The first 161 lines.
عصربخیر دانشآموزان...
همیشه فکر میکردم که مدرسه شبانه یه مزیت ویژه داره...
آدم شاید نتونه در شب بیشتر از روز یاد بگیره...
اما چیزی که یاد میگیرن به شدت جذابتره...
موضوع درس امشب جمجمهخوانیه، خانم فوربز
جمجمهخوانی بخشی از روانشناسیه...
بر این عقیده استواره که...
اندازه و شکل قسمت خاصی از بدن...
ارتباط مستقیمی با عملکرد اون قسمت از بدن داره...
لطفا نمودار رو بکش پایین
ممنون
این ناحیه، شمارهی شش...
توسط دکترها و جمجمهخوانها به پیشانی معروفه...
اینجا مرکز نگرانیه...
در مورد این شخص خاص...
به نظر میاد که پیشانی سُر خورده و روی چشمهاش اومده...
مطمئنم خیلیهاتون با این حس آشنایین
خدایا، وقتشه برین کلاس بعدی
بهتره عجله کنین، چون فقط یه دقیقه وقت لباس عوض کردن دارین...
در همون یه دقیقه صدای رییس این موسسه رو میشنوین...
که شما رو به دستاوردهای بهتر و بهتر تشویق میکنه
آقای هچ...
بندازش، زود بندازش
- دردم گرفت، استاد - گفتم بندازش
اینم از بهونه، آقای هچ، لازم نیست امتحان رو تموم کنی...
همونجا میشینی تا بقیه کارشون تموم بشه...
و بعد از کلاس هم میمونی، فهمیدی؟
- خدایا، استاد... - مهم نیست
باشه، وقت تمومه
کلاس تعطیله
بیا اینجا، آقای هچ
- چرا تقلب میکنی؟ - تقلب نمیکنم، استاد...
همیشه نه. فقط این بار با آمادگی سر امتحان نیومده بودم، همین
یعنی دستت رو شده، تمام
از تقلب و دروغ متنفرم، هچ
در این دانشگاه جایی براشون نداریم
- استاد، نمیتونی... - به من نگو چه کار کنم یا نکنم
تو چند تا امتحان دیگه تقلب کردی؟
هیچی، قسم میخورم
بعید میدونم مدیر گروه باورش بشه
- لطفا، استاد... - گزارشت رو نمیدم، هچ...
- به مدیر گروه نه - خدایا، چقدر لطف دارین
بذار حرفم تموم بشه
گزارشت رو به مدیر گروه نمیدم، چون هنوز خیلی زوده...
که یه دانشجو تو دردسر جدی بیافته...
وقت زیادی داری تا اشتباهت رو ماههای پیش رو جبران کنی، اگرچه...
قصد ندارم بذارم تقلبت بدون تذکر بمونه...
امشب برای پدرت یه نامه مینویسم
برای پدرم؟ برای چی؟
اغلب متوجه میشم که حرف من به اندازهی حرف پدرومادرها تاثیر نداره...
پس میخوام برای ادب کردنت یکم کمک بگیرم
بعدازظهر بخیر
صبر کن، استاد
متوجه نیستین، پدرمو نمیشناسین و نمیدونین چطوریه
امیدوارم خیلی سختگیر باشه
- سلام پری - سلام دن - جارویس پیر گزارشت رو داد؟
عوضی، دوست دارم یه اردنگی به شلوار گشادش بزنم
- سخت میگیره، ها؟ - میگه میخواد به پدرم نامه بده...
- از الان آتیشبازی رو میبینم - چه وضعشه؟
همه یه بارم شده تقلب میکنن
خب، حتی بابات هم تو مدرسه تقلب کرده
اما هیچوقت مچش رو نگرفتن، فرقش همینه...
چقدر عوضیه، برای چی همیشه منو اینقدر اذیت میکنه؟
برای چی اینقدر بداخلاقه؟
میدونی که در موردش چی میگن، پری...
ببین زنش چه موجودیه...
پسر، به عنوان شوهر فشار زیادی روشه...
- خودت که میدونی - آره، مطمئنم همینطوره
تو ازدواجش مشکل داره و سر من خالی میکنه
به خاطر زنش از همه متنفر شده
هی، یادته که پارسال زنش از خونه انداختش بیرون...
و مجبور شد بره هتل ریل
پسر، خیلی افتضاح بود و همه روز بعدش تو مدرسه ازش حرف میزدن
- امیدوارم امشب حسابی عذابش بده - احتمالش زیاد نیست...
زنش خونه نیست. چند ماه پیش از خونه رفته و هنوز برنگشته
خب، بد شد، حالا چیزی نیست که باهاش ذوق کنیم...
به جز اینکه از خونه پولی نمیرسه
خدایا، واقعا فکر میکنی پدرت این کار رو میکنه؟
حتما این کار رو میکنه، پس فراموش کن...
که از من پول بگیری، چون هیچی ندارم
خب، فرض کنیم پری، اگه به دیدن استاد بری...
- چه فایدهای داره؟ - خب، میتونی بهش بگی واقعا متاسفی
شاید مجبور بشی سینهخیز بری و آه و ناله کنی، اما چه فرقی میکنه؟
بهتر از اینه که اون همه پول رو از دست بدی، نه؟
- خب، هر چیزی بهتر از اونه - بیخیال
امشب برو دیدن پیرمرد...
اگه بخوای منم باهات میام
- خب، نمیدونم - زود باش دیگه. بیا بریم همبرگر بخوریم...
و حرفاتو تمرین کن، منم میشم مخاطبت
راستی پری، میشه تو پولش رو بدی؟
هیچی برام نمونده
نه، وقتش نیست
میری تو یا نه؟
خب، پیرمرد رو میشناسی، دنی، احتمالا دوباره میندازتم بیرون
- تو بزدلی و مشکلت همینه - نه، اینطوری نیست
به نامهای فکر کن که میخواد برای پدرت بنویسه...
و اون همه پولی که از دست میدی
آره، حق با توئه، بریم
- خب، اونجا نیست - خب، یه دقیقه پیش همینجا بود
- دیدیش؟ - چی رو؟
اومد آشغالا رو ریخت بیرون
- تو همچین جعبهای؟ - خب، خیلی تمیزه
- بیا بریم یه نگاهی بهش بندازیم - برای چی؟ - زود باش
- خب، جعبهی کلاه ـه - خب، صبر کن، وایستا
- یه فکری به ذهنم رسید - خب چی؟
گفتی، همسرش خیلی وقته نیست
آره، فکر کنم شش هفتهای بشه
- خب، شاید فکر کنی عقلمو از دست دادی - خب، آره
نه، جدی میگم، میدونی که اون زن چه رفتاری باهاش داشت...
خب اگه...
یعنی، ممکن نیست که پیرمرد بالاخره دل رو به دریا زده باشه...
و یه بلایی سرش اورده باشه
محض رضای خدا، پری...
پیش خودت چی فکر کردی؟
- خب، فکر نمیکنی که... - منظورت چیه؟ پیش میاد، نه؟
خب، مردها همیشه زنهاشونو میکشن...
گفتش که رفته دیدن خواهرش که حتما حقیقت نداره
خب، فکر نمیکنی که...
بهتره بازش کنی
- نه، به اون دست نمیزنم... - هیس...
اگه میخوای منو بترسونی موفق شدی...
تو میخوای جعبه رو باز کنی، باز کن، من بهش دست نمیزنم
- خب، زود باش بازش کن دیگه - باشه
یه کلاه
البته فقط یه کلاهه، ستوان، اما...
یه کلاه کاملا نو، برچسب قیمتش رو ببین
- باشه، خب نو ـه - پس چرا انداختش دور؟
- شاید ازش خوشش نمیومده - آره، اما مطمئنم زنش دوستش داشته...
فقط اینجا نیست که گله و شکایت کنه و مسئله همینه...
متوجه نیستی، ستوان رومن، پرفسور جارویس...
انداختش دور چون دیگه نمیخواستهش...
- چون دیگه بهش نیازی نداشته - عقلش عیب پیدا کرده، ستوان، بهش گوش نکن
خفه شو، دن، متوجه نمیشین که یه جوری از شر خودش خلاص شده...
و حالا یواش یواش از شر وسایلش خلاص میشه...
تیکه به تیکه
- دل و جراتشو نداره - از کجا میدونی؟
ببین، زیر فشار بوده، یادتون نره، زیر فشار زیادی هم بوده...
اونم واکنش نشون داده، این کلاه ثابت میکنه
و به نظرت پرفسور چطور این کار وحشتناک رو انجام داده؟
- و جسد رو کجا گذاشته؟ - خب، کی میدونه...
شاید دفنش کرده، شاید آتیشش زده
گوش کن ستوان...
اگه کسی، هر کسی بدونه چطوری...
از شر یه جسد خلاص بشه، خود پرفسور جارویسه...
و بازی خودشه...
رشتهش همینه، زیستشناسی...
احتمالا جسد رو در آهک حل کرده
- خب، در این مورد مطمئن نیستم - و اون عوضی میخواست برای پدرم نامه بنویسه..
و این همه مدت قاتل بوده، یه آدمکش، و در مورد من شکایت میکنه
- رفقا، از علاقهتون ممنون... - اما باور نمیکنی
میدونم که پرفسور جارویس رو دیدین...
چی، فکر میکنی فقط همینه؟
لازم نیست فقط حرف منو قبول کنی، برو از همه بپرس...
جارویس و زنش چه زندگی داشتن؟
راستشو بگم، خودم ازش خبر دارم
فکر نکنم کسی تو شهر باشه که ندونه
مشاجره و دعوا همیشه به قتل ختم نمیشه
پس خانم جارویس کجا رفته؟
دلیلی نداشتیم حرکاتش رو زیرنظر بگیریم
شاید رفته یه جا بگرده، در مورد کلاه هم...
No comments yet. Be the first to leave one.