The first 200 lines.
لعنتی! بزن بریم مسابقه!
قبلاً در بیلی د کید
گفتم این کار رو تا تهش میرم
حتی اگه به کشتنم بره. این کاریه که میکنم
کلانتر گرت تمام اون یاغیها رو جمعآوری میکنه
که زندگی رو برای شما زهر کردن
و طی سال گذشته این شهر رو به وحشت انداختن
بزرگترین تهدید برای قانون و نظم
حضور مداوم یاغی، بیلی د کید هستش
خیالتون راحت باشه، بیلی د کید اولین اولویت منه
اون دستگیر میشه
فقط تصور کنید کسی که اون رو بکشه چقدر مشهور میشه
و اون مرد قراره خودم باشم
میدونی داره دنبالت میاد، مگه نه؟
روی همین حساب کردم
باید کارشون رو تموم کنیم
با این عوضیها. باید مستقیم بریم سراغشون و بجنگیم
و بعد هم تا بالاترین مقام -- توماس کترون
یه لیست داریم. بزن بریم
دنبال تک تک اسمهای توی اون لیست میریم
و دستگیر خواهد شد.
میخوام کمکت کنم، بیلی. هر کاری از دستم بربیاد.
ولی چطور باید بهت اعتماد کنم؟
امیلی بارداره.
یکشنبه شب بیا برای شام. جشن میگیریم.
فکر کنم باردارم. قراره بچهدار شیم؟
ما داریم بچهدار میشیم.
به مورفی گفتی داری میری؟
نه، هنوز نه. بذار همینطور بمونه.
همین که اُترو نقشه رو بهش بده، مستقیم راه میافته.
پس ما سه روز زودتر میرسیم.
به پت گرت بگو این شاید
بهترین روز زندگیاش باشه.
اینجا فقط یه جاده برای ورود به وایت اُوکس هست.
گرت فکر نمیکنه ما منتظرش باشیم،
پس به نظرم جسارت به خرج میده و سواره
مستقیم از همین جاده میاد تو.
اونها انتظار دارن تو از جاده اصلی بیای بالا.
پس به جاش، از پشت حمله میکنیم.
میذاریم بیاد تو تله، بعد دورش رو میگیریم.
لعنتی! آتیش!
برید، برید، برید!
پوشش!
دارن از پشت میان سراغمون!
گیرشون آوردیم!
دارن از روی تپه میان!
میدونستن منتظریم. آره.
گرت رو میبینم.
بیلی، شما در اقلیتید!
باشه، پوششم بدید! آره، آره. برید، برید، برید!
برید، برید، برید، برید!
یالا!
خواهش میکنم، یه پوششی!
خوان تیر خورد!
آه، لعنتی! پوششم بدید!
خوان!
خوبی؟
عقبنشینی کنید، بچهها!
کمک! کمک!
خوان، یه دونه بهم بدهکاری!
فرد!
لعنتی!
لعنت!
سنگر!
هی تام! برو اون طرفِ حصار!
بیلی، دیگه دوستات ته کشیدن!
یالا!
اُتروی عوضیه!
فروختمون!
سوار شید، رفقا!
آه، لعنت بهش، فردی.
زخمت ناجوره؟
نه. نه رفیق، تو خوبی. بیا با من. یالا.
نه، نه، نه. فکر کنم کارم تمومه، بیلی.
تو باید بری.
تو باید بری.
بدون جنگ شکست نخور، باشه؟
باشه.
من نگهشون میدارم.
یالا! یالا!
زمان من هم میرسه
لعنتی
میدونم همهتون چی دارین فکر میکنین
اشتباه کردم به اوترو اعتماد کردم
و حالا فرد و بقیه از دست رفتن
هیچی عوض نمیشه، بیل!
ما تمومش میکنیم
باید برگردیم سن پاتریسیو
جای بعدی که اوترو، گرت رو میبره اونجاست
اول باید بریم پیش دالسینیا
یه نفر توی فورت سامنر هست به اسم پیت مکسول
اون با ماست
میتونیم چند شب اونجا پناه بگیریم
ما باهاتیم، بیل
اینو دیدی؟ نه قربان
"انتظار میرود فرماندار والاس از سِمت خود برکنار شود
"متهم شده توسط دادستان کل، توماس کترون
"به خاطر ناتوانی در پایان دادن به جنگ در شهرستان لینکلن."
هوم. واقعاً خبر خوبیه، قربان
خب، خبرای خوب بیشتری هم هست
امشب دخترم، امیلی، با والز برای شام میاد.
داریم حاملگیشو جشن میگیریم.
مطمئن شو همه چی عالی باشه. مثلاً، پر از گل.
خودت میدونی چی میگم.
بله آقا، آقای کاترون. همه چی آماده میشه.
داره چه غلطی میکنه؟ گرت داره چیکار میکنه؟
کید درست جلوی روش بود، نتونست بگیردش.
این وضعیت دیگه خیلی طولانی شده.
و من پایانی براش نمیبینم. تو میبینی؟
ما کید رو میگیریم.
و برای یه یاغی، همیشه این شکلی تموم میشه.
آره، خب، دیگه مطمئن نیستم که این مسئله برام اهمیتی داشته باشه.
اگه بخوام باهات صادق باشم.
وقتی تو ارتش بودم،
اون موقع هدف داشتیم.
ما یه گروه بهمپیوسته و قوی بودیم.
و کنار هم موندیم و جنگیدیم.
وای خدا، چقدر میجنگیدیم!
حالا چی مونده؟
الان هیچی نیست.
نه عزتی هست، نه افتخاری، نه هدفی.
الان همهش کثیف و پَسته.
زندگی میکنی و میمیری.
آره.
خب،
در هر صورت،
فکر کنم وقتشه چیزی رو که همیشه میخواستی بهت بدیم.
من هنوز اون خونه کوچیکه رو تو سانتافه دارم.
که دوست دارم برم اونجا بازنشسته شم.
و فکر میکنم الان بهترین وقته.
پس دارم واگذار میکنم،
سهام باقیمونده کسب و کارم رو همین الان به تو.
منظورت "خانه" است؟
نه، منظورم قاطر و بار لعنتیشه.
معلومه که منظورم "خانه" لعنتیه.
اصلاً میخواستم به کی دیگهای بدمش؟
میگم وکیلم مدارک رو تنظیم کنه.
سپاسگزارم، آقا.
و افتخار میکنم. این...
متأسفم. نمیدونم چی بگم.
هیچی نگو.
تجارت سخته، و آسونتر هم نمیشه.
پس شاید از پذیرفتن این مسئولیت پشیمون بشی.
هرگز.
این همیشه آرزوی من بوده.
اوه، و من... به خدا سوگند، مورفی،
سرنوشت اینجارو کاملاً عوض میکنم.
خب، آفرین بهت.
حالت خوبه؟
آره.
ببین، امیلی، ما مجبور نیستیم این کار رو بکنیم.
میتونم همین جوری به پدرت بگم.
نه، ادگار. باید این کارو بکنیم.
چاره دیگهای نداریم.
خب، ادگار.
امیلی عزیزم، بیا تو. بیا تو.
اوه، ممنونم، آقای کاترون.
امیلی، چی شده؟ حالت خوب به نظر نمیرسه.
من بچهمو از دست دادم.
چرا به من گفته نشده؟
اگه مشکلی بود،
من پول بهترین دکتر دنیا رو میدادم.
تا مطمئن شم نوهام سالم به دنیا بیاد.
پدر، پول همه چیز رو نمیخره.
آره، البته که حتماً میتونه!
چرا بلافاصله فرض کردی که من پسردار میشم؟
همین جوری میدونستم.
تو فکر میکنی همه چی رو میدونی، در حالی که اینطور نیست.
مطمئن نیستم که اصلاً خودتو بشناسی.
این یعنی چی لعنتی؟
یعنی تو تو یه حباب زندگی میکنی.
تو پولداری. پولت تورو از مردم عادی جدا کرده.
تو هیچی از دنیای واقعی نمیدونی.
فکر میکنی خودت میدونی؟
تو فقط یه معلم مدرسهای، امیلی.
سرتو تو کتابها فرو کن. تو داری با بچهها حرف میزنی.
به این میگی دنیای واقعی؟
من میتونستم تورو تبدیل به یه آدم مهم بکنم.
حداقل من به مردم اهمیت میدم. واقعاً باور دارم
که تو به هیچ کس جز خودت اهمیت نمیدی.
میدونی چیه، امیلی؟
شاید خوب شد که باردار نیستی.
و نوهام رو از دست دادی.
بابا، باورم نمیشه این حرفو زدی.
چه مرگته والز؟ چرا نمیتونی جمع و جورش کنی؟
امیلی حق داره عقاید خودشو داشته باشه، آقا.
من از لحنت خوشم نمیاد.
خب، آقای کاترون،
واقعاً مطمئن نیستم که چقدر دیگه بخوام... براتون کار کنم.
نه، والز. نمیتونی استعفا بدی.
مگه این موضوع به من ربط نداره؟
نه، به من ربط داره.
و تو همه چی رو درباره کسب و کارم میدونی.
متوجهی چی میگم؟
به خاطر همینه که نمیذارم بری.
خواهیم دید.
حالا، اگه اجازه بدین.
میخوام برم و همسرم رو دلداری بدم.
وای.
هی، پیت!
No comments yet. Be the first to leave one.