه...

صبح بخیر، پدر! - صبح بخیر!

صبح بخیر، پدر! - صبح بخیر، پدر!

آه، صبح بخیر!

سلام، پدر! - صبح بخیر!

ما همه داریم می‌ریم بالا تا بهتون سر بزنیم!

من بعداً میام اونجا.

هیچ‌کس توی دهکده نمونده.

بهش برکت بدید، پدر. فقط دو هفته‌شه!

آه، صبح بخیر، پدر. - خدا به همراهت.

حالش چطوره؟ - بدتر شده.

پدر لوئیسه!

چه خوب شد که اومدید، پدر، با وجود جشن و این همه شلوغی.

جشن من همین‌جاست.

می‌خواستم ببینمش. - بله پدر، حتماً، بفرمایید داخل.

به نظر میاد امروز خیلی بهتر هستید. - همه رفتن.

بله، چون جشنِ...

صبر کن ببینم،

شاید دوست داری به من بگی جشن کیه.

سنت مارسلینو. - نه، فرار نکن نیکلاس.

و داستان مارسلینو رو بلدی؟

پدرت بلده.

راستش، فراموش کردم.

ببینید پدر، ما همین الان داشتیم می‌رفتیم برای جشن.

آها. من مخصوصاً اومدم که داستان اونو براتون بگم.

بله، ولی پدر، نمیشه... بمونه برای فردا؟

اگه شما اینطور می‌خواید.

داستان قشنگیه؟

بله. داستانی برای یه دختر کوچولو... و همچنین برای پدر و مادرش.

اما خب، شاید هم شما از قبل بلد باشید.

شما که همینجا تو این روستا به دنیا اومدید. حتماً پدرتون براتون گفته.

و پدرم به من گفت، اما فراموش کردم.

دوست دارید بشنوید؟ - آره!

هوم... خب، روزی روزگاری، همین روستایی که شما توش به دنیا اومدید...

همین خونه‌ای که توش زندگی می‌کنید...

می‌دونستید یه زمانی دست ارتش فرانسه بود؟

و صومعه‌ی قدیمی...

که همه رفتن اونجا برای جشن گرفتن،

اون موقع، عمارت اربابی دوک بود.

اون زمان، فرانسوی‌ها داشتن جلوی ارتش‌های اسپانیا عقب‌نشینی می‌کردن.

در فرار، خونه‌ها و کشت‌وکار مردممون رو آتیش زدن.

اونا اون خونه‌ی بزرگ روی تپه رو مستحکم کردن و تصمیم گرفتن مقاومت کنن.

مردم ما بیرونشون کردن، اما به چه قیمتی!

تمام منطقه ویران شده بود، اما ما آزاد بودیم!

با گذر زمان، دوباره کشت‌وکارها رونق گرفت.

درخت‌ها دوباره جون گرفتن و روستاها از نو سرپا شدن.

همه چیز دوباره رنگ و بوی زندگی گرفت

فقط یه ویرونه باقی مونده بود.

اون عمارت بزرگ اشراف قدیمی، که تنها و گمشده تو دل روستا مونده بود.

و چرا اونجا تنها جایی بود که زخم‌های جنگ رو با خودش داشت،

در حالی که همه چیز دیگه داشت دوباره ساخته می‌شد؟

شاید برای اینکه افتاده بود دست شورای شهر

و نمی‌دونستن باهاش چیکار کنن.

یه روز، سه تا راهب فرانسیسکن رفتن پیش شهردار تا یه درخواست عجیب کنن.

البته الان فقط سه نفریم، اما اگه شما اجازه بدید یه صومعه بسازیم،

تعدادمون با کمک خدا بیشتر میشه.

موافق نیستید قربان، که کار ما اینجا به درد مردم شما می‌خوره؟

کار آسونی نیست، منابعی دارید؟

یاری پروردگار... و زحمات خودمون.

شما اجازه دارید.

مطمئنم که اینجا به درد می‌خورید.

باید برای این کار، شورایی رو تشکیل بدید!

این‌ها دستورات منه.

تو اون ویرونه‌ها، پدرم در دفاع از خونه‌ش در برابر مهاجمان از دنیا رفت.

ایشون دستیار منه، پدر.

ایشون آهنگره، آدم خوبیه برای رسیدگی به اسب‌ها.

ایشون شما رو تا خونه‌ی من همراهی می‌کنه.

اونجا، هر ابزاری که نیاز داشته باشید بهتون میدن... و یه چیزی هم برای خوردن.

شاید هفته‌ی دیگه، میام اون بالا بهتون سر بزنم تا ببینم همه چی روبراهه.

خدا بهتون خیر بده.

حالا که اسپانیا دوباره شده دست اسپانیایی‌ها،

باید حواسمون باشه به اونایی که میان کمک، هرچی که لازم دارن رو بدیم.

راه بیفتید!

دوباره امتحان کن. (صدای ناله)

چرا به ما می‌خندید؟ (خنده ادامه دارد)

چرا اومدید اینجا؟ ها؟

برای کمک کردن.

ببین! دارن از ما جلو می‌زنن!

چی شده؟ - اونا دارن از ما تندتر میرن!

یالا! بریم!

آفرین، پدر.

کار سخت بود، اما همه کمک کردن.

همه، آره؟ ها ها...

بله، پسرم، همه.

و این‌گونه، سال‌ها گذشت.

سال‌های آرامش،

که تعداد راهبان از سه... به دوازده نفر رسید.

کار و عشقی که همه گذاشتند

بعد از مدتی، دیر رو نه تنها مستحکم، بلکه زیبا هم کرد.

یک صبح، یک صبح معمولی، مثل بقیه روزها...

نگهبان در، حسابی شگفت‌زده شد.

صبح بخیر... پسر کوچولو!

زود بیاید پدرها! اینجا یه پسر کوچولو پیدا کردم!

یه نوزاد پسر! یه پسر کوچولوی خیلی خوشگل!

وقتی در رو باز کردم پیداش کردم.

وقتی بلندش کردم، شروع کرد به گریه کردن.

این چه وضعیه؟ (گریه نوزاد) اوه... خدا رو شکر!

کی می‌تونسته اونو به ما بده؟

برام عجیبه که وقتی از زمین بلندش کردی، شروع کرد به گریه کردن.

چی شد؟

نمی‌دونم.

با این بچه چیکار کنیم؟ - معلومه که نگهش می‌داریم!

نباید بهش دست بزنی، برادر!

گرسنه به نظر میاد.

چی می‌تونیم بهش بدیم بخوره؟ من براش آب میارم!

پدر، می‌تونیم نگهش داریم؟

بفرمایید آب. (گریه نوزاد)

هوم... آخ، ها ها ها چقدر گرسنه‌س!

برادران، برادران، نباید بخاطر این مخلوق بیچاره عقلمون رو از دست بدیم.

کاری، یا تقریباً کاری نیست که بتونیم براش انجام بدیم.

یه کاری هست که می‌تونیم انجام بدیم، البته با اجازه پدر روحانی...

حداقل دلیلی نداره که نتونیم ازش یه مسیحی بسازیم.

بیایید برادران.

چه اسمی براش بذاریم، پدر؟

شاید خوب باشه اگه اسمش رو به اسم قدیس امروز بذاریم.

خیلی خب. قدیس مارسِلینو.

پدرخوانده کی میشه؟ برادر فرانسیسکو؟

مارسِلینو، تو را به نام پدر، پسر و روح‌القدس غسل تعمید می‌دهم.

گوش کنید، برادران. خورشید دیگه خیلی بالا اومده و ما کار داریم.

فکر می‌کنم عاقلانه باشه برای اونایی که به محله سر می‌زنن،

که به آرامی در مورد این بچه بپرسن.

اول از همه، بپرسین که آیا نوزادی از خونه‌ای گم شده.

یا اگه حرفی از بچه گمشده‌ای توی روستاها هست.

دوم اینکه... شاید از یه مادر جوون بی‌آبرو چیزی بشنوین.

یه زن بیچاره‌ای که حتی الان هم از دست دادن بچه‌ش پشیمونه.

وقتی برگشتید به من بگید.

برادر، قاشق‌ها کجاست؟ - انبار رو گشتی؟

قاشق‌ها رو پیدا نمی‌کنم! شاید تو آشپزخونه باشن. - آهان.

قاشق‌ها رو پیدا کردی برادر؟ - نه! نمی‌دونم کجا قایمشون می‌کنه!

برادر توماس هنوز صبحانه رو آماده نکرده؟

خوابیده. - تمام شب بیدار بود.

خیلی خب... پس خودمون انجامش می‌دیم.

همه چیز آماده‌س؟ - قاشق نداریم.

قاشق‌ها رو پیدا کردم!

نمی‌خواستم این کارو بکنم، پدر.

فقط گریه‌ش بند نمیاد. حتماً مریضه.

چرا همچین حرف احمقانه‌ای می‌زنی؟ - چون داره گریه می‌کنه.

یه بچه گریه می‌کنه چون یه چیزی دردش میاد. اگه چیزی درد بیاد، بخاطر اینه که مریضه.

وقتی مریضه، گریه می‌کنه.

داره گریه می‌کنه و پس... حتماً مریضه!

برادران!

بعدازظهر بخیر، برادر.

زنم به من گفت: "ببین، حالا که داری از کنار دیر رد می‌شی،

این رو به برادران برای بچه کوچولوشون بده."

ممنون! ممنون. برای کوچولو.

خدا خیرتون بده! هم به شما هم به همسرتون!

خداحافظ، برادر. خداحافظ.

باهاش مراقب باش، برادر! - من اونو پیدا کردم، نه؟

لبخند می‌زنه... بالاخره!

آره، آره، لبخند می‌زنه... ولی اگه یه دقیقه وایسم، داد می‌زنه!

پدر، من فکر می‌کنم حتی اگه تمام تلاشمون رو هم بکنیم تا این موضوع رو بررسی کنیم،

طبق دستورات شما، چیزی پیدا نمی‌کنیم.

تنها چیزی که تونستم بفهمم

اینه که هیچ بچه‌ای از روستاهایی که من رفتم، گم نشده.

خبری داری؟

بله، پدر.

لطفاً ما رو تنها می‌ذارید، برادران.

خوشحال باشید، برادران! اون هنوز با ماست.

هنوز کسی اونو نبرده.

برادران...

پدر و مادر مارسلینو وجود ندارن.

اونا احتمالاً تو بهشت هستن. چقدر خوشحالم! - چون تو بهشت هستن.

منظورم همینه.

تقریباً شش هفته‌ست که این بچه اومده پیش ما زندگی کنه.

حالا، برادران...

کار ما با تربیت بچه‌های کوچک فرق داره.

دوازده راهب که از یه نوزاد مراقبت کنن...

ما وظایف دیگه‌ای داریم.

از اونا غافل نمی‌شیم، پدر. - اون تفریح ماست!

اما اگه اجازه بدیم اینجا پیشمون بمونه، نمی‌تونیم کار زیادی براش بکنیم.

اون به یه مادر احتیاج داره.

باید سعی کنیم یه خانواده پیدا کنیم.

یه خانواده‌ای که اونو بزرگ کنه، درسته، مثل هر پسر دیگه.

یه خانواده خوب، ترجیحاً اونایی که از قبل بچه دارن.

صبح بخیر، پدر.

خدا یار و نگهدار شما.

امروز برای گرفتن خیرات نیامده‌ام، آمدم چیزی به شما بدهم.

بفرمایید، پدر.

مطمئنم شنیده‌اید که ما در صومعه از یک بچه کوچک مراقبت می‌کنیم.

دنبال پدر و مادرش گشتیم، اما مُرده‌اند.

شما مرد شریفی هستید، خوان.

همسر خوبی دارید و می‌توانید به فرزندانتان افتخار کنید.

می‌دانم، پدر. می‌دانم.

با شما، فرزند ما صاحب خانواده‌ای می‌شود.

و با این عمل خیر بزرگ، خدا را خشنود خواهید کرد.

زمین حاصلخیز نیست... و شکم‌های گرسنه زیادند.

خداوند این خانه را برکت دهد. - صبح بخیر، برادر!

صبح بخیر! برادر، غذایمان را با ما قسمت می‌کنی.

نه، متشکرم. فقط برای پرسیدن یک سوال آمدم.

بفرمایید، برادر.

The Miracle of Marcelino (Marcelino Pan y Vino) subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left