The first 200 lines.
پس چرا به کلیسا رفتید؟
بـ برای خواندن دعای شب.
او گفت که مایهٔ ناامیدی بوده است.
من قبلاً با یک نفر صحبت کردم و او گفت
که شما به یک گالری هنری رفتید.
موضوع این است که هرگز حدس نمیزنید او آنجا چه دید.
دیدم که با آنتونی صحبت میکردید. چه میخواست؟
چیز مهمی نبود.
«کشیش چمپتون از قربانیان طاعون همجنسگرایی دیدن میکند.»
خدای من. به چه چیزی فکر میکردید؟
مگر اینکه این یک حملهٔ تصادفی بوده باشد،
قاتل باید تصور کرده باشد
که میداند به چه کسی حمله میکند.
«این خواست خداست. باید در جهنم بسوزید.»
آیا این پاسخ سؤال شما را میدهد؟
شما دو نفر چه میخواهید؟
باید شما میبودید!
کشیش کلمنت! کشیش کلمنت! دیلی اکسپرس
آیا میتوانید دربارهٔ قتل دیشب به ما بگویید؟
کشیش کلمنت! اوه. اِم
کشیش کلمنت! خیر. خیر. من، اِم
حالم خوب نیست. اِم، نظری ندارم!
اکسپرس به دنبال یک نقل قول بود.
از آن لذت میبردم. جذاب است.
دردناک است.
آدم خشک مغز.
خب، به آنها چه گفتید؟
گفتم: «نظری ندارم.»
چقدر هیجانانگیز!
همیشه میخواستم این جمله را بگویم.
تا چند دقیقهٔ دیگر تسلیم میشوند.
بله، زیرا این کاری است که آنها انجام میدهند.
گوش کنید، اوضاع همین حالا هم در اینجا به اندازهٔ کافی دشوار خواهد بود،
بدون اینکه روزنامهها باعث ایجاد دردسر شوند.
بنابراین اگر به شما نزدیک شدند، چیزی نمیگویید، درست است؟
قطعاً خیر!
متشکرم.
حتی خوابش را هم نمیبینم که با نشریهای سخیف مانند اکسپرس صحبت کنم.
ببینید! به شما گفتم.
آه.
اجازه میدهید؟
چگونه میتوانم به شما کمک کنم، کارآگاه؟
مایلم با هر کسی که آنتونی بونِس را میشناخت صحبت کنم.
و حدس زدم شما بدانید از کجا باید شروع کرد.
خب، اِم، انتظار دارم بسیاری از آنها
امروز صبح در مراسم کلیسا باشند.
لرد د فلورز گفتهاند که میتوانیم از عمارت چمپتون استفاده کنیم،
در حالی که کلیسای سنت مری، اِم
صحنهٔ جرم است؟
خب، شما که فکر نمیکنید قاتل اینجا باشد، درست است؟
من فکر میکنم این یک احتمال قطعی است.
صحیح است.
من فکر میکنم ما به سه گزینه مینگریم.
آنتونی میتوانست کشته شده باشد
چون جلوی یک سرقت را گرفت.
صبح بخیر. صبح بخیر.
یا ممکن است از همان ابتدا قربانی مورد نظر بوده باشد
و ما هنوز نمیدانیم چرا هدف قرار گرفت.
و سپس گزینهٔ سوم وجود دارد.
قاتل اشتباه کرده است
و شخصی که واقعاً میخواستند بکشند شما بودید.
هیچ یک از اینها منطقی نیست.
جان گرفتن در کلیسا،
خانهٔ خدا...
این یک عمل شنیع است.
و از خود میپرسم
چه هدفی را دنبال میکرد؟
آیا این طرح خدا بود؟
زیرا اگر چنین بوده، مطمئن نیستم بتوانم آن را درک کنم.
شک دارم هیچ یک از ما بتوانیم.
و بنابراین، فعلاً،
من دعا میکنم.
برای روح فرد درگذشته دعا میکنم.
و برای هر کسی که به او بدی کرده دعا میکنم
تا عدالت و رحمت را دریافت کند.
عید پاک مبارک. مراقب قدمهایتان باشید.
آیا میتوانم چند کلمهای صحبت کنم؟
آیا این در مورد آقای بونِس است؟
بله. درست است. بعداً شما را میبینم.
رحمت برای قاتل؟
این به خوبی پذیرفته نخواهد شد.
بله، خب، من به تقاص و انتقام اعتقاد ندارم.
بسیار خب.
آیا "MGM" برای شما معنایی دارد؟
منظورتان غیر از فیلمها است؟ خیر. واقعاً نه.
آنتونی چطور اصلاً چیزی پیدا میکرد؟
بله. یک بار این را از او پرسیدم.
او بسیار... منظم به نظر میرسید.
هیچ تصوری نداشتم که او اینقدر
بله. بله، هیچ کس نمیدانست.
خب، آقای بونِس را چقدر خوب میشناختید؟
نه به طور خاصی.
او بیشتر با خودش تنها بود.
ما وجه اشتراک زیادی نداشتیم.
اِم، من او را از گروه سرود میشناختم.
اما متأسفانه همین بود.
خب، او کار را آسان نمیکرد.
همه را از خود دور نگه میداشت، گویی خجالت میکشید.
هوم. فکر نمیکنم کسی از او بدش میآمد.
هوم، باید شخصیت داشته باشید تا کسی از شما متنفر شود.
به من بگویید... آیا این موضوع، برنامههای کشیش
برای نصب دستشویی در کلیسا را به تأخیر میاندازد؟
باید با اِجی صحبت کنید.
اِجی؟
پاتریک لیورزِج، شکاربان.
گویا نوعی کدورت بین او و آنتونی وجود داشت.
میدانید آنها چطور آدمهایی هستند.
"آنها"؟
کولیها.
بله.
امم. این عمارت چمبتون است.
آهان! بله.
بله. بله. مربوط به دوران جنگ است.
وای. اینجا پر بود
از کلهگندههای وزارت دفاع (MoD) و آن مسائل اِس.او.ئی (S.O.E).
همه خیلی، میدانید، سرّی و مخفیانه.
بله.
اوه، به این نگاه کنید.
آن سمت راست کَت و دورا شارمن هستند.
آه، آنها در عمارت کار میکردند؟ بله.
به عنوان خدمتکار، قبل و بعد از جنگ.
و در طول جنگ برای وزارت دفاع.
در واقع، تعداد زیادی از زنان روستا
مأمور شده بودند.
وای خدای من.
خدایا. این چیست؟
اوه، این مربوط به هواپیمایی است که سقوط کرد.
سقوط هواپیما؟ آه، بله. بله.
خب، آن رفقای اِس.او.ئی قبلاً به فرانسه پرواز میکردند.
با نیروهای مقاومت قرار ملاقات میگذاشتند.
مأمور، تجهیزات و اسلحه پیاده میکردند.
و سپس مستقیماً برمیگشتند.
اما آنها درست کنار عمارت از زمین بلند میشدند و فرود میآمدند.
خب، آنتونی و من،
بله، ما عادت داشتیم آنها را از پنجره اتاق خواب من تماشا کنیم.
خب، چه اتفاقی افتاد؟ اوه...
بله. خب. دیروقت بود.
حتماً حدود ساعت ۱۱ شب بوده.
به هر حال، صدای روشن شدن موتورها را شنیدیم.
برای همین به سمت پنجره دویدیم، و...
خب، او به خوبی بلند شد و بعدش،
گفتند که سیمکشی مشکل داشته، یک جرقه...
و او ناگهان، میدانید، منفجر شد.
خب، هیچ شانسی نداشتند.
به هر حال، چند روز بعد آنتونی این را پیدا کرد.
گفت میخواهد آن را نگه دارد.
یادآوری برای اینکه جنگ... واقعی بود.
بله.
آیا از آن عسل اسطوخودوس چیزی باقی مانده؟
خب، باید اینجا باشد.
«از مزارع اسطوخودوس پروانس دیدن کنید.»
فکر نمیکنی وقتش رسیده؟
اوه.
اوه.
تنها چیزی که میگویم این است که داستانهایی شنیدهام.
چه نوع داستانهایی؟
خب، یک غریبه وارد یک جامعه کوچک روستایی میشود.
همیشه رازهایی هستند که او فاش میکند.
و همیشه هم برای او بد تمام میشود.
اولاً، آنتونی واقعاً غریبه نبود.
و دوماً، اینجا که «مرد حصیری» نیست.
چه کسی درباره آنتونی حرف زد؟
خب... درباره پاتریک لیورزج به من بگویید.
خب، اِجی زمانی بوکسور بود.
در نمایشگاهها و مسابقات مشتزنی بدون دستکش.
شنیدهام که در این کار خیلی خوب بود.
اما وقتی از جنگ برگشت، دیگر برای مبارزه پیر شده بود.
بنابراین شغلی به عنوان شکاربان پیدا کرد.
نه، اولش که نه.
مدتی طلبکار بود.
شایعاتی وجود داشت، بیشتر حرفهای باریها.
که او کاری فراتر از فقط جمعآوری پول انجام میداد.
مجازات هم میداد.
و در این کار بسیار ماهر بود.
میتوانیم لحظهای صحبت کنیم؟ شما آنتونی را میشناختید؟
وضعیت روحی در روستا چطور است؟
چقدر نگران هستید؟ هیچ نظری ندارم!
صادقانه بگویم، او را نمیشناختم.
با اینکه هر دوی شما در عمارت چمبتون کار میکردید؟
سلام و علیکی میکردیم. میدانید، در حد ادب.
به نظر میرسد مارگارت پورتئوس فکر میکند شما با هم کنار نمیآمدید.
اوه، واقعاً؟
بله. چیزی که او گفت «کدورت» بود.
و به نظر من، او قوه تخیل بسیار خوبی دارد.
آخرین بار کِی آقای باونس را دیدید؟
آه...
حدس میزنم در روز بازدید عمومی بود.
کِی؟
صبح بود. من داشتم کارهای پارک ماشینها را انجام میدادم.
بسیار خب.
فقط اینکه خانم پورتئوس میگوید شما را خیلی دیرتر در حال صحبت با او دیده است.
اوه، اگر او این را گفته...
در مورد چه صحبت میکردید؟ یادم نمیآید!
قابل درک است، اِجی.
در این دو روز گذشته،
من هم قطعاً چیزهایی را فراموش کردهام.
شوک است. بله. ممنونم، کشیش.
ناراحت کننده است.
آدم حسابی پریشان و آشفته میشود.
متأسفم.
No comments yet. Be the first to leave one.