Mr Selfridge

Mr Selfridge

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Mr-Selfridge-S01E09-480p-IMDB-DL com
A Commentary by Ashk
Ashk

Tags

480p
480
Published on: 2013-03-29
Downloads: 39
Hearing Impaired: Yes

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

تو واقعا زیبائی ‏،‏ این رو میدونستی ؟

‏-‏ نقاشش کیه ؟ ‏-‏ اسمش ‏"‏ردریک تمپل‏"ـه‏ ‏.‏

‏-‏ شما دختر خیلی زیبائی دارین ‏.‏ ‏-‏ از دخترم برای نزدیک شدن به من استفاده نکن ‏.‏

‏-‏ این شانس رو دارم که رستوران خودم رو باز کنم ‏.‏ این یارو هوام رو داره ‏.‏ ‏-‏ عالیه ‏!‏ طرف کی هست ؟

جائی توی خیابان ‏"‏ویندمیل‏"‏ افتتاح میشه ‏.‏

‏-‏ هولم نکن عزیزم ‏.‏ ‏‏-‏‏ ‏‏"‏‏هتی‏‏"‏‏ هر آن ممکنـه که بمیره ‏‏،‏‏

بعد من اینجا پیش توام ‏.‏

شاید بهتر باشه مدتی همدیگه رو نبینیم ‏.‏

خانم ‏‏"‏‏لاو‏‏"‏‏ یه نقش کلیدی توی نمایش جدید من بازی میکنن‏.‏

خانم ‏"‏هاوکینز‏"‏ دستیار ارشد خانم ‏"‏ماردل‏"‏ میشن ‏.‏

آدم از خانواده ی کاری خودش دزدی نمیکنه ‏.‏

فقط اگر بتونید بهش یه معرفی نامه بدید ‏.‏

من برای آدم های متقلب معرفی نامه نمینویسم ‏.‏

: متـــــرجمــــیــــن Ashk (اشکان) & Blue August (فرزانه)

: ویراستار Kianoosh_93

هنوز زوده ‏.‏ برگرد تو تخت ‏.‏

بس کن ‏!‏ هفته ی آخر دو بار نزدیک بود دیر برسم سر کار ‏.‏

اممم ‏.‏ پس بگذار کاری کنیم واقعا دیر شه ‏.‏

برای تو ‏.‏‏.‏‏.‏ برای تو مشکلی نداره آقای ‏"‏لکلیر‏"‏ ‏.‏

مهم نیست شما کی سر کار حاضر بشی ‏.‏

تو هر وقت بخوای میای، با اون تریپ هُنری‌ـت

من نمیخوام کارم رو از دست بدم ‏.‏

‏-‏ ولی شاید دوست داشته باشی ‏.‏‏.‏‏.‏ ‏-‏ چیه ؟

خودت رو ‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ درخور محیط کار درست کنی ‏.‏ ‏-‏ اوه ‏.‏

‏"‏اگنس‏"‏ ‏!‏ میخواستم ازت تشکر کنم ‏.‏

‏-‏برای چی ؟ ‏-‏ برای امید دادن بهـِم ‏.‏

‏ من مستقیم رفتم پیش آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏ ‏‏ قلبم داشت حسابی میزد ‏.‏

ولی ایده ی ‏"‏بستنی‏"‏ رو بهـِش گفتم ‏،‏ و اون هم قبول کرد ‏.‏

او ‏!‏ ‏"‏ویکتور‏"‏ ‏،‏ خوش به حالت ‏.‏

حالا باید موضوع رو با سرمایه‌گذارم هم مطرح کنم ‏.‏

‏-‏ مطمئن بشم که جواب سر راست بهم میده ‏.‏ ‏-‏ چطور میتونه قبول نکنه ؟

‏-‏ تو ‏"‏ویکتور کولیانو‏"‏ئی ‏.‏ ‏-‏ بس کن بابا ‏!‏

مراقب باش ‏.‏

اینم از این خانم ‏"‏تاولر‏"‏ ‏،‏ برای کار آماده اید ‏.‏

ترجیح میدی امروز بری اسب سواری به جای اینکه بیای فروشگاه ؟

خب ‏‏،‏‏ بابا ‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ اگر شما ناراحت نشین‏.‏

‏-‏ شاید یه هفته‌ی دیگه ای بیام‏.‏ ‏-‏ مسئله‌ای که نداره ‏.‏

فقط یه مشکل کوچک توی این قضیه وجود داره ‏.‏

چه فرقی داره ؟ این هفته ‏،‏ هفته ی بعد ؟

خب ‏.‏‏.‏‏.‏

هفته ی بعد ‏،‏ دیگه سـِر ‏"‏ارنست شکلتون‏"‏ به فروشگاه نمیاد ‏.‏ ‏‏‏شکلتون ‏:‏ از سیاحان بزرگ قطب جنوب)‏)

ولی بازـَم ‏،‏ شاید بتونی یک وقت دیگه ای باهاش ملاقات بکنی ‏.‏

جدی میگی بابا ؟ ‏"‏شکلتون‏"‏ ‏.‏

‏-‏ میاد فروشگاه ما ؟ ‏-‏ فروشگاه ما ‏.‏ حالا شد فروشگاه ما ؟

اوه ‏،‏ ‏"‏لوئیس‏"‏ ببین ‏!‏ باز ‏"‏هری‏" گل فرستاده‏ ‏.‏

‏-‏‏‏‏ چه کار قشنگی ‏‏‏‏-‏‏‏‏ دسته گل برای ‏‏‏‏"‏‏‏‏رزالی‏‏‏‏"‏‏‏‏ فرستاده شده ‏‏‏‏،‏‏‏‏خانم ‏‏‏‏.‏‏‏‏

‏-‏ گل ‏!‏ ‏-‏ برای من ؟

برای این فرستاده شدن که روی نقاشی کردن تمرین کنم ‏.‏

ببین ، کارتِ آقای ‏"‏تمپل‏"‏ ‏.‏

اون ها رو بده من ‏.‏

بدِشون به من ‏!‏

کارت رو هم بده ‏.‏

‏"‏فریزر‏"‏ اگه میشه اینا رو برگردون به آقای ‏"‏تمپل‏"‏ ‏،‏

و اگر چیز دیگه ای از طرف این آدرس فرستاده شد ‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏از همون جلوی در رو برگردونشون ؟ ‏-‏ حتما ‏،‏ خانم ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

ممنون ‏.‏

اون فقط میخواست تشویقم کنه

از اونجا که فهمیده بود حق اومدن به این خونه رو نداره ‏.‏

تو یه دختر 17 ساله ای ‏.‏

هیچ دلیلی نداره یه مرد بالغ برای تو گل بفرسته ‏.‏

حق کاملا با مادرتِه ‏،‏ ‏"‏رزالی‏"‏ ‏.‏

میخواید با من مثل یه بچه رفتار کنین ‏،‏ پس من هم مثل یه بچه رفتار میکنم ‏‏.‏‏

من توی اتاقم میمونم ‏.‏ و بعدا هم به فروشگاه نمیام ‏.‏

‏-‏ تو کاری رو میکنی که من بگم ‏،‏ دختر جوون ‏.‏ ‏-‏ ‏"‏رزالی‏"‏ چـِش شده ؟

اون یارو توی خونه ی ما بوده ‏‏،‏‏ از ‏‏"‏‏رزالی‏‏"‏‏ استفاده کرده تا تو رو به دست بیاره ‏‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ... بعد فکر نکردی که باید به من بگی ؟ ‏-‏ من متاسفم ‏،‏ ‏"‏هری‏"‏ ‏.‏

‏-‏ فکر میکردم که میتونم خودم از پس اوضاع بربیام ‏.‏ ‏-‏ اینطور که معلومه خیلی بد از پس اوضاع براومدی ‏.‏

من اشتباه کردم ‏.‏ حالا میشه فقط به فکر ‏"‏رزالی‏"‏ باشیم‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏که چطوری میشه ماجرا رو برای اون به بهترین وجه اداره کرد ؟ ‏-‏ اگر یارو باز هم نزدیک دخترم پیداش بشه گردنش رو میشکونم‏.‏

تو چی ‏"‏رز‏"‏ ؟

طرف برای مردی که فقط تابلوـت رو نقاشی کرده باشه‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ به نظر زیادی سمج میاد ‏.‏

‏-‏ منظورت از این جرف چیه ؟ ‏-‏ تو بهم بگو ‏.‏

من بهت گفتم ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ هیچ چیزی بین ما اتفاق نیفتاد ‏.‏

میتونید به درخواست من رسیدگی کنید لطفا ؟

اینجا کسی هست که به من کمک کنه ؟

ببخشید ؟

بقیه کجان ؟

چه خبره ‏،‏ ‏"‏گرو‏"‏ ؟ توی همه‌ی بخش ها کارکنان ما غیبت دارند ‏.‏

و درهای فروشگاه رو دقیقا با پنج دقیقه تاخیر باز کردیم ‏.‏

باید اعتراف کنم ‏،‏ اصلا خبر ندارم ، آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

شاید اسهال شیوع پیدا کرده ‏.‏

‏‏-‏‏ این جور چیزها به گوش آدم میخوره ‏‏.‏‏ ‏‏-‏‏ اگر اینطور بوده باشه حتما خبرش بهمون میرسید ‏.‏

پیغامی تحویل داده نشده ؟ تماسی گرفته نشده ؟

‏-‏ هیچ چی ‏.‏ دریغ از یک کلمه ‏.‏ ‏-‏ توی بخش لوازم تزئینی فقط دو نفر مشغول به کار هستن ‏.‏

شما مسئول کارکنان هستین ‏،‏ اینطور نیست ؟

پس کارکنان کجا هستن ؟

ببخشید ‏.‏

‏-‏ آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏،‏ خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ اوه ‏.‏

‏-‏ خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏،‏ کارکنان شما کجاند ؟ ‏-‏ فقط من و خانم ‏"‏میلر‏"‏ هستیم ‏.‏ من کاملا گیج شدم آقای ‏"‏سلفریج‏"‏‏.‏

اگر افراد بخش شما رفته باشند تا لندن رو بگردند یا همچین چیزی‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏ من شدیدا ناراحت میشم ‏،‏ خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ حتما آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏‏.‏‏.‏

فکر نمیکنم اینطور باشه ‏.‏ شما اینطور فکر نمیکنین ‏،‏ آقای ‏"‏گرو‏"‏ ؟

من واقعا نمیدونم چه فکری باید بکنم ‏.‏

‏-‏ خانم ‏"‏هاوکینز‏"‏ شما کجا بودین ؟ ‏-‏ عذر میخوام ‏.‏ خیلی متاسفم خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏.‏

ایستگاه زیرزمینی‌ـه خیابان ‏"‏باند‏"‏ ‏.‏ اونجا گیر افتادیم ‏.‏

من تونستم از اونجا خلاص بشم ‏،‏ چون کالسکه ام داخل تونل نبود ‏.‏

فکر میکنم بقیه هم به زودی برسن آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

‏-‏ ببخشید ‏.‏ سرویس ‏.‏ ‏-‏ اوه ‏،‏ من رو ببخشین ‏.‏

درست ‏،‏ خب ‏،‏ آقای ‏"‏گرو‏"‏ ‏.‏‏.‏‏.‏

میدونید که چی کار باید بکنیم ‏.‏

من خاکستری میپوشم ‏.‏ دستکش ها باید مجلسی باشن ‏.‏

حس میکنم این ها به اندازه ی کافی به طراحی های قدیمی پایبند نیستن ‏.‏

به نظر من خیلی هم پایبند هستن

این ها رو امتحان کنین ‏.‏

قرمز رو در مقابل خاکستری تصور کنین ‏.‏

کتی با طرح قدیمی ‏،‏ بعدش این یکم تغییر ذائقه ‏،‏

چیزی که فرانسوی ها توش استاد هستن ‏.‏

‏-‏ اینطور فکر میکنین ؟ ‏-‏ خب ‏،‏ شما چی فکر میکنین ؟

این چیزی‌ـه که پدرم همیشه میگه ‏.‏

ازشون خوشم اومد ‏،‏ مرد جوان ‏.‏

رنگ های زرد ‏،‏ ارغوانی ‏،‏ کتون ‏،‏ انواع سفید و عاجی رو دارین ‏.‏

هر چقدر پارچه که امکانش هست رو میخوام ‏.‏

‏-‏ ابریشم و تور هم داریم ؟ ‏-‏ اوه ‏،‏ براتون میارم ‏.‏

الان ‏،‏ من باید روی پرسنل بخش خودم تمرکز کنم ‏.‏

من الان 3 نفر از کارکنانم غایبن ‏،‏ به علاوه ی خانم ‏"‏تاولر‏"‏ که توی ویترین ‏"‏قطب جنوب‏"‏ دارند دستیاری میکنند ‏.‏

‏-‏ من نمیخوام توی این آشفته بازار شما رو تنها بذارم ‏.‏ ‏-‏ اوه ‏،‏ مشکلی نیست ‏.‏ اون ویترین موضوع خیلی مهمیه ‏.‏

نصفِ لندن منتظر‌ـه تا ببینه ما چقدر احترام خرج ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ سـِر ‏"‏ارنست شکلتون‏"‏ و مردان دلیر ایشون میکنیم ‏.‏

فکر کنم کمبود نیروی من هم کنار کوه های یخ و یخچال های قطبی جاش توی ویترین‌ـه ‏،‏ اینطور نیست ؟

توی یه زندگی دیگه ‏،‏ احتمالا شما از خودتون یه سیاح درست و حسابی میساختین ‏.‏

توی یه زندگی دیگه ‏،‏ من قهرمان شطرنج بریتانیای کبیر میشدم‏.‏ کی میدونه ،‏ شاید هنوز هم امکانش باشه ‏.‏

آقای ‏"‏کرب‏"‏ چطور میتونم کمکتون کنم ؟

من چطور میتونم به شما کمک کنم ‏،‏ خانم ‏"‏راویلیوس‏"‏ ؟

عذر میخوام ‏،‏ خانم ‏،‏ نشنیدم چی گفتین ‏.‏

اوه ‏،‏ آره ‏.‏ البته ‏.‏

آقای ‏"‏کرب‏"‏ ‏،‏ ممکنه از خانم ‏"‏ماردل‏"‏ بخواید که بیان اینجا ‏.‏‏.‏‏.‏

‏به این بخش کمک بکنن ؟

شما میتونین جای ایشون رو توی بخش لوازم تزئینی بگیرین ‏.‏

چه نوع لباس زیری رو خانم مایل بودند که ببینن ؟

این خیلی قشنگه ‏.‏

‏-‏ من یه کلاه پشمی‌ـه عالی دارم که با این پارچه پیچازی جور درمیاد ‏.‏ ‏-‏ ولی میترسم زیادی شلوغ پلوغ باشه ‏.‏

اوه ‏،‏ ولی پارچه پیچازی برای ژاکت عالیه ‏.‏

الگو رو با پوست خودتون مقایسه کنین ‏.‏

بعد ‏،‏ یک کلاه جلف اون بالا ‏،‏

یک کیف نخی که با لباس ها جور باشه ‏،‏ و دستکش های چرمی سیاه جلا خورده ‏.‏

‏-‏ دقیقا کامل ‏.‏ ‏-‏ من بهترین نوع پارچه ی پشمی رو برای شما دارم ‏.‏

اممم‏.‏ شاید یکم زیادی ساده‌ـست ‏.‏

میرم یک قهوه میخورم و برمیگردم ‏.‏

خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏،‏ شاید توی بخش لوازم ترئینی اوضاع متفاوت باشه ‏،‏

ولی اولین قاعده ی اصلی توی بخش مُد ‏،‏

گوش کردن‌ـه ‏،‏ خوب گوش کردن به درخواست مشتری ‏.‏

ما توی بخش لوازم ترئینی به قدرت پیشنهاد دادن اعتقاد داریم ‏.‏

شاید بهتر باشه شما هم از این نکته استفاده کنید خانم ‏"‏راویلیوس‏"‏ ‏.‏

من میدونم چطور بخش خودم رو بچرخونم ‏.‏ و تا مادامی که شما اینجائید ‏،‏ کارها رو به روش من انجام میدید ‏.‏

آخرین باری که من بررسی کردم ‏،‏ اینجا فروشگاه بود نه یه دیکتاتوری ‏.‏

خانم ها ‏!‏ خانم ها ‏!‏ خواهش میکنم ‏.‏

خدا رو شکر ‏.‏ پرسنل ‏.‏

من متوجهم که به عنوان مسئول بخش های خودتون ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ امروز برای هر دوی شما صبح دشواری بوده ‏.‏

‏-‏ شما میتونین به بخش خودتون برگردین خانم ‏"‏ماردل‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ ممنون آقای ‏"‏گرو‏"‏ ‏.‏

‏-‏ ببخشید ‏،‏ آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ نگران نباشید ‏.‏

مشکل حمل و نقل پیش میاد ‏.‏

نه ‏،‏ کاریش نمیشه کرد ‏.‏

میبینی ‏،‏ ‏"‏گردن‏"‏ ‏،‏ خیلی مهمه که هوای کسائی که اینجا کار میکنند رو داشته باشی ‏.‏

آقای ‏"‏گرو‏"‏ ‏.‏

رئیس ایستگاه ‏،‏ شخصا برای شما پیغامی فرستادند آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

من توقع ندارم به خاطر تاخیر توی حرکت قطار عذرخواهی کنن ‏.‏

یه جسد روی ریل ها بوده که باعث این تاخیر شده آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

هویتش رو با کمک وسایلی که همراهش بوده تشخیص دادن ‏.‏

من خیلی متاسفم قربان ‏.‏

جسدِ خانم ‏"‏بانتینگ‏"‏ بوده ‏.‏

ایشون ‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ ایشون امروز صبح خودشون روی ریل انداختن ‏.‏

خانم ‏"‏بانتینگ‏"‏ ‏.‏

اونها این رو توی کیفش پیدا کردن ‏.‏

برای شما نوشته شده آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

خانم ‏"‏بانتینگ‏"‏ کیه پدر ؟

چرا افتاده جلوی قطار ؟ بابا ؟

پدر ‏.‏‏.‏‏.‏ اگر اون از شما دزدی کرده بوده‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏مگه نباید اخراجش کنید ؟

خب ‏،‏ قاعدتاً چرا ‏،‏ ولی گاهی وقت ها زندگی بر اساس قاعده تا نمیکنه ‏.‏

اون دزدی میکرد که بتونه برای کسی که عاشقش بود دارو بخره ‏.‏

و من هم هیچ وقت اجازه ندادم که این رو بهم توضیح بده ‏.‏

آقای ‏"‏ادواردز‏"‏ اومدن تا شما رو ببینن آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

خانم ‏"‏بلانکینساپ‏"‏ چرا ارباب ‏"‏گوردون‏"‏ رو نمیبرید‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏ به لیموناد فروشی ؟ ‏-‏ حتما ‏،‏ آقای ‏"‏سلفریج‏"‏ ‏.‏

سلام ‏،‏ ارباب ‏"‏گوردون‏"‏ ‏.‏ اومدی تا ‏"‏شکلتون‏"‏ رو ببینی ؟ قهرمان تمام قهرمانان ؟

‏-‏ بله ‏.‏ ‏-‏ نود و هفت مایل دور از قطب جنوب ولی برگشت ‏.‏

برگشت تا جون مردانش رو نجات بده ‏.‏

نشونه ی یک رهبر واقعی همینه ‏،‏ هان ؟

‏"‏هری‏"‏ ‏،‏ رفیق قدیمی ‏،‏ اومدم اینجا بهت بگم که امروز روز شانس توئه ‏.‏

‏-‏ آه ‏،‏ اینطور که به نظر نمیاد ‏،‏ ‏"‏فرانک‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ وقتی چیزی که میخوام رو بگم ‏،‏ اینطور به نظر میاد ‏.‏

من تماما در خدمت توئم ‏!‏

‏-‏ چی ؟ ‏-‏ آه ‏.‏‏.‏‏.‏ تغییر مدیریت توی روزنامه ‏.‏

چهره و سیاست من دیگه بدردشون نمیخوره ‏.‏

پس ‏،‏ اگه بخوام خلاصه کنم ‏،‏ من نیاز به شغل دارم ‏.‏

‏-‏ امروز روز مناسب این کار نیست ‏،‏ ‏"‏فرانک‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ داشتم فکر میکردم مسئول رسانه ای یا ‏.‏‏.‏‏.‏

بگذار ‏.‏‏.‏‏.‏ بگذار راجع بهش فکر کنم ‏.‏

عذر میخوام ‏،‏ رفیق ‏،‏ ولی اگر طلبکارا بفهمند که من بیکارم ‏،‏ پدرمو در میارن ‏.‏

‏"‏هری‏"‏ ؟

گوش میدی ؟

ببخشید ‏،‏ ‏"‏فرانک‏"‏ ‏.‏ امروز روز مناسبی برای اینکه بخوام در مورد استخدام آدم جدیدی فکر کنم نیست‏.‏

معنی رفاقت هم فهمیدیم

خانم ‏"‏میلر‏"‏ ‏.‏‏.‏‏.‏ من داشتم دنبال شما میگشتم ‏.‏

اوه ‏،‏ ببخشید که سر کارم نبودم ‏،‏ من ‏.‏‏.‏‏.‏

من فقط ‏.‏‏.‏‏.‏

تو هر کاری که تونستی برای خانم ‏"‏بانتینگ‏"‏ کردی ‏"‏دوریس‏"‏ ‏.‏

نباید فکر کنی کار دیگه ای هم بوده که از دستت بر بیاد ‏.‏

More Farsi Persian subtitles for Mr Selfridge

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left