The first 200 lines.
سلام
سلام! حالتون چطوره؟
عالی
ممنون
واو، آروم باشید
خفه شید لعنتیا
ممنون. چه استقبال گرمی
امشب تمام تلاشم رو میکنم
الان با خودتون میگید: «بیخیال، همین که دیدیمت پولمون حلال شد.»
چی؟ تو یه اسطورهای. ساکت شو! اون چیه؟
من خدا نیستم
فقط یه آدم معمولیام، میدونید
میچرخم و با مردم حرف میزنم
یه جورایی... مثل عیسی مسیح
یه جورایی... ولی بهتر
خب، من حداقل واقعاً حضور پیدا کردم. پس
ممنون و به نمایش جدیدم، «بشریت»، خوش اومدید
نمیدونم چرا اسمش رو این گذاشتم. زیاد طرفدارش نیستم
سگها رو ترجیح میدم... تابلوعه دیگه
سگها آدمهای بهتری از خودِ آدمها هستن، مگه نه؟
سگها فوقالعادهان
اونا بهترین دوستهای ما هستن
ازمون محافظت میکنن، راهنماییمون میکنن
سگهای تشخیص پزشکی داریم
که میتونن بوی این رو حس کنن که آیا
ایدز دارید یا نه
من دکتر نیستم... ولی حس بویایی اونا هزار برابر
حساستر از ماست، واسه همین اینجوری میکنن:
«اوه، بدجور اچآیوی داری! فاک!» میدونید؟
و شما میگید: «یعنی میتونی بوی ایدز رو از بقیه حس کنی؟»
آره
«پس چرا بوی اون یارویی که دیشب
آوردم خونه رو نفهمیدی، احمقِ بیشعور؟»
سه میلیارد سال اول رو خودشون تنهایی از پسش براومدن
تکامل و این داستانها
بعد ما وارد معرکه شدیم و شروع کردیم به اصلاح نژادی گزینشی
اونجوری که دلمون میخواست درستشون کردیم تا برامون کار کنن
یه کم قویتر، سریعتر، یا هر چی
اونا توی کارهایی که براش پرورش داده شدن عالیان
عاشقِ کارهایی هستن که براش به دنیا اومدن
از لحاظ ژنتیکی طوری برنامهریزی شدن که عاشق اون رفتار باشن
البته، سگ «رودژین ریجبک» رو برای شکار شیر پرورش دادن
نمیتونم جلوی فکرم رو بگیرم که وقتی فهمید قضیه چیه، چقدر شوکه شد
خلاصه، همهی سگهای اصیل رو از کیلومترها اونطرفتر جمع کردیم
یه رژهی فارغالتحصیلی بزرگ راه انداختیم
یه یارویی با روپوش سفید و تختهشاسی اونجاست
میگه: «خب، سگها!» اونا میگن: «چیه؟»
«کی میخواد بدونه چه شغلی بهش رسیده؟»
«همهمون! همهمون میخوایم!»
«اوکی، لابرادورها.»
«بله؟»
«دوست دارید اردکهای مرده رو با احتیاط برگردونید؟»
«آره؟»
«شغلتون همینه.»
«عالیه. واقعاً معرکهست
این شغل مورد علاقهی منه. این شغل مورد علاقهی منه.»
«جک راسلها؟»
« »
«آره!» «شغلتون همینه.»
«پشمام! بهترین روز عمرمه! بهترین روز عمرمه!»
« »
«دوست داری پیرمردهای همجنسگرا بغلت کنن و اینور اونور ببرنت؟»
«آره.» «شغلت همینه.»
شغلت همینه
«ریجبکها؟»
«یو!»
«شما قراره شیر شکار کنید.»
«چی؟»
«قراره شیر شکار کنید.»
«برو بابا!»
«آره، جدی میگم.» «نه بابا، ما نیستیم
ببین، شیر؟
دهنمون سرویس میشه
چرا روتوایلرها شیر شکار نمیکنن؟»
«اونا دارن نوزادها رو جر وا جر میکنن.»
پسر خوب
پسر خوب! هر چقدر دلت میخواد اون نوزاد رو تکون بده
پسر خوب
به سلامتی
این اولین استندآپ جدید منه بعد از هفت سال
البته اگه گلدن گلوب رو حساب نکنید
که نباید هم حساب کنید
گلدن گلوب... خیلی متفاوته
خدای من، یه فضای کاملاً متفاوت
دویست میلیون نفر دارن تماشا میکنن
و زندهست
هیجان بزرگیه
ولی وقتی این همه آدم تماشا میکنن
یه سری انتقاد و گیر دادن هم هست
همه با هم فرق دارن، همه واسه خودشون بلاگر شدن
همه میگن: «به من توهین شد.»
«اون یه چیز وحشتناک گفت.»
«اون کلی چیز وحشتناک گفت.»
«آره، ولی اون چیزی بود که برای من مهم بود.»
داستان توهین شنیدن همینه
مربوط به احساسات شخصیه
من به واکنشهای تند اهمیت نمیدم
«کمدین در دردسر افتاد.»
میدونید؟
دوستدخترم، جِین، نگرانه و مطالب رو میخونه
«چی گفتی باز؟»
«نگران نباش
نمیان دمِ درِ خونه که. به درک.»
خلاصه اذیتش میکنم
تظاهر میکنم که میخوام چیزهایی بگم که خیلی بدتر از
اون چیزیه که واقعاً قراره بگم
مجبورم شوخیهای بدتری بسازم
نسبت به اونایی که واقعاً
فقط برای اینکه دوستدخترم رو بترسونم
وقتی اجرای گلدن گلوب دارم، حدود یه هفته قبلش میریم اونجا
توی لسآنجلسه. پرواز میکنیم میریم
هرچی به مراسم نزدیکتر میشیم، جوک مینویسم
اونا اهداکنندههای بیشتری رو معرفی میکنن و من انتخاب میکنم
«یه معرفیِ خوب براشون دارم. آره. مل گیبسون؟ آره، خودم معرفیش میکنم.»
حدود سه روز قبل از آخرین مراسم
فقط برای اینکه حرصِ جِین رو دربیارم، گفتم: «یه معرفیِ عالی دارم.»
اون گفت: «چی؟»
گفتم: «بیل کازبی کاری میکنه که اهداکنندهی بعدیمون روی مبل بخوابه
لطفاً به هلن میرن خوشآمد بگید!»
ولی انجامش ندادم
اون گفت: «واقعاً این رو نمیگی؟» گفتم: «نه.»
روز بعد، دوباره سرِ کارش گذاشتم
گفتم: «این دیگه خیلی زیاده؟»
گفتم: «حتی بیل کازبی هم اونقدر داروی بیهوشی نداره
که بتونه این هیولای باشکوهِ بعدی رو از پا دربیاره
لطفاً به ملیسا مککارتی خوشآمد بگید!»
انجامش ندادم! من هیچوقت
هیچوقت... همچین جوکی نمیگم. وحشتناکه
فقط داشتم جِین رو اذیت میکردم
من حتی هیچوقت
بهش فکر هم نمیکنم
پس بیخیال
حتی همون روز، توی راه فرش قرمز، داخل لیموزین
گفتم: «با یه جملهی کوتاه خندهدار شروع میکنم
یه جوکِ کلاسیک و قدیمی.»
اون گفت: «چی؟» من گفتم:
«یه یتیمِ کر و لال و نابینا برای کریسمس چی هدیه گرفت؟»
جِین گفت: «نمیدونم.»
گفتم: «سرطان.»
انجامش ندادم، پس
شما دارید از جوکی ناراحت میشید
که اصلاً وجود نداره، پس
من هیچوقت این رو جلوی جمع نمیگم، پس
حداقل به کسی که اهمیتی داشته باشه، نمیگم
خلاصه، بیخیال
لازم نبود نگران توهین به کسی باشم. خودش پیش میآد
جنجال بزرگِ دفعهی پیش، سرِ جوکِ کیتلین جنر بود
روز بعدش توی توئیتر غوغا شد
منظورم اینه که یه عده میگفتن:
«این حرکت ترنسستیزانه بود.»
ذرهای ترنسستیزانه نبود
یه جوک دربارهی یه آدم ترنس بود
ولی هیچ ربطی به اون جنبه از زندگیش نداشت
و این یه نکتهی دیگه دربارهی توهین شنیدنه
مردم موضوعِ جوک رو با هدفِ اصلیِ جوک اشتباه میگیرن
این دوتا لزوماً یکی نیستن
من جوک رو میگم، خودتون قضاوت کنید
برنامه زندهست، پس اونا میگن:
«میزبان شما برای شصت و هشتمین دورهی جوایز گلدن گلوب
لطفاً به ریکی جرویز خوشآمد بگید.»
همه دارن دست میزنن و بازیگرها دارن بهم لبخند میزنن
با استرس. عالیه، مگه نه؟
خلاصه، من فقط میگم:
«آروم باشید، امشب قراره مهربون باشم
من تغییر کردم
البته نه به اندازهی بروس جنر، طبیعتاً.»
و ادامه میدم: «و حالا کیتلین جنر، البته. چه سالی رو پشت سر گذاشت
تبدیل شد به یه الگو برای ترنسها در همهجا
شجاعانه مرزها رو شکست و کلیشهها رو نابود کرد
البته کار چندانی برای دستفرمونِ زنها نکرد...»
این یه جوکِ هوشمندانهست. بهتون میگم چرا
باشه؟
لایه لایهست. نه، گوش کنید، خب؟
موضوعِ اون جوک «کلیشهها»ست
دارم با مفهوم کلیشهها بازی میکنم
اول با این شروع میکنم که اون یه زنِ واقعیه
یه دیدگاهِ لیبرال و پیشرو
بعد اگه اون یه زنِ واقعیه
اون کلیشهی قدیمی رو میکوبم تو صورتشون
پس لابد باید رانندهی بدی باشه دیگه. درسته؟
هدفِ جوک، یه سلبریتیه که با ماشینش یه نفر رو کشته
بیاید این رو فراموش نکنیم، باشه؟
یه سلبریتی که با ماشین یه نفر رو میکشه، بعد میدوئه خونه و یه لباسِ زنانه میپوشه
این
هدفِ اصلیِ جوکه، فقط جهتِ شفافسازی میگم
اوکی؟
یه هفته بعد باهاش مصاحبه کردن
توی یه کنفرانس مطبوعاتی برای یکی از برنامههاش
که الان کنسل شده
و
یکی از خبرنگارها پرسید: «نظرت دربارهی جوک ریکی جرویز چیه؟»
اون گفت: «شاید من باید مجری گلدن گلوب بشم.»
اونا هم این رو توئیت کردن و من رو تگ کردن
چون دنبال یه دعوای سلبریتیوار بودن
یه طعمه برای کلیک بود. منم طعمه رو گاز گرفتم
طبیعتاً
من فقط در جواب فرستادم:
«بذارید مجری بشه. فقط نذارید رانندگی کنه.»
یه وبسایت دیگه که اونجا بود، «انترتینمنت ویکلی»
اونا یه تیتر متفاوت توئیت کردن و من رو تگ کردن
No comments yet. Be the first to leave one.