The first 190 lines.
خب، چیکار میکنی؟ من دارم بازیگری میخونم. تو چی؟
من کارگر باراندازم. نه، منظورم جدیه...
منم جدی میگم.
البته، از دوشنبه هفته بعد...
دارم یه کار یه کم جذابتر میکنم.
چی هست؟
صندوقدار شبِ یه کافه تریا.
منظورم این نیست که چطور پول درمیاری. منظورم اینه که به چی علاقه داری؟
عزیزم، اگه من جواب اون رو داشتم...
شرط میبندم تو نیم ساعت جفتمون رو تا حد مرگ خسته میکردم.
خدا رو شکر تموم شد.
همین بود از اولین اجرای گروه لورل پلیرز.
و اون خیلی ناامیدکننده بود.
زن: فرانک! خیلی خوب بود، فرانک! خیلی ممنون، خانم گیوینگز.
نمیتونم بهتون بگم چقدر لذت بردیم. شما همسر خیلی بااستعدادی دارید.
بهش منتقل میکنم.
فرانک! سلام!
اون اونجاست. من دیگه آماده یه نوشیدنیام.
چند دقیقه دیگه.
آپریل؟ عزیزم؟
سلام. سلام.
آمادهای بریم؟ آره. آره.
فقط باید این آرایشو پاک کنم.
خب، گمونم که خیلی هم موفقیتآمیز نبود، نه؟
فکر نکنم. یه دقیقه دیگه آمادهام. عجله نکن.
ببین، یه لطفی بهم میکنی؟ هوم؟
میلی و شپ میخواستن بعدش بریم بیرون باهاشون.
میشه بگی نمیتونیم؟ بگو به خاطر پرستار بچه یا یه همچین چیزی.
خب، مسئله اینه که من قبلاً گفتم میتونیم بریم.
یعنی، همین الان دیدمشون و گفتم که میریم.
پس اشکالی نداره دوباره بری بیرون و بگی اشتباه کرده بودی؟
باید به اندازه کافی ساده باشه.
فکر نمیکنی این یه کم بیادبیه، آپریل؟
پس خودم بهشون میگم. باشه. باشه. آروم باش.
باشه؟ خودم بهشون میگم.
جدی میگم، عزیزم. تو تنها آدم اون نمایش بودی.
ممنون.
نباید میذاشتیم تو درگیر اون کوفتی بشی، همین.
باشه.
چه مشت آماتوری. منظورم اینه که تو درس خوندی، واسه خدا!
میتونیم دیگه در موردش حرف نزنیم؟
حتماً.
فقط نمیخوام به خاطرش احساس بدی داشته باشی، همین.
چون ارزشش رو نداره، میدونی.
همین که مجبوریم اینجا بین این مردم زندگی کنیم به اندازه کافی بده.
چی گفتی؟ گفتم آره. باشه، فرانک.
میشه لطفاً دیگه در موردش حرف نزنی قبل از اینکه دیوونم کنی؟
داری چیکار میکنی؟
آپریل، عزیزم بیا در مورد این حرف بزنیم، باشه؟
نه، فرانک، لطفاً این کارو نکن. بیا دیگه.
دستم نزن. آپریل. آپریل.
تنهام بذار.
باشه. باشه.
به نظرم میآد که کلی مزخرف اینجا داره اتفاق میافته.
و فقط چند تا چیز هست که میخوام روشن کنم. باشه؟
اول اینکه، تقصیر من نیست که نمایش افتضاح بود. باشه؟
دوم اینکه، مطمئناً تقصیر من نیست...
که تو بازیگر از آب درنیومدی.
و هرچی زودتر این نمایش آبکی رو فراموش کنی...
هر دو تامون حال بهتری خواهیم داشت.
سوم اینکه، اتفاقاً من با این نقش جور درنمیآم.
شوهر احمق و بیاحساس حومه شهری.
تو از وقتی اومدیم اینجا داری این چرندیات رو سرم خراب میکنی.
و من اگه بذارم که این برچسب بهم بچسبه.
چهارم... آپریل؟ آپریل!
آپریل.
داری چه غلطی میکنی؟ برگرد تو ماشین.
نه. یه دقیقه دیگه. فقط بذار یه ثانیه اینجا وایسم.
لعنتی!
آپریل، میشه لطفاً برگردی تو ماشین و در مورد این حرف بزنیم...
به جای اینکه تو مسیر ۱۲ بدوی؟
مگه مشخص نکردم که مخصوصاً نمیخوام در موردش حرف بزنم؟
باشه. منظورم اینه، لعنتی دارم سعی میکنم خوب باشم...
در مورد این قضیه اینجا، واسه خدا!
چه مهربون. چقدر، چقدر مهربون!
یه لحظه صبر کن. من سزاوار این نیستم.
تو همیشه انقدر فوقالعاده قاطع هستی...
در مورد اینکه چی سزاوارش هستی و چی سزاوارش نیستی.
یه لحظه صبر کن! یه لحظه لعنتی... آپریل! حالا گوش کن به من.
این یک باره که نمیتونی از زیرش در بری...
با تحریف کردن هرچیزی که من میگم، آپریل.
اتفاقاً این یک بار لعنتی هست که...
میدونم که اینجا من اشتباه نمیکنم.
خدایا، کاش امشب خونه میموندی.
میدونی وقتی اینطوری هستی چی هستی، آپریل؟
تو مریضی. جدی میگم.
تو مریضی! چی؟ و میدونی تو چی هستی؟
تو چندشآوری. اوه، آره؟
تو نمیتونی منو گول بزنی، فرانک.
فقط به خاطر اینکه منو تو این تله کوچیک گیر انداختی.
فکر میکنی میتونی با زور منو مجبور کنی هر حسی که تو میخوای داشته باشم؟
تو توی تلهای؟ تو توی تلهای؟ آره! آره! منم، فرانک!
عیسی مسیح، منو نخندون! منو!
تو یه پسر بچهی حقیر و خودفریب هستی. به خودت نگاه کن!
به خودت نگاه کن و به من بگو، چطور حتی با هیچ تصوری...
...میتونی خودت رو یه مرد بدونی؟
لعنتی!
عیسی مسیح!
اینجوری به من نگاه نکن، اپریل. میشه لطفاً الان بریم خونه؟
اپراتور آسانسور: طبقهی پانزدهم.
جک: امروز صبح به کمک تو نیاز دارم، رفیق.
برای چند ساعت آینده، باید هر بار که بَندی نزدیک میشه به من هشدار بدی.
و ممکنه لازم باشه منو از دید عموم پنهان کنی.
در صورتی که احتمال داره بالا بیارم.
انقدر بده.
صبح بخیر، جک.
هیچی خوبی نداره، بهت اطمینان میدم.
هلن: البته، همون لحظهای که از قطار پیاده شدی میدونستم...
...چی دنبالشی.
یه انباری کوچیک بازسازی شده یا یه خانهی کالسکه.
و از اینکه من باید بهت بگم که همچین چیزی...
...دیگه موجود نیست، متنفرم.
اما نمیخوام ناامید بشی.
یه جایی این بالا هست که میخوام بهت نشون بدم.
خب، البته، از این طرف زیاد مطلوب نیست.
همونطور که میبینی، جادهی کرافورد بیشتر از این ساختمانهای بلوکی کوچیک...
...و جاهای کارگاهی (مثل لولهکشها، نجارها)...
...و کسبههای کوچیک از این قبیل تشکیل شده.
اما بالاخره...
...بالاخره به جادهی رولوشنری میرسه، که خیلی قشنگتره.
حالا، جایی که میخوام بهت نشون بدم...
...یه خونهی کوچیک و دوستداشتنیه با یه محیط کوچیک و دلنشین.
خطوط ساده و تمیز، چمنزارهای خوب، فوقالعاده برای بچهها.
همین پشت این پیچ بعدی قرار داره.
حالا، میبینیش. اونجاست. اون سفید کوچیکه رو میبینی؟ قشنگه، نه؟
اون حالت سرزندهای که روی شیب کوچیکش نشسته؟ دلنشینه، مگه نه؟
اوه، بله.
میخواستید منو ببینید؟
امروز صبح از تولدو براتون اومده. این سومین باره این ماهه.
متاسفم. فکر کردم رسیدگی کردم.
فرانک، من آمادگی ندارم دوباره این گفتگو رو داشته باشم.
متوجهی؟ من دقیقاً داشتم وارد...
این مردم تو شهرستانها به ما نگاه میکنن. ما باید کارآمد باشیم.
نمیتونیم از این رفت و آمدهای بینتیجه و از این قبیل داشته باشیم.
این فقط کارآمد نیست. درسته؟ بله.
اون چی بود؟ تولدو؟
مدیر شعبه یه بروشور بازنگری شده میخواد.
برای کنفرانس ناکس ۵۰۰.
"این فقط کارآمد نیست. درسته؟ درسته؟ درسته؟"
چقدر هم مهم!
به خاطر خدا. من حتی نمیدونم ناکس ۵۰۰ چیکار میکنه. تو میدونی؟
بهم توهین نکن.
اگه تو پروندهی غیرفعال زیر SP 1109 نگاه کنی...
...کپی همهی چیزایی که به آژانس فرستادیم رو پیدا میکنی.
اینجوری میتونیم ردش رو تا منابع اصلیش دنبال کنیم.
گوش کن، امیدوارم برنامهی ناهار زودهنگام نداشته باشی.
نه. واقعاً گرسنه نیستم.
خوبه. پس بعداً بهت سر میزنم. باشه؟
باشه. باشه.
یه چیزی بهت بگم، مورین؟
تو خوش شانسی که منو ملاقات کردی.
چطور مگه؟
فکر میکنم میتونم فوت و فن کار رو بهت نشون بدم، میدونی.
یه هنر خاص برای بقا تو ناکس وجود داره. واقعاً. بذار نشونت بدم منظورم چیه.
گارسون. لطفاً تلفن رو بیارید. و دو مارتینی دیگه.
وای.
کلوندایک ۵-۵۵-۶۶، لطفاً.
سلام، خانم جورجنسن؟ فرانک ویلر هستم. بله.
فقط میخواستم بهتون اطلاع بدم که مجبور شدم مورین گراب رو بفرستم...
...برام بفرستمش به بخش کمکهای بصری.
احتمالاً بقیهی بعدازظهر هم بهش نیاز دارم. بله.
شما هم همینطور. مراقب خودتون باشید.
من حتی اسم "کمکهای بصری" رو نشنیده بودم. چون وجود نداره.
یوهو!
سلام، هلن. بیا تو.
یه لحظه هم نمیتونم بمونم.
فقط میخواستم این گلهای سِدوم رو بیارم...
...برای اون تکه نامرتب اون پایین، کنار ورودی.
مثل پیچکهای اروپاییه.
فقط اینا گلهای زرد کوچیک فوقالعادهای دارن.
خب، تنها چیزی که برای چند روز اول میخواد...
...فقط یه ذره آب هست و بعد میبینی که چطور به خوبی رشد میکنه.
خب، ممنون هلن. خیلی لطف دارید.
قهوه میل دارید؟
کاری میتونم براتون بکنم، هلن؟
اوه، تقریباً یادم رفت.
یه خواهش کوچیک ازتون دارم.
در موردِ... پسرم، جان، هست. تو بیمارستان بستری بوده.
متاسفم. حالش خوبه؟
خب، راستش فعلاً تو پلیزنت بروک هست. بخشِ روانپزشکی.
اوه.
اوه، آها. خب، چیز جدی نیست.
فقط یکم تحلیل رفته. خب، گاهی اوقات آدم از پا در میاد دیگه.
اینطور نیست؟ بله. البته.
یه مرکز فوقالعادهست.
و درمانهاش خیلی خوب روش جواب داده.
به هر حال، گفتن اگه یه بعدازظهر بیاد بیرون...
شاید یکم حالش رو بهتر کنه.
راستش، فکر کنم دوستای من رو یکم زیادی عادی میدونه.
منظورم اینه که، اون سفر کرده. دکترای ریاضیات داره.
No comments yet. Be the first to leave one.