The first 200 lines.
ماهیها مردن، ماهیها مردن!
کامیون
خواهش میکنم، آقای هابرتی
یالا، زود باش!
در مورد بعل دهر چی میدونین، آقای هابرتی؟
بعل دَ... چی؟
من برای یک سمپوزیوم تو اورشلیم بودم.
اصلاً نمیدونم اینجا چیکار میکنم.
بعل دهر یک روستا، یک روستای عربییه.
شایعه شده بود که پایگاه تروریستهاست.
یا بهتره بگم بود.
امروز صبح ویران شده پیداش کردیم.
این چه ربطی به من داره؟
نحوه تخریبش مهمه، اونجاست که به کمک شما نیاز داریم.
کمک من؟
من هیچی از تروریستها سر در نمیارم.
فکر میکنم اشتباه بزرگی کردین.
خواهش میکنم، آقای هابرتی، با من بیاین.
نه، شما متوجه نیستین، اشتباهی منو آوردین.
من اصلاً نمیتونم کمکتون کنم، من یک هواشناسم.
بله، بله، میدونیم.
برای همین آوردیمتون اینجا.
میبینید، اون...
بعل دهر بود.
دیروز، یک کیبوتص در نزدیکی اینجا مورد حمله قرار گرفت.
یک بمب آتشزا تو مدرسه انداختن.
و درها رو قفل کردن، ۳۴ بچه تو آتیش سوختن و مردن.
تروریستها رو تا اینجا ردیابی کردیم و اینو پیدا کردیم.
باورنکردنیه.
اما میتونین توضیحش بدین؟
نمیشه توضیحش داد.
من مجوز دارم. باید حتماً توضیحش بدی.
واتیکان.
متاسفم.
پدر لوچی.
میتونین توضیحش بدین؟
اگه تجهیزات مناسب در اختیارم باشه، فکر میکنم...
فکر نمیکنم.
اونا هیچوقت توضیحش نمیدن.
تو یه روز یا یه هفته ذوب میشه و فراموشش میکنن.
بهش میگن یه پدیده عجیب، یه ناهنجاری.
شما فکر نمیکنید که اینطوره؟
منم همینطور.
منم همینطور فکر میکردم، سرهنگ، مگر اینکه این نوع اتفاق...
قبلاً یه بار اینجا اتفاق افتاده. چی دارین میگین؟
بعل دهر ۳۰۰۰ ساله اینجاست.
بله، بعل دهر، اما ببینید، سرهنگ...
این روستا روی خرابههای یه مکان قدیمیتر ساخته شده بود.
یه مکان خیلی خیلی قدیمیتر.
و اون هم نابود شده بود، اما فکر نمیکنم دلتون بخواد که...
توضیح دهنده اتفاقی باشه که الان اینجا افتاده.
و چرا؟
چون اون مکانی که نابود شد، سدوم نام داشت.
با خشم خدا نابود شد.
حالش چطوره؟
خب، عزیزم، باید بگم که، اون هنوز یه پسر کوچولوعه.
زیاد لگد میزنه؟
اوه، خیلی فعال بوده، همش اینور و اونور میره.
خب، عالیه.
تو سه ماهه آخر، داریم یه فوتبال خوب راه میندازیم، ها؟
ممنون، شری. بیصبرانه منتظرم.
دو ماه مونده.
ابی، میخوام هفته آینده ببینمت.
از رشدش کاملاً راضی نیستم.
و مایع آمنیوتیکتون هم کمی کمتر از حد معموله.
ولی شما گفتین بچه حالش خوبه.
بله، هست. اصلاً جای نگرانی نیست.
اما، ابی، نمیتونم با قطعیت بگم...
که دوباره با همین مشکل روبرو نمیشیم.
میدونم این بار همه چی خوب پیش میره.
خیلی خوب غذا خوردم و استراحت کردم.
خوبه، خوبه.
خب، پس هفته آینده هر دوتون رو میبینم.
خداحافظ. خداحافظ.
حالا دوست دارین اتاق کامپیوتر رو ببینید؟
اوه، عالی میشه.
تو "اوکس"، ما اونا رو زود شروع میکنیم.
پس، همسرتون وکیله.
و شما برای مجموعه هیرشنسون، هنرهای زیبا رو بازسازی میکنید.
و موعد زایمان بچه؟ ۲۹ فوریه.
۲۹ام؟ سال کبیسهست.
اوه، البته، متوجه شدم که چیزی ننوشتید...
زیر عنوان "مذهب".
اگه بپرسم چرا، ناراحت نمیشین؟
چون من هیچ مذهبی ندارم. مشکلیه؟
اوه، نه، نه، فقط من از جاهای خالی خوشم نمیاد.
سلام، بچه سگ.
سلام عزیزم.
اوه، اِیس، مراقب باش.
پسر خوب.
بله؟
بله؟
خب، بذار ببینم.
خب، ۶۵۰ دلاره، با احتساب هزینههای آب و برق و گاز.
یه سوئیت بالای گاراژه.
نه، قبلاً هیچ مشکلی با بوی گازهای اگزوز نداشتیم.
ما ماشینمون رو بیرون پارک میکنیم.
آها، خب، نیمهمبلهست.
الان یه تخت و یه میز داره، ولی همیناست.
آهان، فهمیدم.
خب، باشه، متأسفم.
آها، خداحافظ.
سلام عزیزم.
سلام!
فجایع همچنان در سراسر جهان ادامه دارد.
چرا که تغییرات اخیر آب و هوایی همچنان ادامه داشته.
سلام عزیزم.
خوبه. ممنون.
امروز چطور بود؟
دادگاه عالی ایالت، درخواست تجدیدنظر من رو رد کرد.
شوخی میکنی؟
باورم نمیشد.
فکر میکردم درخواست تجدیدنظر خیلی محکمی داشتی؟
منم همینطور.
منم همینطور.
کل دادخواست بر این اساس بود...
که وکیل جیمی بیکفایت بود، و واقعاً هم بود.
یعنی، من بهت گفتم فکر میکردم ثابتش کردم.
لعنتی.
خب، حالا چیکار میخوای بکنی؟
دوباره درخواست تجدیدنظر میدم، باهاش میجنگم.
بگذریم، پسرِ قنداقیمون چطوره؟
خوب، روز خوبی داشتیم.
آره؟ آره.
خوبه.
عزیزم؟
میدونم دربارش حرف زدیم و تصمیم گرفتیم این کارو نکنیم...
ولی امروز رفتم اوکس و بیعانه دادم.
بیعانه؟ آره.
که فقط ما رو برای چهار سال توی لیست انتظار قرار میده.
ابی، چرا این کارو میکنی؟
عزیزم، فقط دارم سعی میکنم آماده باشم.
خب، من ازت میخوام واقعبین باشی.
من واقعبینم.
ما هنوز مطمئن نیستیم که بچه...
ببین، امروز دکتر اینس رو دیدم...
و اون گفت که من کاملاً خوبم.
هیچ مشکلی نیست.
واقعاً؟
این بچه حالش خوب خواهد بود.
باید همینطور باشه.
باید همینطور باشه؟
اگه نباشه، اونوقت چی؟
ابی.
من فقط نمیخوام تو رو از دست بدم، همین.
باشه؟
باشه.
براش میمیری؟
براش میمیری؟
نه!
چی شده؟
چی شده؟
توی این اتاقها بودم، وای خدای من...
میتونستم حس کنم داره میآد.
چی؟
مرگ.
آه، فقط یه خواب بود، ابی.
فقط یه خواب بود.
بیا دراز بکش.
چیزی نیست، چیزی نیست، چیزی نیست.
فقط یه خواب بود.
راسل کویین؟ بله.
پنی واشبِرن. سلام.
متأسفم دیر کردم. اشکالی نداره.
متوجه شدم شما در پروندههای اعدام متخصص هستید.
روی درخواستهای تجدیدنظر حکم اعدام. خب، اینجوری میگن.
خوبه، چی در مورد این پرونده میدونید؟
تا حالا که زیاد نه، اون پسر پدر و مادرش رو کشته؟
آره، روشون بنزین ریخته و آتیششون زده...
در حالی که خواب بودن.
حدس میزنم این آدم پشیمونی زیادی نداره؟
پدر و مادرش خواهر و برادر بودن.
"برای کلام خدا اعدام شد."
این چیزیه که خودش تو اعترافش اسمش رو گذاشته.
اعترافِ امضاشدهاش.
جیمی.
چطوری؟ سلام راسل.
جیمی، ایشون پنی واشبِرن هستن.
اون قراره تو پروندهات بهمون کمک کنه.
سلام پنی. سلام.
گوش کن جیمی، میتونیم یه لحظه حرف بزنیم؟
بله.
ببین، پنی قراره بهم کمک کنه تا یه درخواست تجدیدنظر جدید آماده کنم.
ولی ما به کمکت نیاز داریم.
بهت گفتم، من به بیمارستان نمیرم.
جیمی، من نمیتونم کمکت کنم مگر اینکه بهم اجازه بدی.
من فقط میخوام باهاش حرف بزنی.
بهش بگو چی شد، همین.
بیمارستان نه.
گوش کن جیمی، این مهمه.
اگه بری بیمارستان...
ممکنه پزشکا تو رو فاقد صلاحیت ذهنی تشخیص بدن.
اونوقت میتونم از دادگاه بخوام تو پروندهت تجدید نظر کنه، وگرنه...
تو هیچ شانسی نداری.
من میدونم چی درسته و چی غلطه.
من هیچ کار غلطی نکردم.
جیمی، تو خودت اعتراف کردی که پدر و مادرت رو کشتی.
غلط نبود، قانون خدا بود.
لاویان.
مگه قتل هم از نظر خدا جرم نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.