The first 200 lines.
مستند قشنگیه، ارزش یه بار دیدن رو داره
ولی یه سری از حرف هاش اراجیف آمریکایی هاست
همه ی حرف های این مستند رو باور نکنید
این فیلم نشانگر تصوایری از جنگ هست که توسط روزنامه نگاران جنگی ضبط شده
و شامل صحنه اعدام جیم نمیباشد
سرکار بودم که یه تماس بهم شد
از یه شماره بین المللی ..من همیشه
تو این سه سال هربار که از یه شماره بین المللی باهام تماس میگرفتن جواب میدادم
و یه روزنامه نگار از دوبلین بود و واکنش من نسبت به یه خبر رو میخواست
من گفتم واکنش به چی؟
و اون یهو کلا از سوالی که پرسیده بود عقب کشید
و گفت پنج دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم و بعدش من آنلاین و شدم و
اون عکس رو دیدم
این اون راهی نبود که بخواید ازش متوجه بشید
هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بخواد تموم میشه
اون روزای هفته اول فقط تصویر و نگاه میکردم ... اون
اون... اون خیلی سخت بود
شما توی احساسات خودتون میرید و میاید و بعد به خودتون میگید چرا برگشتی
...و دفعه دوم رو یادته و بعد
اما همیشه به یه جواب میرسیدم
نام روزنامه ای که در 1990 بهترین روزنامه آمریکا بود
جیمز
نشنال- همینه-
خانم ها و آقایان کمکم کنید تا به آقای جیمز فولی خوش آمدی بگیم
خیلی ممنون بابت این خوش آمدگویی جذاب، خیلی جذاب
و من مسلما یه قهرمان یا نابغه یا این چیزا نیستم من فقط
سعی میکنم کار خودم رو بکنم و گهگاهی هم تو دردسر بیوفتم
وسطای مارچ به بن قاضی رسیدم و شبی که رسیدم
چیزی جز صدای توپ و گلوله نمیشنیدم
تعجب کرده بودم و میگفتم چه خبره که یه روزنامه نگار دیگه گفت
اون بمبا ژلاتینن، اینجوری اونا ماهی میگیرن
ماهی رو میترکونن و صدای اسلحه نه این برای شادیه
اگه قزافی به بن قاضی بیاد شماها آماده اید باهاش بجنگید؟
یه جورایی فکر میکنم لیبی یه نقطه برگشت برای جیم بود
میدونی وقتی شروع کردم که اونو ببینم
سعی کردم بفهمم که اون تو این دنیا به کجا تعلق داره
میدونی اون سعی کرد تو آمریکا درس بده توی شیکاگو توی کمپ زندان ایالتی کوک
اون از بابت درس دادنش نگران بود و فکر میکرد که معلم خوبی نیست
و خواست که بنویسه و مردمی که باهاش برخورد میکردن رو دوست داشت
برای مردم قصه میگفت. و وقتی تصمیم گرفت از معلمی وارد روزنامه نگاری بشه
اولش فکر کردیم شاید این خوب باشه و جیم توش راحت باشه
اما وقتی تصمیم گرفت که ...روزنامه نگار جنگ بشه
میدونی این یه داستان کاملا جدا بود
خب اون دقیقا به ما نگفت
اون از مدیل فارغ التحصیل شد و بعد بهش گفتیم که جیم میخوای چیکار کنی؟
و اون گفت دارم روش کار میکنم
و چیز بعدی که فهمیدیم این بود که رفته عراق و به گارد جهانی ایندیانا ملحق شده
خب فکر میکنم من یه روزنامه نگار جنگ هستم و اینجوری بود که فهمیدیم
این دویدن با تمام سرعت و هیجان انگیزترین و جالب ترین کار برای پناه گرفتنه
گرفتمشون
وقتی جیمی راه روزنامه نگاری رو انتخاب کرد ما باهم جرو بحث های شدیدی داشتیم درباره
دیدگاه ها و ارتش و این چیزا
دید من یکم نسبت به جیم محافظه کارانه تر بود
بهتره بگم یکم لیبرال هستم
اما وقتی که اون اعزام شد حس کردم جایی بود که بهم نزدیک تر شدیم
زودتر از اینکه شلیک کننده بمیره
گروه یه جنازه روی سقف پیدا کردن
میدونی اون کی بود؟- آره اونا یه خانواده ان-
خانواده ان؟- آره-
و وقتی به خونه من برگشت بهم گفت
هی جان من فکر دارم فکر میکنم که برم لیبی
منم اینجوری بود که جیم این فکر مضخرفیه، فکر خیلی مضخرفیه
اگه بری اونجا دیگه کسی دنیالت نمیاد
برای چی زندگیتو به خطر میندازی؟ ما اونجا بمب میندازیم
و خدا میدونه چی میشه اگه تو بری اونجا و ما اشتباهی تو رو بکشیم
منظورم اینه چرا؟ چرا؟
لیبی از دید یه روزنامه نگار خیلی جالبه چون شما این شانس رو دارید تا مستقیم
با مردم صحبت کنید و ببیند چه خبره
اونجا دیگه سربازای آمریکایی نبودن دیگه نیروی هماهنگی هم نبود
که بهتون بگه چیکار باید کرد چیکار نباید کرد
اما هنوز خیلی خطرناک بود
من با یکی از رفیقام به اسم بوستی درباره برادرم جیمی صحبت میکردم و میدونی
اینکه اون به روزنامه نگاره و خیلی دیوونه س
اما همزمان خیلی هم باحاله میدونی
داداشم خیلی باحاله، دیوونه س و عالیه
من خودمو خیلی ابله میدونستم که نمیدونم این چه معنی میده
نمیدونستم که اون واقعا میخواد بره تو دل توپ و آتیش و اینا
تو اون ساختمون حدودا یک کیلومتر اونورتر تک تیراندازهایی هستن
تانک. گروه ها میخوان برن تو
جنگ سنگینیه، تلفات هم سنگین بوده 30تا زخمی و دو نفر از 40 نفر هم کشته شدن
یه ویدیو هنوزم هست که منو از خودم بیخود میکنه و اونیه که انکار تو میدون وایستاده
و یه حس قوی تو چهره ش هست که میگه اینا از جنگ خسته نمیشن
و یه عده از افراد جنگجوی جوون هم هستن
اگرچه سازمانده نشدن ولی آرزوهای زیادی برای بعد از این وضع دارن
اما این رفیق من چطوری این چیزا رو میدونه یعنی منظورم اینه جیم فولی چطوری
میدونی خب اون رفیق دیوونه من بود
و این برام خارج از تصور و تجربه بود
و من اینجوری بود که چطوری رفتی لیبی؟
اوه تو یه داوطلبی خب کی اینو میخواد؟ اصلا بابتش حقوق میگیری؟
من جیم فولی هستم از مرکز شهر بن قاضی میدان انقلاب، گلوبال پست
جیم از همون اوایل که این حرکات داوطلبانه شروع شد
تو مناطق جنگی بود
دنیا بخاطر مسائل دیجیتال خیلی فرق کرده
و روزنامه ها هم شروع به حذف چیزهایی کردن که به نظر مهم نمیاد
پوشش جهانی به تدریج داره کوچکتر میشه
و خب ما این فرصت رو دیدم و برای پر شدن این حفره لازم بود با داوطلبین کار کنیم
داوطلب ها فقط وقتی تصمیم به کار کردن باهم میگیرن که موقعیت
تو حالت خیلی سریع آماده به کارشید باشه
من اونو دیدم که قبلا ندیده بودمش و خیلی دوستانه به نظر میومد پس بهش گفتم
سلام چه خبر؟ و اون گفت هیچی دارم میرم اون جلو
و اون درباره لیبی خیلی شنیده بود و میدونست که کار کردن اونجا پول کمی داره
معترضین و شورشی ها مشتاق بودن که قصه خودشون رو به ما بگن
میدونی اونا مارو رایگان میبردن اینور اونور برامون رایگان ترجمه میکردن
خیلی از ماها اون وضع خوب روزنامه نگاری رو تو این شرایط ندیده بودیم
یه روزنامه نگار با یه حقوق بخور و نمیر میخواد چیکار کنه
پس ما باید خیلی فعال میبودیم و خیلی توی خیابون زرگ نشون میدادیم
فکر میکنم که همه چیز از اینکه ماها همدیگرو بشناسیم از هتل آفریقای بن قاضی شروع شد
اونجا ارزون ترین و کثیف ترین جا بود و همه ما اونجا مونده بودیم
این جالب بود به اشتراک گذاشتن اطلاعات غذا، اشتراک گذاشتن همه چی
ما بعضی وقتا همه باهم میدرخشیدیم
من دیدم که جیم با یه سری دیگه از روزنامه نگارا حرف میزنه
و خیلی باهمه دوستانه برخورد میکرد
خب این کار اونجا توی اون فضای رقابتی غیرعادی بود
و توی اون حال و هوا جیم اینحوری بود آره حالا هرچی
اون خیلی خوب ارتباط اول رو برقرار میکرد و میدونی
و خب به نطر میومد که اون یه آدم خیلی خوش قیافه س و منم میگفتم این دیگه کیه؟
تو کی هستی؟
و اون گونه هاش لعنتی انکار باهاشون پنیر بریده بودن
و اینا واقعا برای اون که مرد خیلی خاکی بود چیزی نبودن
اون واقعا خوشش نمیومد که خودشو تو موقعیتی بزاره که مجبور بشه با مردم سرو کله بزنه
این شورشی های لیبی کیا هستن که چهل و دو ساله دیکتاتور هستن؟
من تو حسابداری کار میکنم
یه شرکت کوچیک دارم
من جوشکارم توی بندرگاه کار میکنم
جوشکار؟ جوشکار خشکی؟
سازه آره- شغل خطرناکیه-
اونا شخصیت های قوی ای هستن ولی بدون تمرین اسلحه خیلی خطرناک هستن
اونجا خیلی داوطلبها بودن که اومده بودن
و تو اون زمان خیلی هاشون جدید بودن
جیم و من هم بین اونا بودیم و بعد از یه مدت بود که من فهمیدم
چندتا غکس روزنامه با تجربه هم هستند که
یکی دوتا فیلم از اون جلو تهیه کرده بودن
و اون گفت: لعنتی این دیگه خیلی خطرناکه
...اون اوایل تو لیبی ما تحت
تحت تاثیر اثرات خط مقدم بودیم
اولین باری که جیم رو دیدم
من، جیمی و یه عده از شورشی ها با چند تا کلاشینکف
به هم دیگه ملحق شدیم و رفتیم خط مقدم
و یهو تانکهای ارتش غذافی شروع کردن به شلیک کردن به ما
و ما باید کل راه رو به سمت صحرا میدویدیم
یادم میاد که جفتمون میدویدیم و دیوانه وار میخندیدم
خیلی آدرنالین بالایی داشتیم
جیم شوق و اشتیاق زیادی برای خطر داشت
لعنتی- یعنی میخوام بگم هممون اینجوری بودیم-
اون خیلی خونسرد بود حتی وقتی که این
جلیقه تنگ رو پوشیده بود
حقیقت این بود که خونسردی اون باعث میشد ماهم تو اون شرایط خونسرد باشیم
خب بعضی وقتا هم اینجوری میشد که میگفتم نه دیگه این خیلی خطرناکه من باهات نمیام
من به بن قاضی برمیگردم اونجا هنوزم اتفاقایی داره میوفته
اونجا خانواده هایی بودن که معترض بودن و
داشتن کمک های پزشکی میکردن
که خیلی مهم تر از حرکت انقلابیشون بود
اما یهو از اون جلو صدایی مثل آژِیر بلند شد
اون یکی از اون صبح هایی بود که تصمیم گرفته بودیم زودتر از اینجا بریم
ما میخواستیم نگاهی به خط جلو بندازیم
من بودم، کلاری گیلس و مانو باربو و آنتون همرل
یه عکاس روزنامه از آفریقای جنوبی
دوست جدیدم رو ببین آنتون- آنتون-
و اونجا کلا یه جاده کنار خلیجی بود یه جاده کنار خلیجی که دور کل لیبی بود
و اونجا جایی بود که جنگ درحال رخ دادن بود
و یه جورایی شبیه جنگ مدمکس بود
و حالال این کاری بود که همه روزنامه نگارها میکردن
داوطلبایی مثل من بودجه زیادی ندارن و خب با شورشی ها میرفتن
و این به عهده خودت و ریسک خودت بود که میخواستی جلوتر بری یا نه
ما به نقطه ای رفتیم که گروه دیگه ای از شورشی ها و دیدیم
که میگفتن نیروهای قذافی 300 متر جلوترن
و من داشتم به کلاری نگاه میکردم و میگفتم این غیرممکنه
یادم میاد که آنتون برگشت نگام کرد و گفت: هی اینجا دیگه امن نیست
اما ما برنگشتیم و گفتیم بیخیال به هرحال بریم بیرون از جاده
خب این دقیقا اشتباه ترین کار ممکن بود
دوتا ماشین سنیگن و مسلح از نیروهای قذافی اومدن سمتون و شروع به شلیک کردن
هنوزم دقیقا صداشو یادمه
شدت صدارو، انگار یه چیزی داشت فلز رو میخورد
و یادمه که امید داشتم تا یه جوری فقط از اونجا بریم بیرون
اونجا یه راه در رو بود
من افتادم به پشتم و رفتم سمت در و آنتون هم جلوی من بود
شنیدم داره کمک میخواد
و یهو دیدم که یکی با کلاشینکف زدتش
و اونجا یه عالمه خون ریخته بود و اونم از هوش رفته بود
و احتمالا مرده بود
یه گروه از سربازای جوون به من رسیدن و منو به پشت توی کامیون گزاشتن
یادمه که با موبایل عکس میگرفتم
و فکر میکردم که آره این همون چیزیه که عکسا باهاش بعدا پیدا میشن
اینا شواهد جنایات جنگی هستن و بعدا هم میفهمن که من بودم
من با مادرم بودم
رفته بودیم ناهار که یه تلفن بهم شد
اینجوری بود که برای اولین بار شنیدیم میدونی
و یادمه که هی قبول نمیکردم که این چقدر خطرناکه
من عصبی بودم فقط عصبی
براش ترسیده بودم عصبی بودم
از اینکه دوباره ببینمش متنفر بودم و همش اینجوری بودم که بهت گفته بودم جیم
فکر میکنم که هممون تو شوک بودیم که
میخوایم چیکار کنیم و همه عصبی بودیم ولی خب یه خانواده بودیم میدونی؟
تو خیلی فروتنی تو از همه چی گذشتی
آزادیت، کنترلت، توانایی صحبت کردنت با بقیه و به بقیه میگی که حالت خوبه
یه دقیقه فکر میکنی و میگی اون من یه خبرنگارم
و یه دقیقه دیگه کسی که برات قابل احترامه کشته میشه و تو دیگه هیچی نداری
جیم درباره رقابت خودش نگران بود
با مانو، با آنتون، با خودش یه جورایی یه خود درگیری بود
که اونو وادار به گرفتن تصمیم میکرد تصمیم هایی که درست نبودن
No comments yet. Be the first to leave one.