The first 174 lines.
ایجی از بیمارستان مرخص شده
هاه؟
حقیقتش واسه یه لحظه نگران شده بودم
ولی تو به خود همیشگیت برگشتی
پس من از ایجی ممنونم
اون یه قهرمان واقعیه
چرا ایجی منو نجات داد؟
چرا؟
اشکال نداره هیتوری
میگی..
میگی..
مشکل چیه؟
قلبت درد میکنه؟
اوه
اوه، امم..
خب..
من..
من یه دختر از مدرسهی ایجیم
میخوام ملاقاتش کنم
ایجی فعلا قادر نیست که پذیرای مهمونها باشه
لطفا برو
مامان
بیا تو
اوه
مامان
میشه یه لحظه بری؟
اگه لازمم داشتی صدا کن
برای حالا صداتو بیار پایین باشه؟
اوه
شنیدم صدمه دیدی
خوبی؟
آره
نباید هیچ عارضهی موندگاری داشته باشم
هی
چرا تو..
هیتوری رو نجات دادی؟
من به اون کمک نمیکردم
من فقط..
میخواستم برای گناهام کفاره بدم
کفاره؟
من..
یه گناهکارم
مامان!
میشه چندتا نون خمیر ترش از دکارت واسم بخری؟
میخوام یچیزی بهت نشون بدم
این...
تصویر روستای اوریگونه که دالی دربارهش حرف میزد؟
حقیقتش من هیچوقت نفهمیده بودم
که چرا مامانم داشت یچیزی مثل این درست میکرد، ولی...
بالاخره فهمیدمش
اون داشت روستای اوریگون رو زیر نظر میگرفت..
تا مطمئن باشه که راز من محفوظ بمونه
رازت؟
تو شب کریسمسی که پنج سالم بود..
من یه خانم تو پنجرهی اتاقم دیدم..
و اون رو به پایین هل دادم
و مامانم کاری کرد که باور کنم که فقط یه روح دیدم..
اون بهم گفته بود که هیچکس مثل اون تو روستای اوریگون وجود نداره
ولی.. وجود داشت
یه خونهی عروسکی تو اتاق خوهرمه
و همهی عروسکهای داخلاون
در حقیقت مردمی هستن که قبلا تو روستای اوریگون زندگی میکردن
اینجا جایی بود که پیداش کردم
حدس میزنم که مادرم فکر میکرد
اون خانم که من به پایین هول داده بودم، حالا جایی تو روستا مخفی شده
و منتظر فرصتیه تا انتقام بگیره
یا شاید فرد دیگهای بدونه که اون کیه
و مادرم مشکوکه که
ینفر که راز من رو میدونه، سعی کرده من رو بخاطرش بکشه
و حالا..
همهی پیکانها اشاره میکنن که..
هیتوری در خطره
تو باید بهش بگی
چرا من؟
چون تو..
از اون خوشت میاد، نمیاد؟
هاه؟
من..
با ایجی قرار میذارم
من میتونستم راحت بگم
دالی..
داری اینجا خونهبازی میکنی؟
اونا همهی نون خمیر ترشهایی که میخواستی فروختن
پس بجاش..
واست..
نون باگت سنگپز خریدم
بدو!
حالا که اینو دیدی
نمیتونم بذارم که بری
تو!
من باید به دالی بگم، وگرنه سرانجامش مثل میچان میشه
من نمیذارم تو فرار کنی
هیتوری سونویاما
کارن
چیه مامان؟
الان سرم با بازی شلوغه
در رو باز کن
در رو باز ک..
اوه نه
وقتی دارم بازی میکنم حرفم رو قطع نکن!
دارم با همه چای میخورم، نمیبینی؟
یه نون به این سفتی
با چای رز خوب نمیشه
درست میگی
ممنون
خوبه
اون زن
مادر من نیست
برادرم و من
توسط اون به دنیا نیومدیم
ما فقط تظاهر میکردیم به
یه خونوادهی شاد ایچیجو بودن
ولی این غیرواقعیه
خونوادهی واقعی من
اینجان
بکش بکش بکش..
بکش بکش بکش..
چطوری میتونیم به اندازهی کافی از ایجی تشکر کنیم؟
تصور کن چه اتفاقی ممکن بود بیفته اگه اون اونجا نبود..
اوه نه..
اون فقط کاری رو انجام داد که هر پسر پزشکی انجام میداد
هیتوری چطوره؟
اون از وقتی که این اتفاق افتاد خوابیده
به نظر میرسه که این رو سلامت روانش تاثیر بدی گذاشته
از اون زمان منظورته؟
-بله -آره
از اون زمان..
اوه؟
مشکل چیه؟
مامانش..نیست؟
پس اون زن کیه؟
و ایجی کیه؟
اه
دالی تو خطره
قبل از اینکه اون پیدا کنه باید از اینجا بزنم بیرون
باید فرار کنی
روستای اوریگون رو ترک کن
اونا خوابن
ولی الان..وسط روزه؟
یچیزی مشکل داره
تو سینهم احساس ناراحتی میکنم
دالی!
چه اتفاقی افتاد؟ کی این کار رو باهات کرد؟
میگی..
چرا اومدی؟
هاه؟
هیچوقت از هیتوری سونویاما انتظار نداشتم
که آدمی باشه که نقشش توسط دو نفر بازی شده
پس شما پسرهای متری هستید
اون کجا مخفی شده؟
پسر تو هولش داد و کشتش!
میگی؟
چطور میدونی..
ایجی خودش بهم گفت
اون مرده؟
مرده؟
درسته
اون مرده
زن، داری به چی میخندی!
بالاخره
شما دوتا میتونید مادر عزیزتون رو ببینید
بیا جلو ما رو بکش
سونویوماها دربارهی این ساکت نمیمونن
مهم نیست که چقدر خوب ما رو پنهان کنی،
یه ردی به جا میذاری
این یه احتماله
باشه پس، این چطوره؟
من فقط یکی از شما دوتا رو میکشم
بعدش مهم نیست که کدومتون بمیره، زن و شوهر پیر اهمیتی نمیدن
چون اون بیرون، هیتوری-
فقط یه فرده
حالا، کدوم یکی از شما رو باید بکشم؟
سوال سختیه، شما مثل هم بنظر میرسید
بهم بگید کدومتون باید اونی باشه که میمیره
No comments yet. Be the first to leave one.