The first 159 lines.
چه...
چه خبر شده؟
زندهای!
من از طریقی...
از سقوط جون سالم به در بردم؟
نه
نبردی
اما الان طوریت نیست
- اون کجاست... - همون رفیق کرم پیلهسازت؟
دو روز پیش از اون دیوار بالا رفت و خودش رو...
اون داخل پیچید
داره تغییر پیدا میکنه
دو روز؟
یعنی من دو روز کامل مرده بودم؟
دو سال شده، پدر
بیش از دو سال گذشته
«کتاب چهارم: زمین» «قسمت یک: روز تولد دوباره»
ترجمه از: احسان جولاپور Instagram: Mister.Cloner
چه اسراری رو مخفی کردی؟
جادوگر ارشد کالم، شورای پادشاه در حال تشکیل در اتاق پادشاهیست
ای بابا. نمیخواد اینطوری صدام کنی
میدونم که عنوان رسمیم همینه اما این القاب جادوگر ارشد و اینا...
یخورده سنگینه
همین اسم معمولیم رو صدا بزن شاهزاده کالم
یا اصلا... همین کالم خالی
اما لازم نیست «خالی» رو بگی
خب، ببخشید الان یادم رفت اومدی بهم چی بگی
- مشاور پادشاه... - جلسهی شورا! حله، الان میرم
حفاظ باران
صبح بخیر، سورن! کوروس!
ایناهاشش جادوگر ناتنی!
هنوز خندهداره
هر دفعه یهخورده خندهدارتر هم میشه
اینجور القاب همینطوریان
- راستی، نظرت چیه اسمت رو... - ساکت
دو دقیقه دیگه توی جلسه میبینمتون
یک دقیقه!
- استاد کلاغ! ببخشید، استاد کلاغ؟ - بله؟
ببخشید، با من بودی؟
چون از وقتی که ترفیع گرفتم
دیگه استاد کلاغ نیستم
آهان...
تو داری با معاون ارباب کلاغ حرف میزنی
بد نیست، بد نیست
راستی، چیزی برای من نرسیده؟ احیاناً از طرف زیدیا
کتاب باستانی، حروف خاکگرفته و سخت الفی؟
حالا اون چی هست؟ کتاب طلسمه؟
دقیقاً نه اسمش کتاب ترجمهست!
برای ترجمهی یه سری حروف رونی خیلی عجیب و غریب بهش نیاز دارم
معمولاً به عنوان معاون ارباب کلاغ
معمولاً درمورد یک بستهی شخصی دخالت نمیکنم
اما واسه بهخاطر تو حواسم بهش میمونه!
مرسی
آهان، موقعیت شغلی جدیدت هم مبارک
مطمئنی شاهزاده کالم خبر نداره...
تاحالا چنین حسی بهتون دست داده...
وقتی وارد اتاقی میشی و همه ناگهان خفهخون میگیرن
و کاملاً مطمئن میشی که دربارهی تو حرف میزدن؟
آره!
نه!
سخت در اشتباهی، رفیق
همگی ببخشید که دیر کردم
هنوز شروع نکردیم
همچنان منتظر برادرت هستیم جناب پادشاه
خوش آمدید، پادشاه ازرن
گویا میتوینم این جلسهی شورا رو آغاز کنیم
اوپلی، صبر کن! همه جمع نشدن
شروع کنیم، بیت؟
«ما اینجا چیکار میکنیم، جنای؟
نیاز به مأموریتهای سری رو درک میکنم
اما از من که نباید اسرار رو مخفی کنی»
پیشتر هم توضیح داده بودم که در این مأموریت فقط هرچیزی که لازمه رو میدونی
و هنوز امنتره که ندونی
به زودی متوجه میشی قول میدم، آمایا
میخوام شما دو نفر اینجا بمونید
«یه مشکلی هست. ما تنها نیستیم
به من اعتماد کن. اینجا امنه
میخوام فرمانده گرن با من بیاد
بر میگردم
اولین کار امروزمون
خوش آمد گویی به عضو جدید شورا در اولین روز پیوستنش به ماست
خوش آمدی، بریوس نانوا
بریوس، هنوز به القاب رسمی که بهت پیشنهاد کردم، فکر نکردی؟
با این حال که
از آوای زیبای «سرنانوا» خوشم اومد
در پایان، باعث افتخارمه
که نقش وزیر نان و ژلهیتان را بپذیرم
موضوع بعدیمون:
جناب پادشاه گفتهاند که اخباری برای اعلام دارند
اینجا نوشته «اخبار بزرگ»
من یک غافلگیری برای همه ترتیب دیدم
کتالیس قراره بازدیدکنندگان ویژهای داشته باشه
چی؟ باعث پیشنگری میشه
من هیجان زدهام! و میدونم چه اتفاقی قراره بیفته
ملکه اژدها قراره بیاد کتالیس! و زیم رو باخودش میاره!
هان؟
پادشاه ازرن شاید بهتر باشه بیشتر به این موضوع فکر کنیم
ملکهی اژدها بیاد کتالیس مردم نمیترسند؟
شاید اولش بترسن اما وقتی ببیننش نظرشون عوض میشه
زوبیا مهربان و لطیف و بامزهست
و وقتی مردم این رو متوجه بشن دیدگاهشون نسبت به اژدهایان عوض میشه
و موضوع همینه
این اولین قدم برای ساخت صلح و اعتماد
بین قلمروهای انسانی و زیدیاست
و در ثانی، ایشون فقط روزانه سه نفر رو میخورن
بهای هنگفتی برای صلح نیست
ببخشید. خندهدار نبود. شوخی بیجایی بود
پس اگر قراره برای پادشاهی مهمان بیاد
باید با یک شیرینی تارت سایز اژدهایی ازش استقبال کنم!
نکنه به اندازهی یک اژدهاست؟
نه، نه، اعلیحضرت
سایزی که اژدها رو سیر کنه!
بله! و واسه جلسهی شورای فردا
همه ایدههایی بیارید که چطور این ملاقات رو جذاب کنیم
پایان جلسه
وقتی کالم رفت میشه دربارهی...
این جنون رقص جدید حرف بزنیم! همونی که افتاده توی قلعه
همه بچهها دارن میرقصن
من استاد بلوف زدنم
الان که میبینمت، تقریباً باورم نمیشه که بیش از دو سال گذشته
کلی چیز هست که ازش عقب موندم
مواظب باش! باید به زنده بودن دوباره عادت کنی
مرسی، کلودیا
دو سال پیش، بعد از پایان جنگ من دنبالت گشتم
وقتی پیکرت رو پیدا کردم...
از این تاج هم در هم شکستهتر بود
کرم پیلهساز ستارهای باهات بود
و اون صدای مرموز و عمیق با من حرف زد
اراوس
بله. اراوس به من گفت که باید سریع اقدام کنم
من تو رو به این غار اوردم
و کرم پیلهساز ستارهای یه پیلهی عجیب دورت بست
و بدنت رو حفظ کرد
بعدش چی شد؟
بعدش مجبور شدم به جستجو برم
یه جستجو در زیدیا:
پیدا کردن تمام چیزهای نایاب و عجیب و غریب برای نجات تو
برای زنده کردن دوبارهی پدرم
مجبور به انجام کارهایی شدم...
که هیچوقت فکر نمیکردم که قادر به انجامشون باشم
من... متأسفم
نه، نه، نه!
وای، نه!
چه خبر شده؟
«اونها بهم حمله کردن»
نه، نه، نه
تو متوجه نیستی. چطور شد چنین اتفاقی افتاد؟
ایول، بسوز!
نود و هفت نود و هشت
نود و نه و...
چه خبره سورن؟
زمزمهها و اسرار و پچپچهای
جلسهی شورا؟
باید به من بگی
فقط اینکه...
نگرانش نباشید. مسائل مربوط به نگهبانان سلطنتی بود
No comments yet. Be the first to leave one.