The first 200 lines.
آنچه گذشت
ما می گیریمت و مصلوبت میکنیم
و تورو از چشم همه موجودات
خداوند دور میکنیم
ارتش رو آماده کن
اندازه لشگر و هدفشون رو
زیرنظر بگیرید
این سرزمین غنی هست
اما گنج واقعی اینجاست
زمین
ما میخواییم با پادشاه شما صلح کنیم
پس دیگه نیازی نیست افراد شما رو بُکشیم
تو زن من هستی . باید طرف من باشی
چرا بهش اجازه همچین کاری دادی ؟
دیگه همچین اتفاقی نمیفته
میفته . من میکُشمش
برای مجازات کسایی که بهم توهین کردن
من از لانجن ورثبوک انتقام خواهم گرفت
همه سرزمین آنها رو غارت میکنیم
و من جواب خیانت برادرش رو با تبر میدم
رولو ، اولین وظیفه ی تو نجاتِ بچه های راگنار ـه
همینجا میمونیم
نه ، صبر کن
من اینجا نمیمونم . حال بهم زنه
شاهزاده خانم . به زودی زمستان میشه
اگه سقفی واسه زندگی نداشته باشیم
آتشی برای گرم کردن نداشته باشیم ، همه مون هلاک میشیم
حتماً میتونیم یه سرزمین بهتری پیدا کنیم
یه جای بهتر و راحتتر
برای بچه هام
اگه هم همچین جایی پیدا کنیم
چند روز طول میکشه
قبل ازینکه یه نفر به فرمانروا بورگ خبر بده
ما زنده می مونیم
باور کن . من و تو از این ماجرا جان سالم به در می بریم
قوی تر خواهی شد
همچنین باعث قوی شدنِ بچه های تو هم میشه
... مردمِ کاتیگات
من فرمانروا بورگ از گاتالند هستم . فرمانروای جدید شما
مطمئنم برای اجرای عدالت به اینجا آمدید
ارل راگناروک وعده مقدسی که با من بسته بود را شکست
و بنابراین ، بر اساس قوانین ما ، اون مجازات میشه
شما در من یک فرمانروای با انصاف پیدا خواهید کرد
کاتگات یک ایستگاه تجارتی مهمـه
و من اون رو شکوفا میبینم
هیچ اعتراضی علیه حکومت من وجود نداره
و در اینجا هیچ قانونی جز قانون من وجود نداره
اُوِر محلِ استقرارِ همسرِ
راگنار رو گزارش میده
... بچه ها و برادرش
تقاص اون رو با پرداخت
نقره و طلا ، خواهند داد
از حالا به بعد فقط جنایتکاران هستن که درباره ی راگنار لوثبورگ حرف میزنن
برای تمام مفاهیم و اهداف ، راگنار لوثبورگ مُرده است
چرا اومدی ؟
اومدم که چند تا سوال بپرسم
زیاد نباشه
من وقت زیادی واسه اینکار ندارم
: پس این یکی رو بهم بگو
پیش بینی میکردی که همچین اتفاقی اینجا بیفته ؟
اگه میکردی ، آیا به مردم هشدار داده بودی ؟
من فقط چیزی رو که خدایان بهم اجازه بدهند ، میبینم
و چیزی میگم که اونها اجازه بدهند
پس چیزی ندیدی ؟ یا چیزی نگفتی ؟
سوال دیگه ای هم داری ؟
میخوام بدونم چه اتفاقی برای من میفته
! البته اگه خدایان بهت اجازه بدن که بگی
... بله ، میتونم
و من یه عقاب می بینم
میبینم که اون عقاب روی تو چنبره زده
و همچنین در وجود تو یک عقاب میبینم
عقاب نشانه ی خوبیه
در حماسه همیشه نشانه ی خوبی بوده
عقاب ... یه پرنده ی بلند پرواز
یک نشانه ی خوب از طرف خدایان
درست نمیگم ، پیرِ مرد ؟
بله ؛ من یه عقاب میبینم
و این عقاب تقدیر توست ، یارل بورگ
سایر ، اگه ما هیچکاری نکنیم
تاخت و تاز اونها بیشتر میشه
اونها از موقعی که بادبانها شون رو کشیدن ، دست بردار نشدن
ما همه دعا کردیم
ارتش شما جمع آوری شده ، سایر . و منتظر دستور شماست
اونها نشان دادند که مایل یه صحبت کردن هستند
پس ، اول . باید حرف بزنیم
چطور میتونی به همچین قاتل های بی وجدانی
اعتماد کنی ؟
کسایی که به مکان های مقدس بی حرمتی کردن
نه ، نمیتونیم بهشون اعتماد کنیم
بخاط همین ، گروگان ها رو مبادله میکنیم
قبل ازینکه شروع کنیم
و چه کسی رو قراره برای تحویل این پیام ، رهسپار کنیم
پسرم ، اثورولف
! پدر
گروگانی که بیشترین اعتبار رو داشته باشه ، امن ترین خواهد بود
اما تا موقعی که اونها یه نفر رو
به عنوان چنین گروگان با ارزشی
بهم ندن ، تورو به اونها نخوهم داد
اونها وحشی و بی رحم هستن
جان آدم ها برای اونها ارزشی نداره
من که شک دارم
ما مسیحی هستیم
اما تا هین چند وقت پیش مُشرک بودیم
و موقعی که مشرک بودیم
خانوادمون برای ما مهم نبود ؟
بچه هامون ؟
اما من قسم میخورم ، پسرم
بدون رضایت و توافق خودت ، هرگز تورو تسلیم
اونها نخواهم کرد
پدر ، خودت جواب من رو میدونی
من خودم رو در دستان تو قرار میدم
من در اختیار شما هستم
بچه ها
- تکون بخور - من میخوام بشینم
بس کن
بچه ها ، بس کنید
دست از سر برادرت بردار
پس کن ، بس کن
بیا اینجا
بچه رو بده من
ولش کن
همه چیز اینجا کثیفه
تو اینجا در امان هستی
و بچه هات اینجا در امان هستن
امان ؟
همه شون از بیماری می میرن
به پسرها نگاه کن ، بیمار و لاغر شدن
- نمیتونم اینجا بمونم - باید بمونی
ببین ، میدونم قبلاً همچین جاهایی نبودی
اما بهش عادت میکنی
خیلی از مردمان ما اینجوری زندگی میکنن
زندگی کردن که آسون نیست
بگو چی میخوای ، سیگی
ما اینجا نمیمونیم
اینها کار کیه ؟
هیچکس نمیدونه
یه عده میگن ، زمانی غول ها اینجا زندگی میکردن
غول ها ؟
سایر ، راگنار لوثبورک رو معرفی میکنم
میشه ما رو تنها بذاری ؟
همه تون
به من ملحق نمیشی ، راگنار لوثبورگ ؟
آب خیلی گرمه
حالا برابر شدیم
میتونیم با صداقت حرف بزنیم . مردانه
میشه ازت یه سوالی بپرسم ؟
چرا نمیری خونه ؟
بعد از کیسه ی کشیش در وینچستر
حتماً ثروت خوبی به دست آوردی
و با ماندنت
بهم وقت دادی که ارتش بزرگی درست کنم
ثروت برام مهم نیست
من مرد کنجکاوی هستم
میخوام سرزمینت رو ببینم
و میخوام ببینم چجوری کشاورزی میکنی
میبینی ؟ من خیلی اهل کشاورزی هستم
داری میگی اگه من یه مقداری از سرزمینم رو بهت پشنهاد بدم
میتونیم به توافق برسیم ؟
احتمالش هست
اما من میخوام در عوض یه چیزی بگم
میبینی ؟ من مرد جاه طلبی هستم
من نقشه های بزرگی دارم
و تو و مبارز های تو ، میتونن به تعحق آنها کمک کنن
این پادشاه دیگه چی بهت گفت ؟
که ممکنه بهمون پیشنهاد زمین بده
تو حرفش رو باور کردی ؟
میتونی به این مسیحی اعتماد کنی ؟
اون در عوض یه چیزی میخواد
چی میخواد ؟
یکی از کشتی ها منه
توآرد ـه
! توآرد
توآرد ، خوش آمدی
مرسی ، ارباب من
خبرهای بدی برای راگنار روثبورگ دارم
سرزمین هات از دست رفته ، توسط اورل بورگ تسخیر شده
خانوادت فراری شده ، فقط خدا میدونه کجا
حالا اورل بورگ توی خانه و
کاشانه ی تو حکم رانی میکنه
- داری میری ؟ - معلومه که آره
باید خانوادم رو پیدا کنم
تو نمیای ؟
من باید اینجا بمونم ، راگنار
تا بیشتر با پادشاه اکبرت حرف بزنم
فکر کنم اون از ما میترسه و ما میتونیم به نفع خودمون
به توافق برسیم
تو حتی زبان اونها رو بلد نیستی
چجوری میخوای ارتباط برقرار کنی ؟
اگه اجازه بدی این مرد ، آتلستان ، با من بمونه
اون میتونه حرف بزنه
آتلستان یه مرد آزاده
انتخاب با خودشه
پادشاه هوریک ، اگه بتونم کمکی کنم
خوشحال میشم بمونم
از حرفی که زدی غافلگیر شدم
تو خانواده من رو از هرکسی بهتر میشناسی
تو همیشه میگفتی که این تماس ها
برای آینده و رفاه مردمانت مهمـه
پس موندن من در اینجا مهم تر نیست ؟
مطمئنی میخوای اینکارو بکنی ؟
No comments yet. Be the first to leave one.