The first 200 lines.
- تاشا - مدلین
الان یه فایل برات فرستادم.
روی هارد درایو «کیرا ایوانز» یه چیزی
هست که نیاز به توجه داره.
چی ازش میفهمی؟
نوشته یه مشکله.
یا شاید، یه فرصته.
تو خوبی؟
آره خوبم.
چی پشتت قایم کردی؟
وقتشه.
اون میدونه.
بکشش.
جین؟
منتظر چی هستی؟
نگاش کن، اون نمیدونه تو جین نیستی.
مرگش یه حادثه طبیعی به نظر میاد.
تو بهش نیاز نداری
تا برای چیزی که داره میکشتت درمان پیدا کنی.
جین
این...
این یه سمه.
برای وقتی که بدتر شدم
وقتی تموم بشه،
با شرایط من تموم میشه.
کار به اونجا کشیده نمیشه.
- ما یه درمان پیدا میکنیم. - نه.
«رومن» پیدا نکرد.
تو قرار نیست بمیری.
لطفاً، سرنگ کوفتیُ بده من.
خواهش میکنم جین.
بده من
متأسفم
متأسفم این...
- این خیلی سخته. - میدونم
میدونم
تو خیلی قوی هستی
تو از پسش برمیای.
- درسته؟ - آره
ببخشید، اصلاً اسمتو فراموش کردم.
- واقعاً؟ - اینجا پرسرو صداست
نشنیدم چی گفتی
و ببین، سعی کردم درست رفتار کنم
ولی فهمیدم هیچ راهی نیست
تا بتونم هرطوری شده یه
شب کامل باهات باشم چون ازت خوشم میاد،
و نمیخوام که فقط...
همینطوری حرف بزنمو خودمو بی آبرو کنم.
- جلومو بگیر لطفاً - آره، اشکالی نداره
«لینکلن»، دیدی من اسمتو یادمه
یه امتیاز از دست دادی.
آره، منصفانه ست، کاملاً منصفانه ست.
«لیزا» اسم من لیزاست
- لیزا. - آره
خب، یه نوشیدنی دیگه بزنیم لیزا.
تو چطور؟
شاید یه بوس دیگه قبلش؟
آره
هی
هی
من دیگه باید برم
که یعنی تو باید بری.
صحیح
آره باشه.
وسایلمو برمیدارمو میزنم به چاک.
خب، خیلی خوش گذشت.
آره.
ولی تمام شب ...
- خیلی خیلی حال داد - آره.
خب میخوای چیکار کنی الان؟
اه، میخوای شمارهتو بذاری تو گوشی من،
یا من شمارهامو بدم بزنی تو گوشیت؟
اه، نه نمیخواد.
جدی؟ اه ولی الان گفتی...
من خوبم.
بابت شب خوب و باحال ممنونم.
خیلی خب.
خب همین الان میخوای بری،
یا برای یه صبح خوب و باحال هم وقت داری؟
آره
خبرای جدید.
کلی خبر بد داریم. مأمور پترسون کجاست؟
پیام داده دیر میاد.
خب من میگم بعداً بهش بگید.
تاشا زاپاتا سوار هواپیمای
سقوط کرده «بلیک کرافورد» نبود.
- اون زنده ست. - متأسفم،
- این چرا خبر بده؟ - چون اون «کیرا ایوانز» کشته.
وکیل «هنک کرافورد»؟
وکیل برای یه دقیقه شه، من وکیل بودم.
«ایوانز» کارچاق کن کرافورد بود.
البته اون تو خونه خودش در استکهلم با تیر تو سرش کشته شد،
دخترش طبقه بالا قایم شد و چهره تیراندازو دید.
- این با عقل جور در نمیاد. - راستش در میاد.
زاپاتا تو پاریس با «بلیک» بوده، که همراه باقی اعضای
هیئت رئیسه HCI تو هواپیمای خود کشته شدند.
بعد ناغافل «کیرا ایوانز» هم میمیره،
و «مدلین بورک» مدیرعامل جدید شرکت HCI معرفی میشه.
برای فهمیدنش نیاز نیست عقل کل باشی.
خب فکر میکنی زاپاتا آدم «مدلین» شده؟
من فکر نمیکنم، واقعیات اینو میگن.
الگوی واقعیات اینطور فکر میکنه.
تاشا شاید هنوزم برای سیا کار میکنه.
فکر نکنم اونا انکار کردند.
«کیتون» و آدماش هم مثل ما دنبال جواب میگردن.
فقط باورم نمیشه تاشا که
میشناختم همچین کاری بکنه.
آدما عوض میشن.
ینی چی عوض میشن؟
من با زاپاتا از طریق عملیات استراق سمع
دادستانی ملاقات کردم چون سیا داشت از بدهیهای قمارش به عنوان اهرم فشار استفاده میکرد.
او داشت اطلاعات
فوق محرمانه «تام کارتر» اف.بی.آی درمورد جین رو لو میداد.
نمیدونستی؟ خب، باید بگم
از الآن این اطلاعات محرمانه به حساب میاد.
اون نقشه هنوز نشر عمومی نشده؟
نه، به مسئولای پلیس سوئد گفتم
اینو منتشرش نکنند، زاپاتا ممکنه
کلید حل توطئهایی باشه که
«مدلین» برای HCI کشیده.
آخرین چیزی که میخوام اینه که
بفهمه ما دنبالش افتادیم.
سؤال پیش میاد دیگه چی درموردش نمیدونستیم.
ریچِ.
یه تاتو رو حل کرده.
- چی فهمیدی؟ - یه تروریست داخلی در
خیابون کلمن 14945 در فلاشین کوئین هست.
پیشنهاد میکنم پشتیبانی ببری.
کل خلاصه داستان اینه؟
آره، مگه اینکه بخواین تمام جزئیات خسته کننده
که از روش الگوریتم و
محاسبات فهمیدم رو هم بهتون بگم.
نه نمیخواد.
ببخشید دیر کردم.
بقیه کجا میرن؟
تا بمبگذاری میکل آنژُ بگیرن.
چی؟ تو تازه یه
پیام فرستادی نوشتی "یه چیزی فهمیدی".
آره، خودم حلش کردم.
تو بهشون گفتی حل کردن خالکوبی میکل آنژ
چند ماه پیش، به سرنخ درمورد پیدا کردن
یکی از بدنامترین بمبگذاران مزدور کل کشور بهمون داد؟
نه فقط بهشون گفتم جاش کجاست.
فکر کنم بهشون نگفتی بمبگذار تو خرابکاری هنرمندیه.
که هیچوقت دستگیر نشده،
که ناپدید شده فرض میکردند بازنشسته شده،
ولی ما ارتباطات مخفیش رو زیرنظر داشتیم
از وقتی که این تاتو رو حل کردیم
و درست همین امروز صبح فعال شد؟
اه، اونا بیشتر دوست دارن بزن بهادر کنن.
به کارهایی که اینجا میکنیم اهمیت نمیدن.
اینجا جاییه که جرائم حل میکنیم.
کارهای باحالو اینجا انجام میدیم.
اونا خبرندارن ما چیکار میکنیم.
برای همین باید بهشون عرضه کنیم.
خیلی خب باشه اگه اینقدر دوست داری،
دفعه بعد سروقت بیا.
حالا کجا بودی؟
هیچی، دوشم خراب شد،
خواب موندم، ساعت زنگیم خواب موند. خوابم گرفت.
کلا تنها.
که یعنی... چقدر وقت داریم؟
خب بذار ببینم، بمبگذار دیوونه تو کوئینزِ.
تیم باید تا نیم ساعت دیگه برسه اونجا،
و 5 دقیقه دیگه با بچههای جدید «کوانتیکو» جلسه داریم.
اه، اون کار سایهای امروزه؟
- آخرین چیزیه که لازم دارم. - چی؟ شوخیت گرفته؟
نمیخوای به چهرهای جوون یاد بدی؟
هی بیا درمورد کتاب اسرار حرف بزنیم.
اه بیا نزنیم.
واو، چرا نمیخوای درمورد کتاب اسرار حرف بزنی؟
بهت گفتم چرا.
و بهت گفتم اینطوری صداش نزن.
باشه ببخشید، ولی کتاب اسرار
یه اسم خیلی خوب برای یه کتاب باستانی آمریکای جنوبیه
که درمانهای جادویی داره. شاید یه درمان هم برای جین داشته باشه.
- کتاب اسرار! - نداره، جادو واقعی نیست.
نگفتم جادو من بچه نیستم که. گفتم درمان جادویی.
و تو حتی نمیخوای
یه امتحانی کنی شاید... - نه نمیخوام.
هیچ مدرکی نیست که واقعاً وجود داشته باشه.
یه اتلاف وقته.
کاملاً ، کاملاً میفهمم.
ولی گوش کن... اگه اتلاف وقت نباشه چی؟
- معذرت میخوام. - سلام به همگی.
متشکرم که به اینجا اومدید.
امروز روز خیلی بزرگی برای ایستگاه قطاره.
ما در آستانه دستگیری یکی
از بدنامترین بمبگذارهای...
تاریخ هستیم.
بدنامترین بمبگذاران تاریخ.
ببخشید بله
من معمولاً عادت دارم این چیزهارو
با یکم، میدونی،
آشنایی نفر به نفر شروع کنم...
تقریباً اولین باریه که داریم اینکارو میکنیم.
همیشه، من همیشه اینکارو میکنم.
نمیدونم چطور ممکنه، شما تازه افتتاحش کردید.
بیاین ادامه بدیم با،
نمیدونم اه شما.
No comments yet. Be the first to leave one.