The first 200 lines.
بنابراین دختر کوچولو شروع کرد به لباس درآوردن
رفت تو رختخواب مامانبزرگش
دختر کوچولو گیج شده بود بود چون مامانبزرگش کارای بامزهای میکرد
بعدش گفت:
"اوه، مامانبزرگ، چه چشمهای بزرگی داری!"
و مادربزرگ گفت،"چه بهتر که تو رو باهاش ببینم."
"اوه، مادربزرگ، چه بینیِ بزرگی داری!"
"چه بهتر که تو رو باهاش بو کنم!"
بعدش اون گفت،"اوه، مادربزرگ، چه دندونهای بلندی داری!"
"خیلی بهتر که تو رو باهاش قورت بدم!"
و اون رو قورتش داد!
از قصه خوشت اومد؟(قصهی شنل قرمزی) -نه
چرا آخه؟
غمگینه
حالا چه قصهای رو دوست داری؟
ریشآبی*(*داستان کوتاه قدیمی از "شارل پرو" فرانسوی)
ریشآبی؟
بذار ببینم. روزی روزگاری...
آنتوان!
بده بالا لطفا
برو زمین گلف
نه، برو کارتینگ
نه، برو بندر
نه، زمین گلف
آنتوان، نه خوب که فکر میکنم بهتره بریم کارتینگ
اذیتم کردی، دردم اومد
کی، من؟ شرمنده اگه اینجوری بود!
وقتی دستات رو از فرمون برداشتم؟ -آره
ببخشید
لاغرشدی و وزنت اومده پایین. چرا آخه؟ -نمیدونم
هیچی تو مدرسه نمیخوری؟ غذاش رو دوست نداری؟
شکلات میخوای؟
نه، کیک میخوام
کیک؟
نمیدونم اگه این طرفا یه شیرینیپزی پیدا کنیم
چه نوع کیکی دوست داری؟
واای ببین چکار کردم! خندهداره، مگه نه؟
این پوتینها خوشگلن
یه جفت ازینا میخوای؟ -نه، کیک میخوام
کیک میخوای
عجله کن! از قطار جا میمونم! یکشنبه میبینمت، عزیزم
سرما نخوری. زود باش، سریع برو داخل!
بدو! خدافظ. یکشنبه میبینمت
بجنبین بچهها!
وسط دسامبر(آذر و دیماه شمسی) هستیم، بعد تو با سقف روباز رانندگی میکنی
کار من نیست. آنتوان گفت
آنتوان رو سرزنش کنید! بیا بریم شام بخوریم عزیزم
بفرمایید! -میتونم الآن بخورم؟
بله، عزیزم. زود باش
بریم آنتوان
بهت قول میدم اگه کل هفته رو بچهی خوبی باشی یکشنبهی دیگه ببرمت قایقسواری
نه، فردا! فردا دیگه!
فردا کار داری. یکشنبهی دیگه!
برو شامت رو بخور
حالا بفرمایید. میدونی، لوساش میکنی
فقط یهبار تو هفتهست
اما خب اون خیلی سختکوش نیست. تنبله
باهوشه، اما تنبل
به من رفته
در رابطه با این امر میخواین چکار کنین؟
آنتوان دو روز تحت مراقبت شماست. عالی کار کردین
مطمئنم که قادرین بهتر ازین هم انجام بدین
تو این دوسال، جدی باهم صحبت نکردیم
نمیتونم با یه زن زیبا جدی صحبت کنم
مراقب باشین. عصر مهآلود میشه
شایدم جاده یخبندون باشه -یخبندون؟
بفرمایید!
اغلب از قطار جا میمونین؟
بله
خیلی وقتشناس نیستم
همیشه راحت میتونین ماشین گیر بیارین؟
نه، نه
تو دُویل* اقامت دارم(*شهری در شمال غربی فرانسه)
خیلی خوب به درساش نمیرسه
اوهوم، میدونم. باهوشه، اما تنبل
کی این رو به شما گفته؟
اسمش چیه؟
فرانسواز
و اون؟
آنتوان
قشنگه. آنتوان
بهطور مرتب مدرسه میرید؟
خب، آخر هفتهها هروقت کار ندارم میام
شما چی؟
هر شنبه میام
بعضی اوقات هم یکشنبهها
میشه؟
چرا که نه، حتما
نباید بخندین
این آهنگه اشک همه رو در سال 1914 درآورده
متاهلین؟
اوهوم.. شما چی؟ -اوهووم
بنظر متاهل نمیرسین
مردای متاهل چه شکلیاند مگه؟
همسرتون چکارهست؟
منظورتون اینه که بازیگرند؟
خب، نه حقیقتا
کارش بیشتر از یه بازیگره
کارهای جالب و بامزه منظورمه، بدلکاره
بهم بگین، چطور میشه با یه بدلکار ملاقات کرد؟
تو یه خیابون یا دره؟
تو تگزاس؟
روی یه هواپیمای در حال سوختن؟
نزدیک شدم؟
تسلیم
داستانت مثل این برنامههای آبکیه
بهاستثنای بدلکار که دست اول نیست
ادعا نمیکنم که دست اول باشه
یکی رو میبینین که متاهله و یه بچه داره
همیشه اتفاق میافته
چیزی که میتونه اصل باشه مردیه که دوستش دارید
همسرتون باید اولین و اصل کاری باشه
برای من آره
اون خیلی فریبندهست، خیلی منحصر بهفرده! مردی شریف و کاملا پایبند به اصول اخلاقی
شیفتهی اوضاع و مسائله...
...دربارهی مردم، عقاید. دربارهی کشورها...
بهنظر میرسه مسیحئه
برای من، شاید
مثلا، یه هفته تو برزیل بودم بدون اینکه تابحال اونجا بوده باشم
پییِر بخاطر فیلمی اونجا بود
وقتی برگشت، تا یه هفته دربارهی سامبا* حرف میزد(*نوعی رقص و آواز برزیلی که نماد شخصیت ملی برزیل نیز بشمار میرود)
سامبا وارد زندگیمون شد
سامبا وارد زندگیتون شد!
من عاشق خندیدن و آواز خوندنم و دست نمیکشم
مردمِ دیگه از خنده و لذت بردن، کِیف میکنن
و با اینحال اگه هنوز سامبا بدون غم وجود داشته باشه
شرابیه که در جنون شادمانه ناکام مونده
شرابیه که از آوردن شادی و خوشحالی باز مونده
این سامبایی نیست که ازش لذت ببرم
"خوندن سامبا بدون غم و اندوه بهمعنی دوستداشتن زنیئه که
هیچی جز زیباییاش نداره."
بنابراین "وینیسیوس دی مورائس"*، شاعر و دیپلمات و نویسنده(*فرانسوی)
این آهنگ، همونطور که خودش میگه، سیاهترین مرد سفید پوستِ برزیله
من، که شاید برزیلیترین فرانسوی تو فرانسهام
دوست دارم از عشقم به سامبا باهاتون صحبت کنم
مثل عاشقی که به همه از عشقش میگه
بهجز زنی که عاشقشه
واسه بعضیا سامبا یه رمزه
اونایی که باهاش هیچی جز یه روش و حالت ندارن
اونایی از سامبا بدون عشق بهره میبرن
عشقم به اون من رو به سراسر جهان سوق داده
در جستجوی منزلگاههای خانهبهدوشاش
امروز اون عمیقترین کسیه که میشه یافت
بنابراین من سامبا رو برای بشر میخونم
ژوآ ژیلبرتو*(*خواننده و گیتاریست برزیلی، بنیانگذار سبک "بوسا نُوا*"،(* ترکیب باکلام از سامبا و جَز)
کارلوس لایرا*(*خواننده و آهنگساز برزیلی)
دُریوال کایمی*(*خواننده، گیتاریست برزیلی)
آنتونیو کارلوس ژوبیم*(*خواننده و شاعر برزیلی و از برجستهترین آهنگسازان قرن بیستم)
"وینیسوس دی موآرس"*(*شاعر، نویسنده و دیپلمات فرانسوی)
بِیدِن پاول*...(*گیتاریست برزیلی-پرتغالی)
که همگی این آهنگ رو و خیلیای دیگه رو خلق کردند،
درود بر شما
امشب جاماَم رو بهخاطر شما بالا میبرم
بهعنوان قدردانی از هر چیز که به من در کشف، کمک کرد
و کسیکه سامبا را به اون چیزی که هست تبدیل کرد. ساراوا!*(*خوش باشید، بدرود)
پیکسینگوئینیا*(*از بزرگترین آهنگسازان برزیلی)
نوئل رُزا*(*آهنگساز، خواننده و از بزرگترین مشاهیر محبوب برزیلی)
دولورس دِران*(*از خوانندگان زن نامی برزیلی)
سایرو مونتیرو*(*آهنگساز برزیلی) تقدیم به همهی شما
و به اونایی که دارن میان، اِدو لابو*(*خواننده و آهنگساز برزیلی)
و سایر دوستای عزیزم که امشب خیلی به قلبم نزدیکن
و البته بِیدن*(*گیتاریست برزیلی-پرتغالی)
ایکو، اوسوالدو، لوئیجی، اسکار، نیکولینو، میلتون. خوش باشید، بدرود!
تقدیم به همهی شما دوستانم که واژهای رو خلق کردند که
من هرگز نمیتونم بدون هیجان، آهنگ رو بسازم...
کلمهای که مردم رو به جوش و هیجان میاره و وادار میکنه تا آواز بخونن
دستهاشون رو، رو به آسمون بلند کنن. سامبا
گفته بودم تو باهیا* متولد شده(*ایالتی در شمالشرق برزیل)
جاییکه ریتم و شعر شکل گرفته بود
در طول قرنها رقص و رنج
اما هر حسی که اون منتقل میکنه
شکل سفیدی در جذابیتش داره
سپیدشکل و سپیدریتم و قافیه
اون روح سیاه حقیقی در قلبشه
اما هر حسی که اون متنقل میکنه
شکل سفیدی در جذابیتش داره
سپیدشکل و سپیدریتم و قافیه
اون روح سیاه حقیقی در قلبشه
اما هر حسی که منتقل میکنه
شکل سفیدی در جذابیتش داره
سپیدشکل و سپیدریتم و قافیه
اون روح سیاه حقیقی در قلبشه
اون روح سیاه حقیقی در قلبشه
کجای پاریس میرید؟
خیابون لامارک
رو لامارک؟ کجاست؟
تو مونمارتر*ست (*دهکدهای گردشگری که محل سکونت مشاهیری از جمله "پیکاسو" بودهست)
اینجاست؟ -بله
این خیابون رو نمیشناختم
یه نقاش در طول جنگ جهانی اول اینجا زندگی میکرد
در سال 1917, با یه خدمتکار روس که اسمش ولادیمیر یولیانوف رابطه تنگاتنگ داشت
یه سال بعد، اون لنین بود
ممنون که من رو رسوندین
خواهش میکنم، خودم میتونم
راستی، یکشنبهی دیگه به دُویل
دوست دارین بیاین؟
خوشحال میشم همسرتون رو ببینم
کات! خب یه بار دیگه میریم
پییِر! یه دقیقه بیا اینجا
بد نبود. اما دفعهی دیگه، انقدر ریسک نکن
No comments yet. Be the first to leave one.