The first 200 lines.
از همون اولش...
همیشه مرفهان...
و تنگدستانی وجود داشتن.
بعضیها همهچی داشتن.
بعضیها هم هیچی نداشتن.
از اولش همینطور بوده.
اونها هم میخوان وضعیت همینطور بمونه.
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: DigiMoviez@
بعضیها نهایت استفاده رو ازش میبرن.
بعضیها هم با این شرایط مبارزه میکنن.
کار من همینه. زندگیم همینه!
پول خودم بود!
میدونستم چنین کاری میکنی. از اولش هم طماع بودی وارد.
حق نداری... نه! نه!
طلای تجار هم بخشی از همین ماجرا بود.
گنجشون واسه من و پدرم راه فراری بود.
- سلام «پرنده» جان... - اینطوری تعادل رو برقرار میکردیم.
تنگدستان اینطوری پیروز میشدن.
مرفهان شیرن، مرفهان شیرن، مرفهان شیرن!
ولی آدم بالاخره زمانی...
با خودش میگه...
نه! نه!
نه!
... یعنی گنجه راه فرار بود؟
یا تله بود؟
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
موفق شدی جی!
تنگدستآباد!
حرف نداره!
خیلیخب.
نجاتمون بدن؟
از کجا؟ از...
از بهشت؟
من که برنمیگردم.
اصلا برنمیگردم.
آخه نگاهی به اطرافمون بنداز. هرچی لازم داشته باشیم، داریم.
همهچی همینجا هست.
صحبتهامون به حقیقت پیوستن.
احسنت.
مال خودت چطوره؟ آمادهای که شکم خانوادهمون رو سیر کنیم؟
آره.
- بریم یه چیزی بکشیم. - لزومی نداره این شکلی بگی.
آره. قراره دقیقا چنین کاری بکنیم.
خیلی وحشیانه جلوه میکنه، انگار...
خب، چرخه حیات همین شکلیه دیگه کی. مگه این که بخوای تا ابد نارگیل بخوری.
گمون کنم بعد از یه ماه اخیر، از نارگیل خوشم اومده باشه.
یعنی منظورت اینه که واسه خودت خونه و اتاق شخصی داشتی...
و میخواستن بابت کتاب خوندن بهت پول بدن؟
خب، بورسیه بود دیگه.
ضمنا، نمیدونم بهم رسیده بود یا نه. الان دیگه مهم نیست.
یعنی همینجوری بیخیالش شدی که با دوستانت...
که ترک تحصیل کردن دنبال گنج بگردی؟
صرفا دنبال گنج نبودم.
اون صلیب مال خانواده خودمه.
برام مهمه. هنوز هم از دستش ندادم.
بهتره آدم داراییهای خودش رو بچسبه...
تا بخواد دنبال چیزی که قرار نیست پیداش کنه بگرده.
بابا جونت اصلا بهت چیزی یاد نداده؟
گنج مغروق.
گنج واقعی تو دستت بود، ولی به راحتی بیخیالش شدی.
خیلیخب، پس خودت چی، ها؟
مطمئنم قبل از این جریانات تو کشتی کار میکردی و زندگی داشتی.
بیخیال همهاش شدی که تو جنگل دنبال توت بگردی؟
منظور خاصی ندارم.
خب، زندگی من از این بهتر نبود.
زندگی تو بهتر بود، مگه نه؟
- آمادهای؟ - آره.
خیلیخب. روز موعود فرا رسیده.
خیلیخب، یادت نره که حواست به سایهات باشه. اگه سایهات رو ببینن، فرار میکنن.
- خیلیخب. - خیلیخب، بریم تو کارش.
عین تمرینمون عمل میکنیم، خب؟
خیلیخب.
ببین. ببین کی. کی، کی، کی. کی، چارگوشماهیه.
یه چارگوشماهی اونجاست. دیدیش؟
- خیلیخب. خودم باید بگیرمش. - من رو دید! داره میاد سمت خودت.
- داره میاد سمت تو. - آره، خودم میگیرمش.
- خودشه. الان وقتشه. - از پسش برنمیام. واقعا برنمیام.
ای بابا. از دستم در رفت. کجا رفت؟
از دستم در رفت.
- وای خدایا. - موفق شدی! امشب چارگوشماهی میخوریم.
ای وای.
تنگدستان شیرن!
- ایول! - شکم خودمون رو سیر کردیم.
جان بی؟
چیه؟
- چی شده؟ - تو هم میبینی؟
- چی رو میبینم؟ - همون قایق رو میگم.
- قایق کجاست؟ - همونجاست!
تو موقعیت ساعت یازدهه.
نزدیک افقه.
گمون کنم کف روی آبسنگ باشه.
از کجا میدونی؟ همونجاست. دارم میبینمش.
- سارا، سارا. ببین، ببین. - اگه واقعا...
نه، بابات نیست.
برادرت نیست. خب؟
قول میدم.
نه، مطمئنم.
از من بشنو.
چیزی نیست.
- وای. - جان بی، نوبت توئه. جرئت یا حقیقت؟
- خیلیخب، خیلیخب. حقیقت. - حقیقت؟
- حقیقت! - هیجانانگیز شد.
اگه میتونستی از اول شروع کنی،
چه کار دیگهای میکردی؟
اِم، قبل از وارد طلاها رو درمیآوردم.
شاید صلیبه رو بهتر مخفی میکردم.
شاید سر وارد داد نمیزدم «قاتل».
اِم، قبل از پریدن از قایق، دو سه بطری رام میقاپیدم؟
آره، واقعا چرا چنین کاری نکردی؟
شاید چون داشتم تا پای مرگ مبارزه میکردم؟
من قبل از عبور از خیابون، هر دو طرف رو نگاه میکردم.
آره، تقصیر من بود. تقصیر من بود.
- نوبت توئه رئیس. - خیلیخب کی، جرئت یا حقیقت؟
حقیقت.
خیلیخب. اِم، اگه میتونستی همین الان...
بری خونه والدینت تو جزیره فیگور ایت...
هوم.
میرفتی؟
امکان نداره.
تأیید میکنم.
- امکان نداره. - احسنت! احسنت!
به افتخار «امکان نداره»!
- ولی دوش گرفتن وسوسهانگیزه. - وای، بدم نمیاد یه دوش حسابی بگیرم.
جیجی، جرئت یا حقیقت؟
آخه اصلا پرسیدن داره؟
هنوز کسی پرش عظیم رو عملی نکرده.
جرئت.
- داره میره. - داره میپره.
- بپر! - نمیپره!
نمیپره!
عه، نمیپرم، ها؟
- امکان نداره. - میپره.
خیلی خطرناکه و پاداشی نداره؟ آره، میپره.
بپر!
بپر!
واقعا خیال میکردم قراره بمیرم.
انگار قرار بود بمیری. خودم هم خیال میکردم بمیری.
اوهوم. حالا شد یه چیزی.
ماهی تازه است.
هواپیماست.
- بچهها. بچهها، بیدار بشین. - هواپیما اومده.
وای.
بچهها، بیدار بشین ببینم.
ای وای. جانی، بیدار شو. بیدار شو.
سارا؟ بیدار شو.
هواپیما اومده.
آهای! آهای، ما اینجاییم!
اینجاییم!
آهای! ما همینجاییم!
- خواهش میکنم روشن شو، خواهش میکنم. - بذار کمکت کنم. بذار کمکت کنم.
داره روشن میشه. روشن شد. بجنب. بجنب، بجنب، بجنب.
داره میگیره. داره میگیره!
آهای!
ببین، ببین، ببین.
- آهای! - آهای!
- آهای! - اینجاییم!
آهای!
ما اینجاییم!
آهای!
- آهای، ما اینجاییم! آهای! - آهای! کمکمون کنین!
- ببین دیگه. خواهش میکنم. - آهای!
نه.
نه، نه.
خواهش میکنم.
اونجا رو. داره دور میزنه!
ما رو دید.
بچهها، بچهها، ما رو دید.
میخواد تو آبگیر فرود بیاد. بیاین، بیاین. بیاین!
- دیدنمون! - ایول!
موفق شدیم!
بیاین.
- یوهو! - آهای!
- موفق شدیم! - وای پسر.
- سلام، سلام. - سلام.
- ایول! - یوهو!
بچهها! داریم از اینجا میریم. بالاخره داریم از اینجا میریم.
خب، اینجا چه خبره؟
اِم...
راستش، تو دریا گم شدیم.
خب، پس دیگه دنبال گمشدگان نمیگردم.
اِم، وایستین.
میدونم چیکارتون کنم.
- یه لحظه وایستین. - نه بابا. نگاهی به طرف بنداز!
- تو جزیره متروکه، دوتا چیز لازم میشه. - به نظرت واسه بابات کار میکنه؟
- چیزی نیست. - کمکهای اولیه و رام لازم میشه.
بگیرین که اومد!
بفرمایین.
خب، داستانتون از چه قراره؟ کشتیتون غرق شده؟
از کشتی پریدیم تو آب.
کشتی باباش بود.
امان از دست فامیل همسر.
خیلی اذیت میکنن.
خب، اصلا نترسین.
جیمی اومده.
- هواتون رو دارم. - خب، درود بر جیمی بچهها! بریم.
به «پرندهماهی» خوش اومدین.
بنده جیمی پورتیس هستم و خلبانتونم.
- بیشتر نیستین؟ شش نفرین؟ - اِم، آره. خیلی سنگین میشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.