The first 200 lines.
.ممنون که زود خودتو رسوندی انگار اضطراری به نظر میومد
گزارشات رو به رشدی از رفتار عجیب و غریب حیوانات بدست اومده
.مثل رفتارشون قبل از زلزله نه کاملا
در زمان زلزله اسب ها نا آرام میشن و تو اصطبل هاشون به اینور و اونور میپرن
ولی این کارو نمیکنن
کل اسب های یه گروه خودشونو با برق کشتن
داستان دیگه به خفاشهای پایین لنگرگاهها مربوط میشه
که وسط روز از غارهاشون میان بیرون
ولی اونیکه از همه نگران کننده تره، اینه
همه ی مارهای یک باغ وحش ناپدید شدند
شاید اونا تو یه هواپیما باشن؟ اون مارها دارن قایم میشن، بو
اونا میتونن حس کنن که "گارودا" اینجاست
فقط معلوم نیست کی میخواد حمله اشو شروع کنه
!تریک، برو عقب
!بو، دست نگه دار اون بامون کاری نداره
این یارو با این بوی مطبوعی که داره، دوست توئه؟
نمی خوام کارمون سخت تر بشه
ولی باید باهاش حرف بزنم
تنهایی
مطمئنی؟
اون یه جورایی بدردم می خوره
مشکلی نیست
باشه. میام مشروب خونه
اوووه
چه خبر، موش کور؟
گارودا" رو هیچ جا نمیشه پیدا کرد"
.داری دروغ میگی چرا باید به "سلطان خون" دروغ بگم؟
تا وقتیکه دِینم رو بهت ادا نکردم، زندگیم در اختیار توئه
نمیشه که "گارودا" یهو سروکله اش اینجا پیدا شه
باید بفهمم کجاست که بتونم ضربه اول رو من بهش بزنم
پیداش کن
!حالا
... دوست عزیز
.... یه سئوال
...این صندلی ها
فکر میکنی کیفیت خوبی داشته باشن؟
نه
!اونا آشغالن
کسی بهت نگفته بود این یه مهمونی خصوصی شبانه است
...دخترجون
به ما دستوردادن که بریم یه نفرو بگیریم
اون رو
خب، شما اول باید از من رد بشید
و من
کیارا
دوست نداشتم جمعتون رو بهم بزنم، رفقا
ولی تو این مشروب خونه
انگار باید سه نفر درِکونی بخورن
خب، میخواید شروع کنیم؟
هرکس نمیخواد وارد این دعوا بشه بهتره همین الان ازینجا بره
آقایون، مراقب اون جنده ها باشید و صاحب بار رو بگیرید
میخوام خودم یه درسی به دوست کوچولوی زرنگمون بدم
!بو
زندگي سخت ميشه وقتي ندوني کي هستي
وسختتر ميشه وقتي که ندوني چي هستي؟
معشوقه من حکم مرگ رو با خودش میبره
من سال های زیادی "گمشده" بودم و مخفيانه در حال جستجو بودم
که بفهمم به يه دنيايي، مخفی از انسان ها تعلق دارم
ديگه مخفي نمیشم
و به روشي که خودم میخوام زندگي مي کنم
ترجمه وزيرنويس شده توسط (امیرحسین (عضو تیم ترجمه پیک دانلود
چه اتفاقی افتاده؟
"برسرکر" ها(جنگجویان وحشی)، نوکران "گارودا"
پسر، بهت گفته بودم که هوای صورتت رو داشته باشی
این تنها چیزی بود که باید بهش توجه می کردی
تو برگشتی
شنیدم که یه جنگی در پیشه، منم هیچ وقت یه جنگ خوب رو از دست نمیدم
اونا حتما فکر کردن که تعداد ما کمه
و فکر کردن "دَل" آسیب پذیره
چرا باید همچین فکری بکنن؟ تا وقتی که ما با خودمون یه موش صحرایی داریم
موش صحرایی نه موش کور
!نه! ازم دور شید
من به "سلطان خون" خدمت می کنم
تنها خدمتی که باید بکنی اینه که در مورد "گارودا" اطلاعات بدی
!موقعیتش رو میخوام! حالا
من فقط باید منتظر وقت مناسب باشم تا دِینم
.به "سلطان خون" ادا بشه !!!سلطانی که صاحب خونه
باشه خودت خواستی
اون چیه؟
پرتو حرارتی ارشمیدسی"، که ساخت خودمه"
این آخرین شانسته
من شانسمو با "گارودا" امتحان میکنم
خودت خواستی
فکر نمیکنی یکم زیاد باشه؟
ما وارد جنگ شدیم و نباید زمان رو از دست بدیم
ما که مثل قوم وحشی ها نیستیم
این جونور اونقدرآدم کشته که مستحق همچین عذابی هست، بهت اطمینان میدم
درآینده باید تصمیمات مهمِ زیادی گرفته بشه
تو بهتره یه نفر پوست کلفت تر پیدا کنی
!باشه باشه
گارودا" نزدیکه"
جاشو بگو
کشتارگاه قدیمی
من چیزی رو که خواستید بهتون گفتم. حالا آزادم کنید
این اولین بارت نیست که به من خیانت میکنی
امیدوارم بپوسی
اینجا چیکار می کنید؟
صاحب بار باید با ما بیاد این دستور اَشه
اینکه ازتون مثل یه ابزار استفاده بشه از شرایط محافظ شدنتون بوده ؟
خودت میدونی که ما توی یه گروهیم. درسته؟
نگران نباش، بو
اگه "اش" میخواد منو ببینه، این حقشه
...ولی دفعه ی بعد
!دیگه سرزده وارد خونه ام نشید
بیایید
تو خوبی؟
اتفاقات اینجا فقط قسمت کوچکی از یه موضوع بزرگتر بود
گارودا" از طریق "نادیا" مارو" می دیده وجاسوسی ما رو میکرد
معلوم نیست چه چیزایی فهمیده
دخترک بیچاره
حالش خوبه؟
نه
...تو؟
خب، از گفتنش بیزارم ما باید بفهمیم که
که "نادیا" احتمالا چیا فهمیده
دیگه وقت رفتار مودبانه گذشته
تریک" از نیرنگ ما با خبربود"
منو ببخشید
اون چشمام رو سوزوند
اگه میشه یه کاری کنید دردم ساکت بشه
سعی کن یه چیزی تو چشمات فرو کنی
من به بی کفایتی کسی پاداش نمیدم
.غیر از یه تذکر کمکی از دستم بر نمیاد تو هم یک "سطان خون" هستی، کلیزبی
اطلاعات ما غلط بود
انتظارشو نداشتیم که اون "جنگجوی پری" یا اون "ساکیباس" اونجا باشن
اون اول باید دهن خودشو سرویس کنه بعد صداقتشو به شما اثبات کنه
دلم برا چشمات میسوزه
...ولی اگه دیگه بدردت نمیخوره
ما نمیتونیم شکست بخوریم
اگه این "فی" ها تصمیم دارن با هم متحد باشن، پس لازمه من اونا رو ازهم جدا کنم
ببینید چی میشه وقتی هیچکدوم به همدیگه اعتمادی نداشته باشن
!بیا بگیرش
لارن؟
نادیا منم، لارن
باهاش بجنگ عزیزم، باهاش بجنگ
انجامش بده به خاطر اون، به خاطر من
...متاسفم
...اون....در باز بود و من فک کردم
داره دیرم میشه "بو". "تریک" بهم گفت اونجا یه حمله ای صورت گرفته و "هیل" آسیب دیده
فکر نمیکنی یکم زوده که بری سر کار؟
نمیخوای اتفاقاتی که افتاده رو در نظر بگیری؟
اصلا فکر نمیکنم "هیل" بتونه الان منو ببره تعطیلات
من فقط نگرانتم
باشه، ممنون که نگرانمی
الان اصلا نمیخوام راجبش حرفی بزنم
من فقط میخوام برم سرکار که حداقل اونجا به یه دردی بخورم
لارن، حمله ای که امروز در "دَل" صورت گرفت
به خاطر اینه که ما یه نفوذی تو گروهمون داریم
"ایا چیز دیگه ای هم هست که ممکنه "گارودا از طریق "نادیا" درباره ی ما فهمیده باشه؟
که بتونه به سود خودش، ازش استفاده کنه؟
تو واقعا اینو ازم میپرسی؟
ببین، میدونم که الان برات زمان خیلی سختیه ، ولی ما در جنگیم
آره، حق با توئه، الان برام زمان خیلی سختیه
....متاسفم لارن، من فکر کردم
...باید برم حاضر شم
که برم
اون منو گول زد، خودمم میدونم
!اون منو گول زد
.انگار دوستای "برسرکر" ما برگشتن بهتر ازین نمیشه
دلتون برام تنگ شده بود؟ عزیزم
خیلی خوشحالم که برگشتی
....کیارا
خوشحالم که اینجایی
ولی احساست رو یکم دیر گفتی، نه؟
دارم شوخی می کنم، گرگ زبون بسته
من باید بیام خودتم میدونی
پس "گارودا" یک بازی جدی رو با "سلطان خون" شروع کرده، آره؟
خوبم، ممنون
فکر میکنم من و تو باید یه گپ کوچیک مهم داشته باشیم
فکر کنم قبلا این کارو کردیم
تمام این مدت مزایای آشکارمون رو نادیده گرفته بودیم
واضحتر بگو
خون تو همین الان میتونست همه چی رو متوقف کنه
به اندازه کافی شنیدم
فکر نکنم بخوای به این زودیا جایی بری، تریک
انگار بهتر شدی
این اتفاق بایدم بیافته وقتیکه رفیقت از شهر بره بیرون و تنهات بذاره و دوباره
مسئولیت حفظ آرامشو رو دوشت بنذاره
متاسفم، برادر
ولی نمیخواستم ترکت کنم
هیچ کدومتون رو
من بدنبال جواب رفته بودم
خب آره، حتما اونجا یه سئوالایی بوده
هی عزیزم، براچی یه فرصتی بمون نمیدی، ها؟
خیلی خوشحالم که برگشتی، ولی چرا برنگشتی همینجا؟
اون فقط به زمان نیاز داره، دایسون
فقط من اینجوریم یا همه چیز اینجا یه خرده مضطرب به نظر میرسه؟
یادت نره چه بحثی باهم کردیم، ما یک استراتژی داریم
شما اونو پیش من بیارید اون وقت زهرم اونو ازپا درمیاره
تریک...حماقت بزرگیه که این فرصت رو از دست بدیم
تو اصلا نمیفهمی چه کاری رو ازم خواستی
این درسته؟
خوب ببین چی در مقابل این شیطان از دست دادم
این
این کل چیزیه که برام باقی مونده ...تو هیچی نمیدونی
...هیچی نمیدونی
که ازم میخوای از این کار صرفنظر کنم
تریک" کجاست؟"
اون با اشه
ولی فکر میکردم که الان دیگه باید برگرده
No comments yet. Be the first to leave one.