The first 200 lines.
"ایم گو نام سان"...؟
یعنی این که...؟
"سان" کلمه ایه که برای رتبه دولتی استفاده میشه.
و یعنی این که "نام سان" یعنی حزب جنوبی.
ـ و "ایم گو"... ـ درسته، شما خودتون گفتید که...
مقصر اصلی ممکنه یکی از اعضای حزب جنوبی باشه!
معنیش اینه که ایم گو...
اون...!
غیر ممکنه...!
درسته، "ایم گو" اسم رمز مشاور سابق، ارباب او تائه سوکه.
این پاسخ، رئیس سو.
این چیزیه که سربازرس جانگ ایک هان...
... سعی کرد که بفهمونه.
ایشون ممکنه که به ارباب او تائه سوک اشاره کرده باشه.
قربان...!
قسمت 42
درسته... تقریبا زمان برای یون به عقب برگشته.
بله، قربان.
همه تبعیدی ها به زودی به پایتخت برمیگردند.
اگه همه افراد به پایتخت برگردند،
فرصت دوباره ای خواهم داشت تا دوباره بلند بشم.
این بود که این همه تحقیر رو در گذشته تحمل کردم.
این یه شروع تازست.
پس این اتفاقیه که افتاده.
سال ها پیش،
ارباب او تائه سوک رهبری حزب جنوبی رو به دست گرفت...
... بعد از این اون تونست بر این جایگاه مسلط بشه.
بعدش وانمود کرد که همه چیز تقصیر گروه شمشیرزنانه.
و از من برای این منظور استفاده کرد.
درسته، اگه واقعا مشاور پشت اون قضیه باشه،
اون نمیتونست به تنهایی این کارو بکنه.
کسای دیگه ای باید باهاش همراهی کرده باشن.
سرورم، یعنی که...؟
ـ مادر ولیعهد... ـ بله؟
منو ببخشین، ولی باید یه چیزی رو چک کنم.
بانوی من!
بانوی قصری که من اون شب دیدم...
درسته، ممکنه که مادر ولیعهد بوده باشه.
ممکنه که، مادر ملکه اون نشان رو داشته باشه.
بانوی من، موضوع چیه؟
ـ شمشیرزنان؟ ـ بله، درسته بانوی من.
همسر سلتنطی قطعا با گروه شمشیرزنان ارتباط داره.
اما ایشون یه همسر سلطنتیه. چطور ممکنه اون...؟
قبل از این که ایشون یه همسر سلطنتی بشن یه برده بودن، بانوی من!
حالا فهمیدین، بانوی من؟
ممکنه که ایشون با اونا ارتباط داشته.
از تمام امکانت استفاده کنین و همسر سلطنتی رو زیر نظر بگیرین.
ببینین که چی کار میکنه و با کی ملاقات میکنه.
ـ بله، بانوی من. ـ دارید کجا میرید، بانوی من؟
چرا ایشون این قدر دیر وقت اومدن به قصر همسر هویی؟
میدونم! منم خیلی ترسیدم!
مثل اینه که وسط یه گرداب باشم!
ـ اونا به ما نگاه میکنن. ـ هنوزم؟
سرتو بنداز پایین!
شما قصرو مخفیانه تو این ساعت ترک میکردین.
باید موضوع مهمی براتون پیش اومده باشه.
خبر رسید که مادرم بیماره و داشتم به ملاقاتش میرفتم.
ولی باید به شما هم توضیح بدم؟
خوب که چی؟
شک دارم این وقت شب اومدی تا به من سر بزنی.
شما یه چیزی رو یادتون هست؟
چند سال قبل،
تو اولین ملاقاتمون، ازتون خواستم که گردن بندتون رو نشونم بدین.
ـ گردن بندم؟ ـ بله.
ببینش.
اون شب به من گفتین که از بچگی این گردنبند رو داشتین.
ولی این تنها گردنبندیه که شما دارین؟
ـ شما یکی دیگه هم دارین؟ ـ درباره چی حرف میزنی؟
چرا باید درباره گردنبندم حرف بزنیم؟ و میخوای که اون یکی رو هم ببینی؟
تو چی میخوای...؟
این... میپرسم که گردنبند شما مثل اینه؟
این گردنبند منه...!
چطور اینو فهمیدی؟
این واقعا گردنبند بانوست؟
چرا میپرسی؟ چرا این سوال رو از من پرسیدی؟
نشنیدی چی گفتم؟
چرا این کارای عجیب وغریب رو میکنی؟
چرا میپرسی؟ چرا این سوال رو از من پرسیدی؟
مال بانو بود؟
شما و ارباب او تائه سوک مسئول...
... مرگ پدرم و گروه شمشیرزنان بودین؟
شما همه چیزو میدونستین؟
ـ بانوی من... ـ چطوری میدونه؟
چرا میخواست بدونه که اون گردنبند منه؟
آخه اون چی میدونه؟
والاحضرت چطورند؟
ـ بانوی من! ـ برادر...
ارباب او تائه سوک و همسر هویی بودن.
اونا کسایی هستن که پشت مرگ پدر و برادر و گروه شمشیرزنان بودن.
ولی چون اینو نمیدونستم، تلاش میکردم که بهش کمک کنم.
بهش ایمان داشتم و کمکش کردم.
بانوی من...
هرگز اونو نمیبخشم، برادر.
اونا پدر و برادرم رو قربانی کردن...
... تا به اهدافشون برسن.
هرگز اونارو نمیبخشم.
عطر مطبوع پایتخت رو فراموش نمیکنم! من خواب میبینم؟
احساس سرزندگی میکنم! حالا احساس سرزندگی میکنم!
مادر، شما باید یه جشن بزرگ برامون بگیرین، درسته؟
این سفر منو خیلی گرسنه کرده!
مهمونی بزرگ، چشم!
ـ چی؟ ـ فقط اونجا نایستین. بریم اونجا!
کجا بریم؟ اونجا؟
ـ چرا باید این کارو بکنیم؟ ـ چرا؟! چون که اونجا خونه ماست!
عزیزم، واقعا منظورت اینه که اونجا خونه ماست؟
ما تمام ثروتمونو بخشیدیم.
مگه ما میتونستیم خونمونو نگه داریم؟
ای... چرا من این همه بدبختم؟ ای... وای بر من!
پدر، منظورت اینه که ما اینجا هم باید علف بخوریم؟
ـ پدر! نه... نه...! دیگه علف نه!
من نمیخوام به یه گاو تبدیل بشم!
ـ تو شکمم داره علف رشد میکنه! ـ پدر...!
سرورم! شما برگشتید؟! خانم... خانم...، بیاین بیرون!
خانم! سرورم هستن... سرورم هستند...!
ـ هی جائه! اوه... هی جائه من...! ـ مادر...!
پسرم! تو برگشتی؟! بالاخره تو برگشتی؟!
ـ بله، دوباره برگشتم، مادر. ـ بزار... بزار نگات کنم!
ـ برادر! ـ بانوی من!
بانوی من...
ـ برادر... ـ بانوی من، شما خوب هستید؟
برادر، چقدر رنج کشیدی!
چطور رنج من با اونچه که شما در اون بودین قابل مقایست؟
لطفا به خاطر این که تنهاتون گذاشتم منو ببخشید.
این طور نیست.
بله، بانوی من. البته، که این طوره.
برای همینه که من برگشتم.
فکر میکنید که همسر چان چیزی میدونه؟
بله، درسته.
ایشون چیزی رو در مورد گروه شمشیرزنان مخفی میکنه.
و ایشون دنبال چیزین که مارو نگران میکنه.
بانوی من، منظورتون...؟
در حال حاظر هم خطر و هم فرصت پیش روی ماست.
میفهمم که چی میگید، بانوی من.
آخه اون مرد کجاست؟
قربان... همه اینجان؟
شما باید زودتر میرسیدین. اونا منتظرن!
میدونم.
چرا شما این قدر دیر کردین؟
حتی اگه علامت های دست به ارباب او تائه سوک اشاره کنه،
کافی نیست تا اونو مقصر بدونیم.
ما به مدارک بیشتری احتیاج داریم.
بله، راست میگه.
ما میتونیم درخواست تحقیق رسمی بکنیم...
... بر اساس شهادت شما و سوابق گذشته.
ولی ما نباید براشون راه فرار بزاریم.
ولی این اتفاق مال بیشتر از ده سال پیشه.
امکان داره که هیچ مدرکی وجود نداشته باشه.
اگه نباشه، ما باید اونو درست کنیم.
بانوی من، منظورتون اینه که...؟
ما باید ارباب او تائه سوک رو مجبور کنیم که خودش مدارک رو بهمون بده.
منظورت چیه که یون نمیتونه از تبعید برگرده؟
همش این نیست.
وزیر کار و وزیر سوم دادگستری هم آزاد نشدند.
اونا میخوان حامیان کلیدی منو حذف کنن!
جانگ میو یول و همسر هویی قصد دارن بازو ها و پاهای منو قطع کنن!
ـ بریم دفتر فرمانداری. ـ بله، ارباب.
ـ بریم! ـ بله، قربان!
صبر کنین...!
اون چیه؟
یه اطلاعیست. اون روی دیوار چسبونده شده بود.
اطلاعیه؟
ارباب!
لطفا زیاد خیالاتی نشید، ارباب.
باید کاره گروه شمشیرزنان باشه.
این...!
چطور میتونه...!
این اطلاعیه رو روی دیوار خونم زده بودن!
این میگه که...
اونا از حقیقت مرگ غیر قانونی گروه شمشیرزنان آگاه شدن.
این اطلاعیه میگه که اونا میدونن که ما پشت اون بودیم!
تو پشت این قضیه بودی؟
ـ چی میگید؟ ـ تو میخوای از شر من خلاص بشی؟
قربان!
تو واقعا فکر میکنی که این میتونه منو خراب کنه؟
اگه من سقوط کنم، همسر هویی هم بامن سقوط میکنه!
شما فکر میکنین میزارم این کارو باهام بکنین؟
احساساتی شدید، مشاور!
همون طور که اشاره کردید، اگه حقیقت فاش بشه،
... کسی در امان نخواهد بود.
پس چرا من باید چنین کاری بکنم؟
ولی تو و همسر هویی تنها کسایی هستین که واقعیت رو میدونن!
معنیش اینه که کس دیگهای هم فهمیده.
یکی حقیقت رو میدونه!
قربان!
ارباب نام رو از دادگستری بیار پیشم.
ـ بله؟ ـ زود باش برو!
بله!
ـ خوب چی شد؟ ـ همون کاری رو کرد که انتظار میرفت.
کسی رو فرستادیم اون مردو تعقیب کنه، پس به زودی همه چی رو میفهمیم.
اما یه چیز عجیب هست، قربان.
چیزی عجیبه؟
اولین کسی که مشاور دنبالش رفت، فرماندار جانگ بود.
ـ جانگ میو یول؟ ـ بله.
چرا اول پیش اون رفت؟
احتمالا چون...
احتمالا این اطلاعیه از طرف گروه شمشیرزنان بوده.
ایشون مسئول رسیدگی به پرونده گروه شمشیرزنانه.
معنیش اینه که گروه شمشیرزنان حقیقت اون چه که اتفاق افتاده رو میدونه؟
ولی چطوری؟
درسته، همسر سلطنتی؟! همسر سلطنتی با اونا ارتباط داره؟
No comments yet. Be the first to leave one.