The first 200 lines.
این مستند در سال 1969 ساخته شده و در سال 2017 دیجیتالی و اصلاح شده است.
چندصد مایل دورتر از قطب شمال، جزیرۀ گوتلاند...
درمیان دریای بالتیک، در فاصلهای تقریباً برابر با سوئد و روسیه قرار گرفته است.
در شمالغربی گوتلاند...
جزیرۀ فارو...
با مساحت تقریبی 40 مایلمربع واقع شده است.
«تقدیم به ساکنین جزیرۀ فارو»
این جزیره از درّههای کوچک...
دریاچههای کمعمق، درختان کاج و بلوط،
شنزارهای روان،
و زمینهایی زراعی و غنی پوشیده شده است.
در بهار سال 1969 تعداد جمعیت این جزیره...
754 نفر بود.
چهل سال پیش، 1100 نفر ساکن این جزیره بودند.
«کشتی»
فکر نمیکنم شرایط زندگی مردم اینجا نسبت به...
طبقۀ متوسط شهرهای مرفه و صنعتیشده، بدتر باشه.
درحالحاضر، نرخ بیکاری خیلی پایینه.
بیشتر مردم اتوموبیل یا تراکتور دارند.
خانوادهها، یخچال و تلویزیون دارند.
بااینحال، موضوعی نگرانکننده درمورد شرایط مردم اینجا وجود داره.
ارتباط گوتلاند با سوئد، دقیقاً مثل...
ارتباط گوتلاند با فارو هست.
و این موضوع واقعاً ما رو ناراحت میکنه...
چون ما اهالی گوتلاند، تا حد زیادی،
حتی اگه از نظر دیگران بیاهمیت باشه،
بههرحال، ما و اونا از دو نژاد متفاوت هستیم.
طبیعیه که به نواحی دورافتادۀ اطرافِ
یه منطقۀ بزرگ شهری، بیتوجهی میشه.
«شهردار»
- به این مجموعه چی میگن؟ - خب، اونقدرها هم بزرگ نیست.
شامل چیه؟
ترکیبی از شهرستانهای قدیمی...
«بونگه»، «فارو»، «فلورینگ» و «روت» هست.
چندنفر توی این شهرستانها زندگی میکنند؟
حدود 3/700 نفر.
- چند نفر ساکن فارو هستن؟ - نهصد نفر.
بودجۀ چنین شهری چقدره؟
چند میلیون کرون.
انگار هیچی به اینجا تعلق نمیگیره.
جمعیت جزیرۀ فارو داره کاهش پیدا میکنه.
برای ما که زمستون رو اینجا میمونیم، خیلی بدتره.
- تو کشاورزی؟ - آره.
از کی؟
از سال 1937، وقتی پدرم مُرد.
همونموقع این مزرعه به تو رسید؟
آره. زمانیهم که پدرم بیمار بود، روی مزرعه کار میکردم.
«کشاورز»
- مساحت مزرعهات چقدره؟ - فکر میکنم 25 جریب باشه.
چند رأس دام داری؟
3 تا گاو و 5 تا اسب داریم.
فکر میکنم همین تعداده.
اما من یه خوک خیلی بزرگ هم دیدم!
- آره. خیلی بزرگه. - و چندتا خوک کوچولو؟
همهشون رو فروختیم. الان فقط 2 تا داریم.
خواهرم...
سال 1957 از سرطان مُرد.
خیلی سخت بود. «پَـر» فقط 3 سالهاش بود.
بقیه چی؟
«مارلین» 14 و «ژان» هم 8 ساله بود.
اومدن و پیش تو زندگی کردن؟
نه، اونا همیشه اینجا بودن. ما همه باهم زندگی میکنیم.
این، مشکلی نبود.
لازم نبود جابهجا بشن که همین، خیلی خوب بود.
کارهای روزمرّهات چطوریه؟
راستش، من کار روزمرۀ خاصی ندارم.
هرکاری دلم بخواد انجام میدم. آزادم.
که خیلی خوبه.
چه ساعتی بیدار میشی؟
باید شیر حیوونها رو بدوشم، ساعت 6 بیدار میشم.
بعدش چیکار میکنی؟
شیر رو میبرم توی خونه و قهوه درست میکنم.
به حیوونها غذا میدم.
با شیر گاوها که دوشیدم، قهوه درست میکنم.
و بعد؟
به خوکها غذا و به گاوها آب میدم.
بعد آشپزی میکنم. «پر» بیدار میشه و کمکم میکنه.
- اون چه ساعتی بیدار میشه؟ - ساعت 8 صبح.
جوونه، باید بخوابه. خیلی سخت کار میکنه.
- چندسالشه؟ - پونزده.
بعد میریم توی جنگل کار میکنیم. زمستونها هم کار میکنیم.
یکی از همسایههامون که ارّه برقی داره رو استخدام کردیم تا...
برامون درختها رو قطع بکنه.
باید پوست درختها رو بکَنیم.
شاخههاش رو جدا میکنیم و تنۀ درخت رو تبدیل به الوار میکنیم.
- چه ساعتی ناهار میخورید؟ - ظهر، ساعت 1.
بعد دوباره به حیوونها آب و غذا میدیم.
- بعد دوباره قهوه درست میکنیم. - بعدش چی؟
دوباره ساعت 4:30 برمیگردیم سر کارمون.
من آشپزی میکنم و «پر» توی اصطبل کار میکنه.
شبها هم وقتی آشپزیام تموم میشه، همهجا رو مرتب میکنم و میشورم.
شاید فکر بکنی من تماموقت درحال کار کردنم.
نگران آینده نیستی؟
نه. راستش نمیدونم.
میگن قراره همهچی ملّی بشه.
نگرانیام اینه. اینطوری دیگه راحت نیستیم.
- نیست؟ - هرچی هست خیلی سخته.
- بنظرت این ملّیشدن، مزرعهاتُ نابود میکنه؟ - آره. و مزرعۀ بقیه رو.
این، به نفع ما نیست.
برای کشاورزها مثل این میمونه که...
همهچی مثل قبل میشه.
چندتا مالک و ارباب داریم و بقیهمون میشیم بردۀ اونا.
اینجا توی «سوئد» اصلاً خوب نیست...
مخصوصاً برای اونایی که دستشون تنگتره.
ارزش پول پایین میاد.
دیگه نمیتونیم از چیزیکه تولید میکنیم، سود ببریم.
مثل قضیۀ جنگلداری میشه. پولش هم کافی نبود.
اینطوری بهتره.
البته اگه دولت نخواد صاحب همهچی بشه این، مهمه.
بزرگترین مشکل کشاورز بودن چیه؟
فکر میکنم، سیاست.
بدترین قسمتش اینه که ما رسماً محروم شدیم.
منظورت از محروم شدن چیه؟
ما کشاورزهای کوچیکتر، نمیتونیم مشارکت داشته باشیم.
مخصوصاً کشاورزهای لبنیات.
فکر نمیکنم شهرهای بزرگ داشتن، فکر خوبی باشه.
چون بین مردم شکاف بهوجود میاد.
همهجا همینطور میشه. حتی توی مدرسهها.
هرچقدر تعداد افراد کمتر باشه، آدم بهتر میتونه از خودش مراقبت بکنه.
خوب نیست همهچی و همهجا خیلی بزرگ بشه.
مردم فراموش میشن.
اینجا احساس تنهایی نمیکنی؟
نه. من تنهایی رو دوست دارم. خیلی هم خوبه.
بهتره آدم دوستهای کمتری داشته باشه.
من با کسی جروبحث و دعوایی ندارم. با همه دوستم.
همه رو دوست دارم. همهچی رو دوست دارم.
آدمها نباید از چیزی نفرت داشته باشن.
ولی به بچههام یاد میدم که نباید به دیگران اعتماد بکنن.
به اسبها اعتماد بکنی، خیلی بهتره!
واقعاً نمیشه به مردم اعتماد کرد.
هیچوقت نمیفهمی دنبال چی هستن.
اسبها، سرگرمیت هستن؟
برام مثل دارو میمونن.
مردم درک نمیکنن که بهشون نیاز دارم.
یا شاید هم بهتره یه شغل دیگه داشته باشم.
خیلی زیبا و باملاحظهان...
خیلی بیشتر از مردم.
و قابلاعتمادن. مردم قابلاعتماد نیستن.
- تو مذهبی هستی؟ - آره، منم...
به همون چیزهایی که اجدادم اعتقاد داشتن.
خدای کودکی من.
وقتی اوضاع بد میشه، دعا میکنم.
ولی وقتی همهچی خوب باشه، نیازی به خدامون نداریم.
اما بنظر من تحمل روزهای سخت، نسبت به روزهای بهتر، آسونتره.
یهدفعه از پدرم اجازه گرفتم برم برقصم و پدرم گفت:
"آره، برو. رقصیدن که گناه نیست.
اما نباید مثل یه بچه برقصی."
«ذبح گوسفند»
وقتی گوشت حیوون برای مصرف خودتون نباشه، کجا ذبحش میکنید؟
میبریمش پیش قصاب.
توی «گوتلاند» چندتا کشتارگاه هست؟
یکی.
یعنی اتحادیه یا صنف دارین؟ سازماندهیاش به چه صورته؟
فکر میکنم بهش میگن اتحادیۀ کشاورزان.
ولی اونطوری که من دارم میبینم...
امروز کشاورزها به کشتارگاه منتقل میشن و...
هیچ گوسفندی هم درکار نیست.
شما مسئول چندتا گوسفند هستید؟
1,020.
گوسفندها رو به کدوم کشتارگاه میفرستی؟
به کشتارگاه خودم میفرستمشون. کشتارگاه «اینسکید».
مگه اینجا توی «گوتلاند» گشتارگاه ندارین؟
«گوتلاند»، اتحادیۀ قصابهای خودش رو داره.
چرا گوسفندها رو نمیفرستی اونجا؟
«دامدار ـ مهندس»
اهالی «گوتلاند»، نسبت به توزیعکنندههای گوشت در خشکی...
دستمزد کمتری میگیرن. یه دلیلش اینه.
بنظرت چرا اینطوریه؟
ما به قصابهای «گوتلاند» وابستهایم.
برای آمادهکردن محصولمون، چارۀ دیگهای نداریم.
بهمینخاطر، هر پیشنهادی که بدن رو قبول میکنیم.
پس بنظرت این یهجور، انحصار فروشه؟
آره، اینطوری بهش نگاه میکنم.
«بهشت شناگران»
- تمام نامهها و بستهها میان اینجا؟ - آره.
من تحویلشون میگیرم و میدمشون به «هنس».
اون مرتبشون میکنه و...
میذارتشون توی صندوق پستی.
بعد نامهها و بستههایی که توی صندوق هستن رو میاره و...
من از اینجا پُستشون میکنم.
میشمرمشون و نامههای تأییدشده رو میفرستم.
پول خونهای که توش زندگی میکنید رو دولت پرداخت میکنه؟
- خونۀ خودمه. - خونۀ خودته.
خونۀ خودمه.
به اداره پست اجارهاش دادم.
همراه با برق و بخاری...
ماهیانه 75 کرون. قیمت خوبیه.
«ادارۀ پست»
شایعاتی شنیدم که قراره اینجا تعطیل بشه.
درسته. درواقع همۀ اداره پستها قراره تعطیل بشن.
فقط ادارۀ ما توی «گوتلاند» باقی مونده.
چندوقت دیگه اینجا رو هم تعطیل میکنن.
اونوقت نامهها چطوری پست میشن؟
از منطقۀ «فورشوند» پست میشن.
یعنی اونایی که شغلشون، بستگی به پستکردن نامهها داره...
باید مدام برن اونجا و برگردن؟
یا پستچی میاد اینجا و نامهها رو میگیره و یا ما به «فورشوند» میریم.
چه فصلی از سال رو خیلی دوست داری؟
تابستون رو. هرچند کارمون خیلی زیاد میشه.
آخرهای تابستون که میشه؛ البته پارسال اینطوری بود.
No comments yet. Be the first to leave one.