The first 24 lines.
اَلان به ذهنم علاقهای ندارم
روی هم انباشتن مشکلاتی که اصلاً بدرد نمیخورن
آرزو دارم که بتونم همهچیز رو آهسته کنم
میخوام رهاش کنم اما آرامشی در ترس وجود داره
و خودمو به دیوونگی میزنم
فکرمیکنم همهچیز در موردِ مَنه
آره، خودمو به دیوونگی میزنم
چون نمیتونم از جاذبه فرار کنم
من صبر میکنم
چرا همه چیز انقدر سنگینه؟
صبر میکنم
بیشتر ازون چیزی که بتونم تحمل کنم
دارم چیزی که ضعیفم میکنه رو با خودم میکشم
اگه فقط رهاش کنم، آزاد خواهم شد
صبر میکنم
چرا همه چیز انقدر سنگینه؟
تو گفتی من پارانوئید دارم
ولی مطمئنم که دنیا میخواد ازم انتقام بگیره
نه اینکه انتخاب کرده باشم
که ذهنم خیلی داغون بمونه
میدونم که مرکز کهکشان نیستم
ولی تو همونجوری به چرخیدن به دورم ادامه میدی
میدونم که مرکز کهکشان نیستم
ولی تو همونجوری به چرخیدن به دورم ادامه میدی
No comments yet. Be the first to leave one.