The first 200 lines.
کادمیم.
یکی از مواد شیمیایی ای بود که استراتا استفاده می کرد.
گفتن بدون آسیب به محیط زیست دور ریختنش،
ولی... اگه دروغ گفته باشن چی؟
یادتون نره. موعد تحویل گزارش های آزمایشگاه، فرداست.
هیلدی؟
هیلدی؟
[از حمایت شما در این پروژه ممنونیم. «صنایع استراتا تکنولوژی»]
این کسب و کار خانوادگیِ منه.
از بابام و پدربزرگم بهم به ارث رسیده.
جوری داشتم به این نماد نگاه می کردم که انگار معنای خاصی داره. همه جا هست!
دوستان!
دوستان، الان فهمیدم استراتا همه جاست.
تو!
هیلدی، می خوای بیای اینجا؟
هیلدی، ایشون رو یادت میاد؟
گرانت ویلیامز هستم.
رئیس استراتا.
خوشحالم دوباره می بینمت.
«زیرنویس اختصاصی فیلیمو» مترجم: «TheFlashPoint» تلگرام: GoodBadUgly@
اینجا چیکار می کنی؟
خب، برام درخواست فرستادی که اظهار نظر کنم.
صنایع استراتا تکنولوژی توی کارخونه ـش از کادمیم استفاده کرده،
و حالا داره توی آبمون پیداش می شه.
شما مسئول مسموم کردنِ منبع آب شهرمون هستید آقای ویلیامز؟
نه، به هیچ وجه!
یه نشتی کوچیک توی یکی از ساختمون های قدیمیِ استراتا بود که تمیزش کردیم.
مگه وات منیجمنت صاحب اون زمین نبود؟
پس این یارو برای تو کار می کنه.
اون یکی از شرکت های فرعی ـمونه.
پس یه شرکت کاغذی ـه.
دیدم توی اون جزیره داشتید چیکار می کردید.
فکر می کنم دارید لاپوشونی می کنید.
درک می کنم که شاید اینطور به نظر بیاد،
و متأسفم که بیشتر شفاف سازی نکردیم،
ولی واقعاً فقط یه مشکل داخلی ـه.
باور کنید من فقط به فکر صلاحِ اری هاربور هستم.
پس روراست باش.
مسئولیت کاری که کردی رو قبول کن.
انگار این قضیه برای تو یه جور خصومت شخصی ـه، هیلدی.
یه جورایی به نظر میاد که نیاز داری آدم بَده باشم.
خبرنگارهای خوب از این کارها نمی کنن، مگه نه؟
وقتی ملت مقاله ام رو بخونن می بینیم که مردم چه فکری می کنن.
چون به نظرم احتمالاً تو آدم بَده باشی.
فکر می کنم بزرگترها باید بیرون یه صحبتی با هم داشته باشن.
پس استراتا واقعاً مسئول اون نشتی شیمیایی ـه.
هیچوقت نگفتم مسئولیم. ما توی تمیزکاریش دست داشتیم.
خیلی خب، پس اگه مصاحبه رو منتشر کنه از نظرتون ایرادی نداره.
می تونه بکنه.
ولی نمی دونم چه فایده ای داره. همونطور که گفتم قبلاً بهش رسیدگی کردیم.
باور کنید اصلاً دلم نمی خواد...
کسی توی این شهر تحت مسئولیت من، آسیبی ببینه.
ولی دیگه کار از کار گذشته.
می دونی، بابام توی استراتا کار می کرد.
کاشف به عمل اومد که شرکتتون داشته یه مدت از اون مواد شیمیایی استفاده می کرده. دو دهه بوده؟
یا اصلاً بیشتر از اینا بوده؟
اون زمان نمی دونستن که خطرناکه.
روال کارها همینطور بوده.
ولی دلیل نمی شه که الان بخوایم مردم رو از اری هاربور فراری بدیم، مگه نه؟
قیمت املاک میاد پایین. شغل ها کم می شن.
فکر نکنم شهر برای همچین کاری ازتون تشکر کنه.
الان این مثلاً یه جور تهدیده؟
حتماً نباید تهدید باشه. می تونه یه حق انتخاب باشه.
شما پدر و مادر اون هستید.
باید دخترتون رو کنترل کنید.
صحیح! صحیح!
خب، به ویراستارم ایمیل زدم،
و کلی درخواست برای «قانون آزادی دسترسی به اطلاعات دولتی» دادم.
خب؟
می دونی، بایگانی هایی که بابام از اون زمان داره،
با داستانی که گرانت داره به خوردمون می ده همخونی ندارن.
خب، بیا امیدوار باشیم استراتا کلی مدارک مرتبط به هم داشته باشه.
آره، ولی بیا امیدوار باشیم که یه عمر طول نکشه تا مرتبشون کنیم.
حالا بیا و به هیلدی فرمالیتۀ اداری رو توضیح بدی.
فکر می کنی کار درستی کردیم که گذاشتیم اون خبر رو منتشر کنه؟
خودش اومد. چه خبرا؟
خبرم رو از دیشب گذاشتم روی سایت...
ولی هیچکس نمی خونتش.
دانی و اسپون چی؟
اون دیگه خیلی به مجله اهمیتی نمی دن.
فکر می کنم خیلی از دستم عصبانی باشن.
ازشون به خاطر اتفاقی که توی کلانتری افتاد عذرخواهی کردی؟
آخه می دونی، حتماً خیلی براشون ترسناک بوده.
آره، بابایی ندارن که سه بار تا حالا دستگیر شده.
ایول! خوشم اومد!
فکر می کردم منتشر کردنِ مقاله، اوضاع رو درست می کنه.
اگه حقیقت فاش بشه استراتا دیگه نمی تونه بهشون آسیبی بزنه.
به نظر من که دوست هات بیشتر از استراتا براشون مهمه که تو ناراحتشون نکنی.
خب حالا چیکار کنم؟
بشین ببین چی می گن. نشون بده که شرمنده ای.
می دونی چیه؟ فقط یه مدت بیشتر روی دوست هات تمرکز کن.
- مگه مدرسۀ شور و حال نیست؟ - هفتۀ شور و حال!
هفتۀ شور و حالِ مدرسه. هفتۀ شور و حال یا یه چیزی تو این مایه ها؟
حالا که حرف مدرسه اومد وسط: ببینم، چرا یونیفرم مدرسه ـت رو نپوشیدی؟
نمی دونم متوجه شدین یا نه،
ولی من خیلی از اون افرادی نیستم که شور و حال مدرسه رو داشته باشم.
اون مال منه.
سلام، جونیور، ببخشید که همه ـش...
صبر کن ببینم، چی؟
- چی شده؟ - بزن اخبار.
خب؟
خیلی خب. باشه. دوباره بهت زنگ می زنم.
داریم به صورت زنده از مزرعۀ خانوادگی جانسون ها...
که به تازگی به خاطر مواد شیمایی ای که توی زمینش...
پیدا شده، براتون پخش می کنیم.
جونیور مزرعه رو فروخت؟
نباید تسلیم بشه.
می خوام همه چیز رو شفاف سازی کنم.
در یکی از ساختمون های قدیمی ـمون که مواد شیمیایی به طرز نامناسبی...
توش ذخیره شده بودند اثراتی از کادمیم پیدا شد.
گرچه فوراً به مقامات مسئول خبر دادیم،
و پاکسازیِ تمام و کمالی انجام دادیم.
آقای ویلیامز. آقای ویلیامز.
خطری برای سلامت عموم داره؟
به هیچ وجه. هیچوقت نداشته.
- این دیگه نوبرشه! - ولی داره دروغ می گه.
آره، ولی داره خبر رو دستکاری میکنه، مگه نه؟
به نفع خودش تحریف می کنه.
ما این زمین رو خریدیم تا یه ساختمان انبار جدید بسازیم،
تا بدون هیچ خطری هر پسماند فاضلاب صعنتی ای رو محصور کنیم.
همۀ این کارها برای اینه که از اری هاربور محافظت کنیم،
شهری که دوستش داریم!
شهری که سال های زیادیه بهش می گیم خونه. ممنون!
چطور جلوی شیرابه ها رو می گیرید؟
آقای ویلیامز. آقای ویلیامز.
انتظار دارید کِی ساختنِ این ساختمون رو شروع کنید؟
پس همین؟ تحقیقات تموم شد؟
حالا هیچکس حقیقت رو در مورد کاری که با جونیور یا بابابزرگ کردن نمی فهمه.
ایشون گرانت ویلیامز، رئیس صنایع استراتا تکنولوژی بودند...
که خیال مردم رو راحت کردند که دلیلی برای نگرانی نیست.
فکر کنم این آخریشون بود.
می دونم ناراحتی، مک.
ولی چاره ای نداشتم.
آدم همیشه چاره داره.
خودت اینو بهم یاد دادی.
تست رو که دیدی. فاسد بود!
باید مزرعه ام رو به استراتا می فروختم وگرنه دولت مصادره ـش می کرد.
- کاری از دستم بر نمیومد. - فقط مزرعۀ تو نبود.
تاریخچۀ خانواده ـمون بود.
میراثمون، نام خانوادگیمون، همه چیزمون!
تا جایی که تونستم جلوشون وایستادم.
می تونستیم درستش کنیم.
چطور؟ از پس هزینه های پاکسازی بر نمیام.
همینجوریش هم به زور یه پولی ازشون گرفتم،
و اگه حتی یه دونه از این حیوانات به خاطر اون آب مریض بشن، مقصرش منم.
اگه راه دیگه ای بود، من...
همه ـش قیافۀ بابابزرگ رو می بینم.
احساس می کنم دارم خاطراتم رو می فروشم.
انگار دارم یه بخشی از خودمو می فروشم.
بابایی!
چقدر وقت داریم؟
تا وقتی که ملکمون رو ازمون بگیرن.
حدود یه هفته. شایدم دو هفته.
باید برای همۀ این حیوانات، خونۀ جدید پیدا کنم.
ازشون وقت بخر، بابایی.
تا جایی که می تونی ازشون وقت بخر. باید یه فرصتی بهم بدی تا اینو درست کنم.
الان قدرت درست و حسابی ای دارم.
حتماً یه کاری هست که از دستم بر میاد.
حتماً هست.
قبلاً هیچوقت بهت شک نداشتم، دختر کوچولو.
الان هم مثل سابق بهت شک ندارم.
- این چیه پوشیدی؟ - خودت چی پوشیدی؟
چرا؟
ببخشید، فقط نمی دونستم همچین آدمی هستی.
یعنی، اهل شور و حال مدرسه!
ولی در یه حدی می دونستی. فکر میکنم می دونستی.
آخه ببین، من الان کاپیتان تیم اول فوتبالم. پس قشنگ همچین آدمی هستم.
وای نه!
شوخی می کنم. این لباس تمرین فوتباله.
وای خدا.
حالا امشب اِما می خواد برای گردهمایی روحیه بخش بیاد؟
ببین، می دونم رفتارم نسبت بهش عجیب بود ولی اون دوستته،
و می خوام بیشتر بشناسمش.
می دونم که برات شخص مهمیه.
نه دیگه مشکلی نداریم.
- ببین، الان تو داری اوضاع رو عجیب می کنی. - نه، نمی کنم!
- چرا داری می کنی. - نه، ایثن!
داری به عکس های خودت و مامان نگاه می کنی، بابا؟
به جایی رسیدی؟
خب، چند تا از کارمندان دیگۀ کارخونۀ پنجم از اون زمان رو پیدا کردم،
ولی اصلاً شکایت مردمی از استراتا پیدا نمی کنم.
خب، چون شرکت شهرستانی ـه، مردم خیلی بهش اعتماد دارن.
آره، ولی نمی شه ما تنها خانواده ای باشیم...
که به یه چیزی شک کردیم، نه؟
آره، خب، شاید یکی از اولین هایی باشیم که در موردش سکوت نکردیم.
صبر کن، بذار اونو ببینم.
- چی؟ - چی شده، متی؟
وای! این روز رو یادم میاد.
این تولد ریچی توی فرودگاه بود.
پس می شه آخرین تولدی که با همدیگه بودین، مگه نه؟
آره، آره، همینطور بود.
وای، فراموش کرده بودم.
هنک گیلیس هم اونجا بود.
No comments yet. Be the first to leave one.