The first 193 lines.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
بیخیال، ژولی. فقط واسه چند ساعته.
مادام دو مرتوی، مسیو قاضی.
لطفاً بشینین، مادام.
این مدرک رو میشناسین، مادام؟
میشه لطفاً بخونینش؟
- چیه؟ - بخونین.
"در برابر خدای متعال، در این روز هفدهم مارس ۱۷۴۵،
لوسین بوکایو رو به عنوان شوهر قانونیم قبول میکنم،
متولد بیست و سوم ژوئن ۱۷۲۳، شغلش شخم زن."
این مسخرس.
موافقم.
ثابت شده که لوسین بوکایو وجود نداره.
ما شک داریم این بوکایو در واقع ویکنت دو والمان باشه.
- شما که میشناسینش، درسته؟ - عمه اش دوستمونه.
ما همچنین شک داریم ویکنت یه لیبرتین بدنام باشه.
- میدونین لیبرتین چیه؟ - فک کنم ربطی به آزادی داشته باشه؟
آزادی، بله. آزادی برای فاسد کردن، فریب دادن و ترک کردن.
اون امضا شبیه مال منه...
خب معلومه.
شما ممکنه همه چیزو از دست بدین، مادام.
- اسم منو غصب کردن... - شما ممکنه همه چیزو از دست بدین.
ازدواجتون با مارکیز دو مرتوی،
یک پیوندی که شما رو پولدار و محترم کرد،
چون این ازدواج قبل از اون اتفاق افتاده.
میخوام بدونین، مادام، که ته دلم، میدونم بیگناه هستین.
من باور دارم، مادام، که شما قربانی یه جنایت بی نقص شدین،
یک جنایتی که در اون قربانی در آخر از مجرمش دفاع میکنه.
من به این نتیجه رسیدم، مادام،
که طبیعت شما، شما رو تبدیل کرده به هدف ایده آل برای یک شکارچی باتجربه.
من باور دارم که امروز، شما فکر میکنین لو دادن والمان
یعنی خیانت به خودتون.
خیانت به آرزوهاتون، به خاطره های داغتون...
به ارتعاشات باقی موندشون بر روی خیلی از قسمت های بدنتون.
این چیزیه که من فکر میکنم، مادام.
و با دونستن این، من یه سؤال ازتون دارم.
کل آیندهٔ شما الان
بستگی به تمایلتون داره که به این سؤال صادقانه جواب بدین،
اگه نه جلوی من، حداقل با صدای بلند،
در خلوت دلتون.
مادام، مارکیز دو مرتوی،
عاشق والمان هستین؟
ممنون. مادام.
- قاضی تورول چجور آدمی بود؟ - یه آدم خشکه مذهب.
واقعاً؟ برعکس، شنیدم آدم نسبتاً با احساسیه.
یه آدم خسته کننده. یه بازجوی حقیر.
سرنوشت شما دست همین آدم خسته کننده هست.
میگن همسرشو خیلی دوس داره.
فکر کنم باید اونجا رو هدف بگیریم.
نگران نباش.
مردها همیشه ضعیفن، و این بازجوی کوچولو که دیگه بدتر.
ویکنت عزیز من،
به هر حال، شما اجازه دادی یه مدرک دزدیده بشه
که امروز میتونه به نابودی کامل ما منجر بشه.
میگن اون از راهبه های کارملایت هم مؤمنتره.
من شما رو سرزنش میکنم که منو مجبور کردی این کاغذ مسخره رو امضا کنم.
شما اونو نگه داشتی به عنوان مدرکی برای نبوغ به اصطلاح خودت...
- آمین. - ...و اجازه دادی دزدیده بشه.
امروز، من به شما یه فرصت میدم تا کار غیرممکن رو انجام بدی،
تا تبدیل بشی به یه اسطوره، و اشتباهت رو جبران کنی.
عمه ستودنی شما الان با مادام دو تورول آشنا شده،
یه خانوم خیلی مذهبی،
زن همون قاضی که داره علیه من توطئه میکنه.
امیدوارم متوجه باشین.
مأموریت شما اینه که مادام دو تورول رو اغوا کنین،
کسی که به بافضیلت بودن بی عیب و نقصش معروفه،
تا حرکت شوهرش خنثی بشه.
موفقیت این عملیات بهترین مهارتهای شما رو میخواد
و یه حس بی نقص از زمانبندی.
امیدوارم فک نکنین این کار از عهده شما خارجه.
...طمع انگلیس ها باعث سقوطشون میشه.
با بومی ها، فک میکنن میتونن بخرن به جای اینکه متقاعد کنن.
خب، مادام دو تورول همین الان یه ابتکار عمل رو طرح ریزی کرده
که به نظر من بهطور خاص وفادار به نظرات ما در فرانسه جدیده.
من این ابتکار رو با اب مونوردیه به اشتراک میذارم،
یه متحد واقعی در راه هدف ما.
مشتاقم بیشتر بدونم.
به لطف ماموریت های ژزوییت ها،
کتاب مقدس تقریباً صد ساله که ترجمه شده
به زبون وِندات.
برادرای هندی ما یه کتاب دعای ساده برای استفاده روزمره کم دارن.
ببخشین، مادام. اگه مشکلی نیست؟
من ابتدای یه آهنگ درباره تولد مسیح رو بلدم.
اوه، نه، مادام. خواهش میکنم.
آفرین!
قبل از اینکه ضربه بزنی، باید تملق بگی.
اگه آمادگی نداشته باشه، اذیت میشه.
مادام، من میخوام عمیقترین تحسینم رو تقدیم کنم.
وقتی شما آواز میخوندین،
یه لحظه باور کردم میتونم اون زبون خاص رو بفهمم.
- هدف شما سادس. - اما...
- با حرفاتون قلبش رو لمس کنین. - بله؟
- البته، اگه اجازه بدین. - باعث بشین تو ایمانش شک کنه.
اجازه بدم چی کار کنین، مسیو ویکنت؟
- صادق باشم. - خواهش میکنم.
یه آشوب ظریف ایجاد کنین.
نه، ببخشین، این غیرممکنه.
میترسم بی ادبی کنم. جلوی مادام مارکیز، نمیتونم.
چون مادام دو تورول از شما میخواد.
ادامه بدین.
چرا دعاهای ما رو ترجمه کنیم وقتی میتونیم مال اونا رو یاد بگیریم؟
من شنیدم این مردم برادرانه زندگی میکنن، ساده، در صلح با طبیعت.
آیا ما واقعاً از اونا به مسیح نزدیکتریم؟
البته، رفتارتون نباید هیچ جذابیتی رو نشون یده.
- فک کنم ما به اونا احترام مدیونیم، اما... - اما؟
آیا رئیس وندات بزرگ کُندیارونک باید سوزونده بشه
چون مسیح رو "پسر روح بزرگ" خونده؟
من مکالمات مسیو دو لاهونتان رو خوندم.
برداشت شما ازشون چی بود؟
خب، وندات ها ستودنی هستن، اما یه چیزی رو کم دارن...
علاقه به آموزه های مذهبی و عشق به تنبیه.
- نه من اینو گفتم، نه فک میکنم. - خب چی فک میکنین؟
نمیخوام با شما بحث کنم، مسیو.
با حس کردن تحقیر شما، با دیدن بی تفاوتی شما،
اون با زهری مسموم میشه که شرم اونو قویتر کرده.
قابل تشخیص نخواهد بود.
پس، از شما متنفر میشه، و اینجوری وجود خواهید داشت.
خب معلومه که ازش خوشش میاد.
بهتون یادآوری میکنم هدف ما اینه که اون ازش خوشش بیاد.
مارکیز، از این طرف.
مشکل شما چیه؟
بهت یادآوری میکنم بقای تو بستگی به موفقیت خواهرزادهم داره
- با مادام دو تورول؟ - میدونم.
تو آسیب پذیر هستی.
میدونم با مردها در حال جنگین. اما نه با هیچ کس خاصی.
مگه اینکه با خودت در حال جنگ باشی.
برای مبارزه با مهیبترین دشمن آزادی: حسادت.
- من عاشق خواهرزادت نیستم. - ثابتش کن.
- چیهرو؟ - اینکه تو هنوز یه زن آزادی.
و چجوری؟
امشب من چن تا از دوستامو تو پاویون کوچیک دعوت کردم.
هیچ کس نباید تو رو تو این حالت آسیب پذیر ببینه.
امشب میخوام این بدن رو در حال عرق کردن و خوشحالی ببینم.
تا کل پاریس بدونن که ایزابل دو مرتوی،
مارکیز محترم، و ملکه لیبرتین ها
بلده چجوری لذت بده و لذت ببره.
باشه
نه. حرکت نکن.
متأسفم، من...
امشب باهاش بازی خواهی کرد.
خوش اومدین.
- نمیخواین چیزی بگین؟ - شما منو واسه قدم زدن دعوت کردین.
داریم قدم میزنیم.
سر شام ناراحتتون کردم؟
راستش رو بخواین، جون میدادم تا توجه شما رو جلب کنم.
یه دقیقه سفت و سختین، بعدش شکننده.
میخواین منو گیج کنین؟
این ایمان مسیحی.
- تا حالا شک کردین؟ - یعنی به خدا اعتقاد ندارین؟
نمیدونم. ولی من خدا رو تو وجود شما میبینم
انگار که شما یه کم بیشتر از خودِ واقعیتون هستین.
ناراحتتون میکنم؟
من شما رو میشناسم، مسیو ویکنت.
خب، پس من کیم؟
من و شوهرم خیلی با هم حرف میزنیم.
دفتر کارش پر از نامه هاییه که شما رو افشا میکنن.
شوهر شما چه کاره هست؟
گسترش انجیل در دنیای جدید دلیل واقعی اومدن من اینجا نیست.
مردمی که من میخوام به سمت لطف خدا بیدار کنم، از یه قبیله دیگه هستن.
بهشون میگن لیبرتین ها.
و میگن شما یکی از رهبران پردار و بالشون هستین.
شما هیچ وقت از تعجب کردن دست برنمیدارین.
- شما اینطور نیستین. - شما منو اشتباه گرفتین.
- شما یه لیبرتین نیستین؟ - دیگه نیستم.
چون حالا منو دوست دارین؟
شما زیاد خیرخواه نیستین، مادام.
چرا باید باشم؟
- چند روز بمونین. خواهش میکنم، التماس میکنم. - چون عاشقم هستین.
نمیدونم عاشق شما هستم یا نه. یا حتی اگه توانایی عشق ورزیدن رو دارم.
چند دقیقه پیش، داشتم بازی میکردم که عاشق شما هستم. خوشحال بودم.
حتی میتونستم باور کنم عاشق خودم هستم.
مرد بیچاره...
حق با شماست. فردا برین. برگردین پیش شوهرتون.
غرور شما باعث شده خیلی ساده لوح باشین. من یه مردم.
بزرگ شده در جامعه ای که واسه مردها و به دست اونا ساخته شده.
و واسه بیشتر مردها، زندگی من بی نقصه. محکوم نمیشم.
مجبور میشم به یه خانه قدیمی عقب نشینی کنم
جایی که خوشحال میشم وفادارترین تحسین کننده هام رو بپذیرم.
شوهر شما فقط مهره کُنت دو ژرکورته.
هدفش مارکیز دو مرتوی هست، و فقط اون،
چون آزادی و قدرتش مردها رو مسخره میکنه.
شما مهره یه مهره هستین، بی خبر از ارباب واقعی خودتون.
شب بخیر، ویکنت.
- بله؟ - سسیل هستم، مادام.
مادام...
- شوالیه شما؟ - بله.
- یه سؤال از شما دارم. - بله؟
آیا درسته که این گل های رز رو به خاطر قشنگیشون سرزنش کنیم؟
خب، من... نه.
یا این پرتو نور رو به خاطر درخشش؟
معلومه که نه.
یا حتی خورشید رو به خاطر سخاوت بی نهایتش.
No comments yet. Be the first to leave one.