The first 200 lines.
تو واقعا زیبائی ، این رو میدونستی ؟
- نقاشش کیه ؟ - اسمش "ردریک تمپل"ـه .
- شما دختر خیلی زیبائی دارین . - از دخترم برای نزدیک شدن به من استفاده نکن .
- این شانس رو دارم که رستوران خودم رو باز کنم . این یارو هوام رو داره . - عالیه ! طرف کی هست ؟
جائی توی خیابان "ویندمیل" افتتاح میشه .
- هولم نکن عزیزم . - "هتی" هر آن ممکنـه که بمیره ،
بعد من اینجا پیش توام .
شاید بهتر باشه مدتی همدیگه رو نبینیم .
خانم "لاو" یه نقش کلیدی توی نمایش جدید من بازی میکنن.
خانم "هاوکینز" دستیار ارشد خانم "ماردل" میشن .
آدم از خانواده ی کاری خودش دزدی نمیکنه .
فقط اگر بتونید بهش یه معرفی نامه بدید .
من برای آدم های متقلب معرفی نامه نمینویسم .
: متـــــرجمــــیــــن Ashk (اشکان) & Blue August (فرزانه)
: ویراستار Kianoosh_93
هنوز زوده . برگرد تو تخت .
بس کن ! هفته ی آخر دو بار نزدیک بود دیر برسم سر کار .
اممم . پس بگذار کاری کنیم واقعا دیر شه .
برای تو ... برای تو مشکلی نداره آقای "لکلیر" .
مهم نیست شما کی سر کار حاضر بشی .
تو هر وقت بخوای میای، با اون تریپ هُنریـت
من نمیخوام کارم رو از دست بدم .
- ولی شاید دوست داشته باشی ... - چیه ؟
خودت رو ...
- درخور محیط کار درست کنی . - اوه .
"اگنس" ! میخواستم ازت تشکر کنم .
-برای چی ؟ - برای امید دادن بهـِم .
من مستقیم رفتم پیش آقای "سلفریج" . قلبم داشت حسابی میزد .
ولی ایده ی "بستنی" رو بهـِش گفتم ، و اون هم قبول کرد .
او ! "ویکتور" ، خوش به حالت .
حالا باید موضوع رو با سرمایهگذارم هم مطرح کنم .
- مطمئن بشم که جواب سر راست بهم میده . - چطور میتونه قبول نکنه ؟
- تو "ویکتور کولیانو"ئی . - بس کن بابا !
مراقب باش .
اینم از این خانم "تاولر" ، برای کار آماده اید .
ترجیح میدی امروز بری اسب سواری به جای اینکه بیای فروشگاه ؟
خب ، بابا ... اگر شما ناراحت نشین.
- شاید یه هفتهی دیگه ای بیام. - مسئلهای که نداره .
فقط یه مشکل کوچک توی این قضیه وجود داره .
چه فرقی داره ؟ این هفته ، هفته ی بعد ؟
خب ...
هفته ی بعد ، دیگه سـِر "ارنست شکلتون" به فروشگاه نمیاد . شکلتون : از سیاحان بزرگ قطب جنوب))
ولی بازـَم ، شاید بتونی یک وقت دیگه ای باهاش ملاقات بکنی .
جدی میگی بابا ؟ "شکلتون" .
- میاد فروشگاه ما ؟ - فروشگاه ما . حالا شد فروشگاه ما ؟
اوه ، "لوئیس" ببین ! باز "هری" گل فرستاده .
- چه کار قشنگی - دسته گل برای "رزالی" فرستاده شده ،خانم .
- گل ! - برای من ؟
برای این فرستاده شدن که روی نقاشی کردن تمرین کنم .
ببین ، کارتِ آقای "تمپل" .
اون ها رو بده من .
بدِشون به من !
کارت رو هم بده .
"فریزر" اگه میشه اینا رو برگردون به آقای "تمپل" ،
و اگر چیز دیگه ای از طرف این آدرس فرستاده شد ...
- ...از همون جلوی در رو برگردونشون ؟ - حتما ، خانم "سلفریج" .
ممنون .
اون فقط میخواست تشویقم کنه
از اونجا که فهمیده بود حق اومدن به این خونه رو نداره .
تو یه دختر 17 ساله ای .
هیچ دلیلی نداره یه مرد بالغ برای تو گل بفرسته .
حق کاملا با مادرتِه ، "رزالی" .
میخواید با من مثل یه بچه رفتار کنین ، پس من هم مثل یه بچه رفتار میکنم .
من توی اتاقم میمونم . و بعدا هم به فروشگاه نمیام .
- تو کاری رو میکنی که من بگم ، دختر جوون . - "رزالی" چـِش شده ؟
اون یارو توی خونه ی ما بوده ، از "رزالی" استفاده کرده تا تو رو به دست بیاره ...
- ... بعد فکر نکردی که باید به من بگی ؟ - من متاسفم ، "هری" .
- فکر میکردم که میتونم خودم از پس اوضاع بربیام . - اینطور که معلومه خیلی بد از پس اوضاع براومدی .
من اشتباه کردم . حالا میشه فقط به فکر "رزالی" باشیم...
- ...که چطوری میشه ماجرا رو برای اون به بهترین وجه اداره کرد ؟ - اگر یارو باز هم نزدیک دخترم پیداش بشه گردنش رو میشکونم.
تو چی "رز" ؟
طرف برای مردی که فقط تابلوـت رو نقاشی کرده باشه...
... به نظر زیادی سمج میاد .
- منظورت از این جرف چیه ؟ - تو بهم بگو .
من بهت گفتم ...
... هیچ چیزی بین ما اتفاق نیفتاد .
میتونید به درخواست من رسیدگی کنید لطفا ؟
اینجا کسی هست که به من کمک کنه ؟
ببخشید ؟
بقیه کجان ؟
چه خبره ، "گرو" ؟ توی همهی بخش ها کارکنان ما غیبت دارند .
و درهای فروشگاه رو دقیقا با پنج دقیقه تاخیر باز کردیم .
باید اعتراف کنم ، اصلا خبر ندارم ، آقای "سلفریج" .
شاید اسهال شیوع پیدا کرده .
- این جور چیزها به گوش آدم میخوره . - اگر اینطور بوده باشه حتما خبرش بهمون میرسید .
پیغامی تحویل داده نشده ؟ تماسی گرفته نشده ؟
- هیچ چی . دریغ از یک کلمه . - توی بخش لوازم تزئینی فقط دو نفر مشغول به کار هستن .
شما مسئول کارکنان هستین ، اینطور نیست ؟
پس کارکنان کجا هستن ؟
ببخشید .
- آقای "سلفریج" ، خانم "ماردل" . - اوه .
- خانم "ماردل" ، کارکنان شما کجاند ؟ - فقط من و خانم "میلر" هستیم . من کاملا گیج شدم آقای "سلفریج".
اگر افراد بخش شما رفته باشند تا لندن رو بگردند یا همچین چیزی...
- ... من شدیدا ناراحت میشم ، خانم "ماردل" . - حتما آقای "سلفریج" ...
فکر نمیکنم اینطور باشه . شما اینطور فکر نمیکنین ، آقای "گرو" ؟
من واقعا نمیدونم چه فکری باید بکنم .
- خانم "هاوکینز" شما کجا بودین ؟ - عذر میخوام . خیلی متاسفم خانم "ماردل" .
ایستگاه زیرزمینیـه خیابان "باند" . اونجا گیر افتادیم .
من تونستم از اونجا خلاص بشم ، چون کالسکه ام داخل تونل نبود .
فکر میکنم بقیه هم به زودی برسن آقای "سلفریج" .
- ببخشید . سرویس . - اوه ، من رو ببخشین .
درست ، خب ، آقای "گرو" ...
میدونید که چی کار باید بکنیم .
من خاکستری میپوشم . دستکش ها باید مجلسی باشن .
حس میکنم این ها به اندازه ی کافی به طراحی های قدیمی پایبند نیستن .
به نظر من خیلی هم پایبند هستن
این ها رو امتحان کنین .
قرمز رو در مقابل خاکستری تصور کنین .
کتی با طرح قدیمی ، بعدش این یکم تغییر ذائقه ،
چیزی که فرانسوی ها توش استاد هستن .
- اینطور فکر میکنین ؟ - خب ، شما چی فکر میکنین ؟
این چیزیـه که پدرم همیشه میگه .
ازشون خوشم اومد ، مرد جوان .
رنگ های زرد ، ارغوانی ، کتون ، انواع سفید و عاجی رو دارین .
هر چقدر پارچه که امکانش هست رو میخوام .
- ابریشم و تور هم داریم ؟ - اوه ، براتون میارم .
الان ، من باید روی پرسنل بخش خودم تمرکز کنم .
من الان 3 نفر از کارکنانم غایبن ، به علاوه ی خانم "تاولر" که توی ویترین "قطب جنوب" دارند دستیاری میکنند .
- من نمیخوام توی این آشفته بازار شما رو تنها بذارم . - اوه ، مشکلی نیست . اون ویترین موضوع خیلی مهمیه .
نصفِ لندن منتظرـه تا ببینه ما چقدر احترام خرج ...
... سـِر "ارنست شکلتون" و مردان دلیر ایشون میکنیم .
فکر کنم کمبود نیروی من هم کنار کوه های یخ و یخچال های قطبی جاش توی ویترینـه ، اینطور نیست ؟
توی یه زندگی دیگه ، احتمالا شما از خودتون یه سیاح درست و حسابی میساختین .
توی یه زندگی دیگه ، من قهرمان شطرنج بریتانیای کبیر میشدم. کی میدونه ، شاید هنوز هم امکانش باشه .
آقای "کرب" چطور میتونم کمکتون کنم ؟
من چطور میتونم به شما کمک کنم ، خانم "راویلیوس" ؟
عذر میخوام ، خانم ، نشنیدم چی گفتین .
اوه ، آره . البته .
آقای "کرب" ، ممکنه از خانم "ماردل" بخواید که بیان اینجا ...
به این بخش کمک بکنن ؟
شما میتونین جای ایشون رو توی بخش لوازم تزئینی بگیرین .
چه نوع لباس زیری رو خانم مایل بودند که ببینن ؟
این خیلی قشنگه .
- من یه کلاه پشمیـه عالی دارم که با این پارچه پیچازی جور درمیاد . - ولی میترسم زیادی شلوغ پلوغ باشه .
اوه ، ولی پارچه پیچازی برای ژاکت عالیه .
الگو رو با پوست خودتون مقایسه کنین .
بعد ، یک کلاه جلف اون بالا ،
یک کیف نخی که با لباس ها جور باشه ، و دستکش های چرمی سیاه جلا خورده .
- دقیقا کامل . - من بهترین نوع پارچه ی پشمی رو برای شما دارم .
اممم. شاید یکم زیادی سادهـست .
میرم یک قهوه میخورم و برمیگردم .
خانم "ماردل" ، شاید توی بخش لوازم ترئینی اوضاع متفاوت باشه ،
ولی اولین قاعده ی اصلی توی بخش مُد ،
گوش کردنـه ، خوب گوش کردن به درخواست مشتری .
ما توی بخش لوازم ترئینی به قدرت پیشنهاد دادن اعتقاد داریم .
شاید بهتر باشه شما هم از این نکته استفاده کنید خانم "راویلیوس" .
من میدونم چطور بخش خودم رو بچرخونم . و تا مادامی که شما اینجائید ، کارها رو به روش من انجام میدید .
آخرین باری که من بررسی کردم ، اینجا فروشگاه بود نه یه دیکتاتوری .
خانم ها ! خانم ها ! خواهش میکنم .
خدا رو شکر . پرسنل .
من متوجهم که به عنوان مسئول بخش های خودتون ...
... امروز برای هر دوی شما صبح دشواری بوده .
- شما میتونین به بخش خودتون برگردین خانم "ماردل" . - ممنون آقای "گرو" .
- ببخشید ، آقای "سلفریج" . - نگران نباشید .
مشکل حمل و نقل پیش میاد .
نه ، کاریش نمیشه کرد .
میبینی ، "گردن" ، خیلی مهمه که هوای کسائی که اینجا کار میکنند رو داشته باشی .
آقای "گرو" .
رئیس ایستگاه ، شخصا برای شما پیغامی فرستادند آقای "سلفریج" .
من توقع ندارم به خاطر تاخیر توی حرکت قطار عذرخواهی کنن .
یه جسد روی ریل ها بوده که باعث این تاخیر شده آقای "سلفریج" .
هویتش رو با کمک وسایلی که همراهش بوده تشخیص دادن .
من خیلی متاسفم قربان .
جسدِ خانم "بانتینگ" بوده .
ایشون ... ایشون امروز صبح خودشون روی ریل انداختن .
خانم "بانتینگ" .
اونها این رو توی کیفش پیدا کردن .
برای شما نوشته شده آقای "سلفریج" .
خانم "بانتینگ" کیه پدر ؟
چرا افتاده جلوی قطار ؟ بابا ؟
پدر ... اگر اون از شما دزدی کرده بوده...
...مگه نباید اخراجش کنید ؟
خب ، قاعدتاً چرا ، ولی گاهی وقت ها زندگی بر اساس قاعده تا نمیکنه .
اون دزدی میکرد که بتونه برای کسی که عاشقش بود دارو بخره .
و من هم هیچ وقت اجازه ندادم که این رو بهم توضیح بده .
آقای "ادواردز" اومدن تا شما رو ببینن آقای "سلفریج" .
خانم "بلانکینساپ" چرا ارباب "گوردون" رو نمیبرید...
- ... به لیموناد فروشی ؟ - حتما ، آقای "سلفریج" .
سلام ، ارباب "گوردون" . اومدی تا "شکلتون" رو ببینی ؟ قهرمان تمام قهرمانان ؟
- بله . - نود و هفت مایل دور از قطب جنوب ولی برگشت .
برگشت تا جون مردانش رو نجات بده .
نشونه ی یک رهبر واقعی همینه ، هان ؟
"هری" ، رفیق قدیمی ، اومدم اینجا بهت بگم که امروز روز شانس توئه .
- آه ، اینطور که به نظر نمیاد ، "فرانک" . - وقتی چیزی که میخوام رو بگم ، اینطور به نظر میاد .
من تماما در خدمت توئم !
- چی ؟ - آه ... تغییر مدیریت توی روزنامه .
چهره و سیاست من دیگه بدردشون نمیخوره .
پس ، اگه بخوام خلاصه کنم ، من نیاز به شغل دارم .
- امروز روز مناسب این کار نیست ، "فرانک" . - داشتم فکر میکردم مسئول رسانه ای یا ...
بگذار ... بگذار راجع بهش فکر کنم .
عذر میخوام ، رفیق ، ولی اگر طلبکارا بفهمند که من بیکارم ، پدرمو در میارن .
"هری" ؟
گوش میدی ؟
ببخشید ، "فرانک" . امروز روز مناسبی برای اینکه بخوام در مورد استخدام آدم جدیدی فکر کنم نیست.
معنی رفاقت هم فهمیدیم
خانم "میلر" ... من داشتم دنبال شما میگشتم .
اوه ، ببخشید که سر کارم نبودم ، من ...
من فقط ...
تو هر کاری که تونستی برای خانم "بانتینگ" کردی "دوریس" .
نباید فکر کنی کار دیگه ای هم بوده که از دستت بر بیاد .
No comments yet. Be the first to leave one.