The first 200 lines.
در جنگ اشتباهی میجنگی «مینروا».
وقتشه بیای خونه.
اینجا خونه من نیست
و تو هم استاد من نیستی.
بذار من برم.
تو آزادی که بری
اگه بتونی از من بگذری.
با عصبانیت میجنگی «مینروا»
نه با هدف.
تورو قابل پیشبینی میکنه.
و بی نظم.
خشم من منو زنده نگهداشته.
بیشتر از تو برام فایده داشته.
و فکر کن بدون خشم چه کارهایی میتونستی بکنی.
«مینروا»، کافیه
آخرین اخبار دنیای فیلم و سریال در تلگرام و اینستاگرام ما .:. @OfficialCinama .:.
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
موهبت پسره از بین رفت...
همونطور که میخواستی.
امیدوارم توانایهای خوب مارو دیده باشی.
بخششی که به دنیا ارائه میدیم.
متشکرم
میخوام ببرمش خونه.
البته، بزودی.
بزودی نه، الان.
چیکار میکنی؟
پسره سختیهای زیادی کشیده.
اگه میخوای بری، باید بهش غذا بدیم و تمیزش کنیم.
بزودی بهم میرسین.
از پسرت مثل پسر خودم مراقبت میشه.
من اینجا زندانیم؟
نه برادر تو مرد آزادی هستی مثل همه ما.
هیچوقت از قدرتی که به خودت دادی
چیز خوبی ندیدم.
اینکه تورو سرگردان میبینم منو ناراحت میکنه.
فقط به موعظههای تو علاقهای ندارم.
من پسرم و «باجیُ» میخوام، و میخوام برم.
چرا بعد از تمام کارهایی که کرده بهش رحم میکنی؟
اون اشتباه کرد ولی قلب خوبی داره.
پس اونُ آزمایش میکنیم.
«ویتانیا» رو لازم دارم.
«ویتانیا» رو بگین بیان الان!
چی شده؟
اون زخمی شده.
خون زیادی از دست داده.
باید مقاومت کنی «لیدیا».
میشنوی؟ باید بجنگی.
واو واو واو، بمون.
- باید همینجا بمونی. - نمیخوام اینجا بمونم.
به محض اینکه چیزی فهمیدم پیدات میکنم.
میام پیدات میکنم.
بهمون یکم غذا نمیدین، مگه نه؟
نه زیاد یکم نون فقط،
یه چیز که باهاش بدم پایین.
دلیلی نداره بخاطر این گرسنگی بکشم.
حرف نزن.
ببخشید.
هی بذار یه چیزی بپرسم.
حالا که اون مهاجر موهبتُ داره،
تو کجای کار هستی؟ چون قبل از امروز،
تو به خصوص بودی مگه نه؟
یه جنگجوی بزرگ.
ولی حالا مهاجر هم سیاه شد،
یجوری تورو تو آمپاس میذاره مگه نه؟
البته استعاره گفتم.
میدونم میخوای چیکار کنی.
چیکار میخوام بکنم؟
میخوای کاری کنی بهش شک کنم.
نه عزیزم کاملاً اشتباه فهمیدی.
میتونم شکُ همین الان ببینم.
فقط دارم رنگ و لعابش میدم.
تو عوض شدی سانزو.
منظورت چیه؟
وقتی در آزرا بچه بودیم،
من و تو از هم جدا شدیم.
ما بخصوص بودیم و ریش سفیدها
مارو برای تمرین به معبد بزرگ میبردن.
یه جای شگفت انگیز
من تورو خیلی تحسین میکردم،
یعنی اگر دست روت دراز میکردم ناراحت میشدم حتی تو تمرینات.
تو منو با بیرحمی میزدی.
اونموقعها قلب با ارادهای داشتی.
نترسی تو منو میترسوند.
متأسفم اگه بهت آسیب رسوندم.
نه میدونی، قبلاً بخاطر وحشیگریت ازت متنفر بودم.
ولی زمان گذشت و فهمیدم تو داشتی منو آماده میکردی
برای جنگ پیش رو.
تو منو به شیری که الآن هستم تبدیل کردی سانزو.
بدون تو من اینجا نبودم.
متوجه نمیشم.
برای چی تمرین میکردیم؟
برای این
دنیایی که میشناسی یه سرابه.
اونی که برای حفاظت ازش به دنیا اومدیم قراره فرابرسه.
ما برای پاکسازی این سرزمینها اومدیم.
یه شهر طلائی رو بازسازی کنیم.
شانه به شانه هم، طبق اراده سرنوشت.
چطور؟
تمام عمرم صرف پیدا کردن جواب این سؤال کردم.
و حالا بخاطر تو.
من پیداش کردم.
بس کن، بس کن!
نمیخوام آسیبی بهشون برسه!
اونا زندانیهای جنگ هستند.
این عوضیا مارو شکنجه کردنُ زندانیمون میکردن.
منم تو قفس بودم.
ولی چیزی بهشون پیشنهاد میدیم
که خواهرم هرگز نداد.
ترحم.
ما این جنگُ شروع نکردیم که مثل اونا بشیم!
یه چیزی پیدا کردیم.
مناطقُ گشتیم، تمام اتاقها و ساختمونها.
اثری از بیوه و «چائو» جایی نیست.
انگار دود شدن رفتن هوا.
ولی میدونم چطور فرار کردن.
یه تونل مخفی؟ از کجا میدونستی؟
مادرمون همه جای خونه مسیر ساخت،
تا کارگرها بتونن مخفیانه رفت و آمد کنن.
میدونی تونل از کجا خارج میشه؟
یه کارگر خونگیه، گلوشُ بریدن.
اینطرف
مال خواهرمه.
«چائو» کشتش و لباساشو برد.
منطقیه.
با اون لباس گاو پیشونی سفید بود.
آره و وسط این جنگ،
کسی متوجه پرسه زدن یه کارگر هم نمیشد.
فقط جای یه انگشت هست.
بیوه همراهش نیست.
با عقل جور درنمیاد، جسدی پیدا نکردیم.
کجا رفته؟
فقط یه نفر زنده هست
که میتونه بهمون بگه تو اون اتاق چه اتفاقی افتاد.
و حدس من اینه که خیلی دور نشده.
این تالار پایه و اساس اصلی ما برای ساختن آزرا خواهد شد.
شنهای زیر پای من خون هستن.
انرژی که از زمین میگیره
نهضت مارو تغذیه میکنه.
منظورت جنگه.
فقط تا جایی که صلح پایدار
رو به ارمغان بیاریم.
بیوه هم قبلاً همینو میگفت.
من نمیخوام برای اهداف دیگران آدم بکشم.
این هدف دیگری نیست برادر.
این هدف ماست.
و قربانیهای جنگ ما؟
بهشون پناهگاه و بقا برای هرکسی
که خودش رو وقف هدف ما کنه ارائه میدیم.
بارون و کلیپرها فقط زجر و بدبختی به ارمغان آوردند.
اونها همسر تورو کشتند، پسرت رو دزدیدند.
موهبت آزرا برای همه ست.
بذار نشونش بدیم.
چیکار میکنی؟
این پیروان، ایمان خودشونُ ثابت کردن،
و اولین کسانی هستند که نعمت آزرا رو دریافت میکنن.
من بهشون میگم منادیان من.
حالا قدرت واقعی آزرا رو میبینی.
به ما میپیوندی برادر؟
اه اینم رفیق قدیمی.
اومدی درمورد آخر دنیا بهم قر بزنی، مگه نه؟
چطوره نگهش داری واسه دفعه بعد خودخواه عوضی؟
«باجی» گوش کن.
نه نه نه نه، تو گوش کن.
حق با تو بود.
مهاجر موهبتُ به هشت تا از پیروانش داد.
داره ارتش میسازه همونطور که تو گفتی.
هورا به من.
میدونستی روشن کردن اون تالار خبر بدی بود.
ولی به هر حال انجامش دادی.
حالا یه خدا ساختی.
اگه میذاشتم منفجرش میکردی،
پسرم کشته میشد.
و هیچوقت به اون نمیرسیدم.
خب نجات دادن پسرت چه فایده ای داره
اگه دنیای نباشه که بتونه توش زنده بمونه؟
شاید هرکسی که خاطرات تورو مسدود کرد،
انجامش داد تا این اتفاق نیافته.
شاید قرار نبود همچین قدرتی داشته باشیم.
الان فقط میدونم که تو و اون،
تو آخرالزمان هستی.
میخوام جلوشُ بگیرم.
ولی باید نقش بازی کنم.
اونا تورو دارن، «هنریُ» دارن.
و هرکاری میکنم زیرنظر دارن.
فک کنم گلّه متعصبهای چشم سیاه هم مشکل نیستن.
نقشه ای داری؟
روش کار میکنم.
باید شامل شمشیر هم باشه، آره؟
فقط یعنی، یه عالمه شمشیر.
یادت نره شمشیر بیاری.
استفاده از تالار کار خودشو کرد.
تو باید استراحت کنی.
وقتی دشمنای ما ساقط شدن
و شهر طلائی یک بار دیگه سرپا شد استراحت میکنم.
نه زودتر.
سانزو اونی نیست که میخواستی باشه.
اون خطرناکه
اون برادرمه
نه، اون عامله.
No comments yet. Be the first to leave one.