The first 200 lines.
امید!
چیزی که تو این روز باشکوه حس میکنم
در حالی که اینجا با هم جمع شدیم...
برای عزاداری
درگذشت یکی از برادرانمون
که در اوج جوانی به طرز ظالمانهای توسط بیماری کلرا جان داد.
که... که یادم میندازه بهتون بگم...
لطفا، لطفا دو متر از هم فاصله بگیرید.
بله، خوبه، هیچکس عمل نکرد...
اوکی، ادامه میدیم.
ولی با اینکه هر روز جدید با هجوم
بیپایان یک سری اتفاق وحشتناک لهمون میکنه،
نباید ایمانمون رو از دست بدیم.
به هر حال، اینجا آمریکاست
جایی که فرصت، در هرگوشهای در انتظار رخ دادنه.
-همه بگید آمین -آمین
آره اونم بندازینش تو تابوت
جفتشون خیلی کوچیکن.
-باشه تو پاهاشو بگیر -و دوباره از اول شروع میکنیم.
امید!
«: مـتـرجـم: نگار :» .:: Negar FD ::.
همینه... محصول امسال
از سال پیشم بدتر...
که اونم از سال قبلش بدتر بود.
شاید باید همین الان خودمون رو بکشیم
و کار رو یکسره کنیم.
من قرار نیست خودمو بکشم.
-ای احمق... -لطفا دعوا نکنید.
هی! بسه دیگه! بسه!
بچها، ببینید، میدونم الان همهچیز حیلی ناامید کنندهست،
ولی باور دارم یه جای بهتری برای همهی ما هست.
اورگن... آره!
من داشتم نظرات مردمی که
تو شرایطی مثل شرایط ما بودن رو میخوندم.
خیلیهاشون رستگاریشون رو در اورگن پیدا کردن.
تو بلدی چطور راهت رو تو
2 هزار مایل قلمرو دست نخورده و بیصاحب پیدا کنی؟
-نه. من... -شرمنده کشیش
بدون یک راهنمای باتجربه
رفتن به اورگن اصلا قابل بحث نیست.
شاید باید برگردیم به ایدهی جان
راجع به کشتن خودمون.
من فکر میکنم اون یه چیز به درد بخوری داشت.
اوه، زیک!
همونجا بمون
اوه نه...
عجب زیک... واقعا؟
به شدت ناخوشایند به نظر میای.
بیخیال پرو میدونی که احساس راحتی نمیکنم
جلوی اون اختراعت.
گرفتن تصویر یک نفر
یک نوع کامل بطالت و خودبینیه.
چرا همهچیز از دید تو گناهه؟
نمیشه فقط برای تفریح باشه؟
خیلی حال و حوصلهی تفریح ندارم وقتی که کل شهر
در معرض خطر انقراضه.
هی مرد تو فکر کردی خودت فقط روز بدی داشتی؟
من تمام روز در حال دوختن جورابای پاره بودم.
تمام روز... فقط جوراب!
پس لطفا میزاری همین یه دلخوشی رو داشته باشم؟
بله، میزارم. باشه. بهم آسیب نزن.
عالیه.
اوکی این... این چطوره؟
اوه بله! عاشقشم!
داری بهم حال و هوای جدی عذاب الهی و آخرت رو میدی
-و کاملا هم جواب میده. -خیلی مسخرهای.
خیلی باحال بود
خب، روز خوش، کشیش.
روز خوش خانم آبردین.
اوه و هی! تو نجات دادن شهر موفق باشی!
پدر آسمانی، منم... ایزیکیل براون.
نمیدونم چرا اسمم رو گفتم.
خودت میدونی که منم، همش حرف میزنیم.
این شهر پر از آدمای خوبه ای خداوند
آدمای بیگناه
ولی اگر کسی رو پیدا نکنیم که ما رو به اورگن ببره
همشون میمیرن.
لطفا خداوند
برامون یه معجزه بفرست.
چطوریایی؟
زود باشین، بزارینش رو میز! بزارینش رو میز!
زودباشید، اون آسیب دیده، اسیب دیده.
اوکی، ببینیم اینجا چی داریم
اوه خدای من، وای! میدونین چیه؟
راستش، پرودنس...
تو باید، تو باید به این رسیدگی کنی.
بیشتر کار زنونهست... برا همین...
آقا، میتونید آب بخورید؟
ویسکی؟
خب، فکر نمیکنم اون ایدهی خوبی باشه.
-داشتین تو بیابون میچرخیدین. -گفتم ویسکی!
باشه.
قربان، اسم من کشیش ایزیکیل براونه.
میتونم ازتون بپرسم کی هستین؟
من نوبادیم. (هیچکس)
جیم نوبادی.
آره من... من یه مرز نشینم.
میدونین... بیرون بودم، تو جاده خاکی
آه... و...
از ناکجا یهو یه گنگ خلافکار اومد
و از پشت بهم شلیک کردن.
-راستی اون پشت اوضاع چطوره؟ -خوب!
خیلی بده!
یه مرزنشین؟ قربان، احیانا
تابهحال سفری به اورگن داشتین؟
البته، یکی دوباری.
من همهجای این کشور لعنتی بودم
-بیشتر از اون که بتونم بشمرم. -خودشه!
این مردیه که میتونه ما رو به اورگن ببره.
خودت گفتی جان! تمام چیزی که نیاز داشتیم یه راهنما بود
و خدا این مرد رو برای ما فرستاد.
قربان، ما رو به رستگاری و نجاتمون در اورگن میرسونی؟
نه.
-چی؟ -ببین
ممنونم که زخمم رو روال کردین
ولی هیچ علاقهای به نگهداری کردن از
یه مشت کشاورز سوسول دنیا ندیده
در حال رفتن به اونور کشور ندارم.
-منظوری ندارم. -منظوری نگرفتم.
از شهر دارو گرفتم
و خبر رو باور نمیکنین.
بنی نوجوون از فورت مکآلیستر دزدی کرده.
بنی نوجوون؟ همون خلافکار بدنام؟
اونم این طرفا؟
دارن مارشالهای فدرال رو
میفرستن سمت قلمرو تا پیداش کنن.
میدونین چیه؟
فکر میکنم ببرمتون به اورگن.
عالیه! چی نظرت رو عوض کرد؟
فقط با خودم گفتم، چرا بگم نه وقتی میتونم بگم آره؟
در واقع، فکر میکنم باید همین الان بریم.
اوه، ولی نیاز به زمان نداریم
تا برنامه راه رو بریزیم و وسایل مورد نیاز رو جمع کنیم؟
نه، اورگن یه راه خیلی مستقیمه
تقریبا میتونیم چشم بسته بریم.
اوکی!
کی برای رفتن به اورگن هیجان زدهست؟
خیلیخب! زودباشین! وقتو تلف نکنیم.
هی خوب به نظر میاین ننه مکگیل!
سلام کشیش، این بالا پایین شدنا
منو یاد شب عروسیم میندازه.
اوکی...
اوه چطوریایی رئیس واگن؟
اشکال نداره اون جلو پیش شما بشینم؟
مهمون من باش
اوکی
خب بهم بگو... زندگی برای یه مرزنشین چطوره؟
خب میدونی...
پرسه زدن تو مرزا... انجام کارهای مرزی!
اوه جالبه!
چجور کارهای مرزی؟ میدونی ، به صورت دقیق؟
میدونی... یکم از این، یکم از اون.
کارهای مرزنشینی. نمیدونم چطور توضیحش بدم.
میبینی چقدر خفنه اوضاع؟
فضای باز، هوای تازه
حس ماجراجویی.
احساس آزادی میکنم.
پرودنس!
خدا... باید جوابشو بدم.
بله عزیزم؟
واگن حالمو بد کرده. میشه شکمم رو بمالی؟
البته عزیزم.
از همین الانشم از این سفر بدم میاد.
واگن خیلی تکون میخوره، اسبا بوی گند میدن.
میمردن یه نورگیر تو یکی
از این واگنها میزاشتن؟
میدونی، ممکنه بیشتر لذت ببری
اگر فقط از واگن پیاده شی.
آره، اون بیرون خیلی قشنگه.
یه ابر دیدم که دقیقا شبیه یک خرگوش بود.
اوه خیلی خوبه
ولی هیچ معنیای نمیده.
درسته؟ چون ابرها شبیه ابرهان
و خرگوشها شبیه...؟
خرگوشان!
-اوکی؟ -درست میگی.
حالا کمتر حرف بزن بیشتر بمال.
منم اینجا دراز میکشم تا برسیم به اورگن.
حالا منو بیخیال، خودت اوضاعت چجوریه؟
متوجه شدم عجیب غریب حرف میزنی.
خب من متولد و بزرگشدهی انگلیسم.
بزرگ شده که نه البته... من یتیمم.
اوه خب، متاسفم که اینو میشنوم.
بله، خانم مدیر هر روز صبح
با یک بیل کتکم میزد
و برای شام بهم تیکههای چرم کفش میداد.
برای امرار معاش لخت میرقصیدم تا چندتا پنی گیرم بیاد.
میتونن خیلی دردناک باشن.
چه سخت بنظر میاد.
نه راستش این یه بچگی استاندارد تو انگلیسه.
هو!
No comments yet. Be the first to leave one.