The first 200 lines.
تقديم ميکند KT Team تيم ترجمه
صدام کن مامان"
شما مامانم میشی خانم کانگ؟
حتی اگه من تورو یون بوک صدا بزنمم
نمیتونی واقعی تبدیل به یون بوک بشی
ولی مطمعنم یکم که بگذره تبدیل به یون بوک میشی
کمکم … مگه نه؟
مطمعنم منم همینطوری نمیتونم تبدیل به مادر یون بوک بشم
... ولی یکم که بگذره اینم شدنیه
کمکم فکر کنم شدنی بشه
... بعد یه روز تو تبدیل به یون بوک میشی
و منم مامان یون بوک میشم
اینطور فکر نمیکنی؟
... اينکه مامانم
وقتي بميرم چقدر ناراحت ميشه
... همه ي چيزيه که ميخوام بدونم
... ولي مامانم
ناراحت نيست
آرزو داره که من مُرده باشم
يعني ميتونم از اين بچه محافظت کنم؟
ميتونم براي اين بچه مادر بشم؟
... من مادر ندارم
پس چطور ميتونم مادر بشم؟
مامان
منتظر بودی من بیام, نه؟
من نمیترسم, مامان
پس من کسیم که باید شجاع باشه
!یون بوک! یون بوک
... حتی اگه دوباره بشم هه نا
دوست دارم که یون بوک و تو دلم باقی بمونه
... پس اگه دوباره منو دیدی, مامان
میتونی دوباره بهم بگی یون بوک
!یون بوک - !مامان -
خوش گذروندیمامان؟
خوشگذشت؟
هر بار مامانم اسممو صدا میزنه
با خودم فکر میکنم که بچه واقعی مامانم هستم
!از اونجا بیا بیرون
!بهت گفتم مامانی اینجاست
!بس کن
بیا این موضوعو بین خودمون حل کنیم
!برو کنار
هه نا دیگه نمیتونه بره خونه
اسم من یون بوکه
منظورت چیه هه نا؟
تو که اینجایی
!تو هه نایی
اسم واقعیت چیه؟
هه نا
کیم هه نا, مادر بزرگ
من مادر بزرگت نیستم مگه نه, هه نا؟
لطفا مامانمو ببخش
...دلیل اینکه مامانم اینکارارو کرد
و به شما دروغ گفت
همش به خاطره من بود
من تنها کسی بودم که اشتباه کرد
... به خاطر من, مامان
دیگه نمیتونی خانوادتو ببینی
... و به خاطر من
زندگیت خیلی سخت شده
چون تو هم همین کارو کردی
... همه چیزو به خاطر من ول کردی
و با من فرار کردی
دلیلش همینه
مامان
تنهایی نترسیدی پاشدی رفتی؟
بله, خیلی ترسیده بودم
ولی بچه هام باید از ماماناشون محافظت کنن
نه, مامانا باید از بچه هاشون محافظت کنن
چیزی غیر این نیست
شاید لازم نباشه بچه های دیگه این کارو بکنن
ولی من باید از مامانم محافظت کنم
... عاشقتم, مامان
اندازه فاصله بین اسمون و زمین
باید یه نقشه بکشیم
نمیتونیم سرزده وارد اونجا بشیم
از اینجا به بعدشو خودم تنها میرم
نه نمیشه باید اول به پلیس زنگ بزنیم
اون یارو منو میخواد
مطمئنم از قبل میدونسته که دارم میام
... اگه ببینه که با یکی دیگه اومدم
ممکنه واسه یون بوک خطرناک تر بشه
یه ورودی مخفی هم هست
از اتاق دعا توی زیرزمین
... ورودیش مخفی بود تا خانم کلارا بدون بچه ها
بتونه واسه خودش خلوت کنه
میتونی از بیرون وارد خونه بشی
بعد از اینکه من رفتم داخل, از اونجا بیا, دکتر
... و اگه اوضاع خیلی وخیم بود
لطفا با پلیس تماس بگیر
میدونی, مامانم دو شخصیته بود
من میخوام بمیرم
... مامان خوب
میتونی بدون مامان زندگی کنی؟
میتونی؟ هان؟
و مامان بد
... و صبح روز بعد
... فکر کردم مامان خوبه برگشته, ولی
مامان؟
مامان؟
و بعد از اون روز, دیگه گریه نکردم
وقتی میینم بچه ها گریه میکنن, دیوونه میشم
19.
20. 21.
22.
23.
!مامان
عمو
میدونم بعد از اون روز به چی فکر میکردی
"اگه من میمُردم بهتر بود"
... بعد
مامانم نمیمُرد
چون منم به همین فکر میکردم
... وقتی مامانم قرص خورد و بلند نمیشد
... فکر میکردم
اگه من پیشش نبودم, مامانم نمیمُرد
... ارزو میکنم
که میتونستم ناپدید بشم
بهت گفتم گریه نکن, نگفتم؟
بهت گفتم گریه نکنی
عمو
خودتی که داری گریه میکنی
نمرده
نفس کشیدنشو می بینی, اره؟
بهت پول میدم. پس بزار هه نا بره
بفرما بشین
بیا مثل دوتا ادم با فرهنگ بشینیم و حرف بزنیم
خیلی مسخره اس
... هه نا
... یه گردنبند خوشگل دور گردنش بود
و لاف میزد
که تبدیل به بچه ی مهمی شده
چرا فکر میکنم بچه های فریب خورده, الکی فکر میکنن مهم هستن؟
پس میخواستم واسه هه نا روشن کنم
که تو این دنیا کاملا بی اهمیته
و واسه هیچکس مهم نیست اگه بمیره
... بهش گفتم که
ولی واقعا اومدی
خب, چطور میخوای اون پولو بهم بدی؟
وقتی هه نا صحیح و سالم سوار ماشین بشه
پول مستقیم به حساب بانکیت واریز میشه
کل 500وون؟
... اوه داشتم فکر میکردم
که 500میلیون وون واقعا پول زیادیه
فکر میکردم خانوادت باهاش مخالفت کنن
که باید این پولو بدن یا ندن
ممکنه بگید :این خیلی زیاده" یا وقت بیشتری ازم بخواین
ولی واستون خیلی اسون بود, نبود؟
اگه تماس بگیری پولو کی برام میفرسته؟
مامانم
اوهووم
حالا دیگه نمیتونی زنگ بزنی
خیلی بد شد
حالا هیچ راهی واسه نجات هه نا نداری
نه
مطمئنم یه راه دیگه هم هست
خوب بهش فکر کن
بازم پول میخوای؟
برید خارج و یه زندگی عالی برای خودتون بسازید
منم میتونم کمکتون کنم ... اگه نه
هیچ راهی به بیرون نیست
میخوام همه چیزو اینجا تموم کنم
امروز هیچکس نمیتونه از اینجا زنده بره بیرون
... من
من یه قانونی دارم
"صداش میکنم "گریه کنی, مُردی
و قطعا امروز اشکتو در میارم
... دفعه اولی که یه بچه رو کُشتم
اتفاقی بود
بخاطر اینکه بچه پر سروصدایی بود
... ولی
... مامان بچه
کارشو ول کرد, رفت اورژانس و زد زیر گریه
میدونی ادما چه وقت گریه میکنن؛ وقتی واقعا احساس اسودگی میکنن
"چون با خودشون فکر میکنن, "اوه. خداروشکر که زنده ام
اونجا بود که فهمیدم
"و با خودم فکر کردم, "آه، پس من این مادرو نجات دادم
"و اگه گذاشته بودم بچه زنده بمونه, مادرش میمُرد"
... اون بچه داشت مامانشو
از درون, مثل یه انگل میخورد
مادر دومیم همین طور بود
گریه میکرد, ولی مثل یه شیطان لبخند رو لبش بود
... دهنش گریه میکرد
ولی با چشماش لبخند میزد
و من عاشق دیدن اون بودم
من یه کار خوب برای اون مادرها کرده بودم
این چیزی بود که واقعا میخواستن؛ ولی نمیتونستن خودشونو راضی به گفتنش کنن
و فکر میکنی مامان هه نا چه واکنشی نشون میده؟
نهایت چند روز گریه میکنه
ولی میتونه دوباره شاد بشه
چون این همه سال به خاطر هه نا, دوران سختی رو گذرونده
به خاطر همین بود که مادر اصلیت تو رو هم اینجا ول کرد؟
چون تو زندگیشو غیرقابل تحمل کرده بودی؟
مامانم این کارو کرد تا منو نجات بده
اگه مجبور باشم بین یه مادر و یه بچه یکیو انتخاب کنم
هر دفعه مادرو انتخاب میکنم
بچه ها فقط به خودشون اهمیت میدن
... گریه میکنن, چون گرسنه ان
و گریه میکنن چون خسته ان یا درد دارن
منظورم اینه, اونا زندگیشونو به مادراشون مدیونن
No comments yet. Be the first to leave one.