The first 200 lines.
آنچه در «حافظه یک قاتل» گذشت...
اوضاع رو سر و سامون بده...
چون اگه نتونی کنترلش کنی، اون وقت ما این کار رو میکنیم.
استفانی گیل کریست. اون یه کارچاق کن برای یه شرکت داروسازیه.
به گروه سوگواران ما خوش اومدی.
- من جولیا پارکس هستم. - آرتور.
وکیل شرکت واقعاً با ما فوق العاده بوده.
خانم گیل کریست واقعاً سنگ تموم گذاشته.
تو توی خونه من چه غلطی میکنی؟
با دخترش ارتباط برقرار کردم.
جلسه بعد هم میبینمت؟
حتماً.
درباره ماریا از کجا میدونی؟
داشتی یه بند دربارهش حرف میزدی.
میتونم کاری کنم هر چیزی رو باور کنه.
- یه نکته آخر. - بله؟
- یه مامور اف بی آی هست. - مامور گرانت.
هر کسی که این بلا رو سر پدرت آورده، قرار نیست قسر در بره.
یه نفر اون مَرد رو به دست عدالت میسپره.
- کی، مامان بزرگ؟ - من.
SANDS Movie
خوش برگشتی.
آخرین گفتگومون رو یادته، آقای فورلانی؟
آره، آره. یادمه.
خوبه. پس لابد یادته که بهت گفتم آدمت رو کنترل کنی.
من در این مورد صریح بودم، و با این حال، کارمون به اینجا کشیده...
چون به جای اینکه کنترلش کنی...
دوستت، آنجلو، مدام به دیدنِ "جولیا پارکز" میرفته...
بیوه همون مردی که به قتل رسونده.
بهش گفتم عقب نشینی کنه.
اون جوری جلب توجه کرده که افرادی که براشون کار میکنم تحملش نمیکنن.
خب، چی؟ میخوای توی رستورانِ خودم من رو بکشی؟
نتونستی به اوضاعِ خودت سر و سامون بدی.
پس من این کار رو میکنم، و از خودت شروع میکنم.
کجا مونده بودید؟ من داشتم...
سلام. شما با نیکی تماس گرفتید.
الان نمیتونم جواب بدم، پیغام بذارید، تا در اولین فرصت باهاتون تماس بگیرم.
سلام نیکی. دوباره منم.
به هیچکدوم از تماس هام جواب ندادی.
فقط میخوام باهات حرف بزنم، و فقط...
امیدوارم حالت خوب باشه.
بابا؟
سلام. قهوه میخوری؟
ممنون. فرشته نجاتمی.
راستی، وضعیت دوربین ها خوبه.
آره. جف یکم زیاده روی کرد، ولی خب نگران میشه دیگه...
مخصوصاً وقتی برای این کنفرانس ها خارج از شهره.
که البته کار عاقلانه ایه.
حالت چطوره؟ رو به راهی؟
انگار هر لحظه ممکنه فارغ بشم.
آره.
جف تا پنجشنبه برنمیگرده، و من هنوز خونه رو برای بچه ایمن نکردم.
بذار این رو من بگیرم.
- باشه. - باشه.
آره.
یه مشکلی داریم.
دو لایه بپیچش. مطمئن شو ون رو دنده عقب آورده باشی...
دمِ درِ کوچه، قبل از اینکه جابجاش کنی، باشه؟ یالا.
خیلی خب. بیا. بگیرش.
هی. ۲۰ دقیقه دیگه، انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
و وقتی کارت اینجا تموم شد، مطمئن شو چیزی باقی نمونده.
آره.
و یه لطفی در حقم بکن، باشه؟
ببین چی میتونی درباره زنی به اسم نیکی سیکونی پیدا کنی.
باشه. اون کیه؟
باید بدونم میتونم بهش اعتماد کنم.
چی شده؟
استفانی گیل کریست.
اون به اینجا اومد.
میگفت نمیتونم کنترلت کنم که داشتی جاهایی که نباید سرک میکشیدی.
اون کجاست؟
اون پشت دست و پاش رو بستم.
خوبه. چی رو داری بهم نمیگی، «داچ»؟
وقتی بعد از قضیه «پارکز» به دفترم اومدی، وقتی درباره «گیل کریست» پرسیدی...
گفتم نمیدونم اون کیه.
دروغ گفتم.
متأسفم، آنجلو.
من... تا جایی که میشد سوابقش رو چک کردم.
توصیه نامه هاش درست بود.
پولش جور بود. میخواست «پارکز» بمیره.
- کل چیزی که میدونستم همین بود. - فقط همین رو میدونستی؟
همینقدر لازم بود بدونم. روال کار اینجوریه.
به من نگو روال کار چطوریه.
به خدا قسم نمیدونستم «پارکز» بی گناهه، و اگه بهت میگفتم «گیل کریست» کیه...
دنبالش میفتادی، و اون هم میکشتت.
بهم دروغ گفتی.
داشتم ازت محافظت میکردم!
هر بار که بهت دروغ گفتم، درباره «گیل کریست»، درباره سرک کشیدن پلیس ها اطراف تو و «اِدی»...
درباره همش، به این خاطر بود که داشتم سعی میکردم زنده نگهت دارم.
این کاریه که من میکنم.
همیشه همین کار رو کردم.
با بی خبر گذاشتنِ من؟
با در امان نگه داشتنت!
همسر «پارکز» رو دیدم.
توی یه اتاق نشستم...
و به حرف هاش درباره اینکه اون چجور مردی بود گوش دادم.
و تمام مدت، داشتم فکر میکردم، تو من رو به اونجا فرستادی.
تو اون اسلحه رو دستم دادی.
- من نمیدونستم. - باید میدونستی!
این وظیفهته!
چطور میتونم دوباره بهت اعتماد کنم؟
هنوز فکر میکنی «گیل کریست» به این مرتیکه عوضی ربط داره...
همونی که دنبالته، یعنی «فری من»؟
چیزی که میدونم اینه که همه چی به «پارکس» مربوط میشه.
«گیل کریست» ما رو اجیر کرد تا «پارکس» رو بکشیم...
و من فقط باید یه راهِ دیگه برای رسیدن به «فری من» پیدا کنم.
خوب میدونم از کجا شروع میشه.
سلام.
لیندا، مدام بهت زنگ میزدم.
آره، میدونم. ببخشید.
آخه سرم توی کار خیلی شلوغ بود.
سه هفتهست که توی هیچ جلسه ای نبودی.
حالم خوبه. واقعاً.
میتونم بیام تو؟
الان... راستش... الان وقتِ زیاد مناسبی نیست.
میدونم این مدت چقدر برات سخت بوده.
از دست دادن پسرت...
هیچ نقشه راهی برای اینجور غصه ها وجود نداره.
ببین، ممنونم که حالم رو میپرسی...
ولی وقتی معتاد باشی، و یه همچین چیزی رو تجربه میکنی...
ما گاهی یه وسواس رو جایگزین یکی دیگه میکنیم.
دنبال چیز دیگه ای میگردیم تا ساعت هایی رو که صرف نوشیدن میکردیم پر کنیم.
من چیزی نمینوشم.
باورت میکنم.
ولی تو رو هم میشناسم. باید دوباره سر جلسات بری، باشه؟
به خاطر خودت.
به زودی.
باشـ... بهم زنگ بزن.
حتماً.
میتونم کمکت کنم؟
آره. دنبال اطلاعاتی درباره یکی از مستأجرهای قبلی هستم، نیکی سیکونی.
آره. من سرایدارم. میشناسیش؟
میشناسم.
عجب داستانی داشت.
چی شده بود؟
شوهرش رو کشت.
بیا بریم، همه جا رو بهت نشون بدم.
وقتی پیداش کردم، دقیقاً همینجا بود.
پایین، مشغول کار با زباله سوز بودم...
که صدای فریاد شنیدم، یعنی کلی داد و بیداد.
بعدش به اینجا اومدی؟
آره، وقتی صداها خیلی بلند و شدید شد.
میدونی چی میگم؟
خلاصه، اومدم بالا.
درست همینجا افتاده بود...
سرش شکافته بود، بدنش کاملاً پیچ خورده بود...
دست ها، پاها، همه چی برعکس خم شده بود...
انگار با شدت به پایین پرتش کرده بود، و بدنش همینطور در هم شکسته بود.
اون دو تا همیشه با هم دعوا داشتن.
میدونستم یه جای کار میلنگه.
اصلاً کار به دادگاه کشید؟
نه، عجیب بود.
اولش پلیس نیویورک اومد، و چند تا سوال پرسیدن.
پرونده همینطوری غیب شد.
گفتن خارج از حوزه اختیاراتشونه.
کی پرونده رو گرفت؟
فدرال ها. اف بی آی اومد.
همین و بس.
نیکی و اون بچه حدوداً شش ماه پیش از اینجا رفتن.
آقا. هی.
آقا.
کی پرونده رو گرفت؟
همین الان گفتم که فدرال ها گرفتنش.
آره. درسته. ببخشید.
فکرم خیلی درگیره.
من... از وقتی که گذاشتی ممنونم. متشکرم.
کمکم کن.
مایکل؟
- مایکل، چی شده؟ - کمکم کن.
خیلی معذرت میخوام.
مایکل گوشی رو قاپید.
- همه چی رو به راهه؟ - حالش خوبه.
میخواست برای اجرای امشب کفش های خوبش رو بپوشه.
با بندهاشون به مشکل خورده.
بذار با آنجلو حرف بزنم!
ولی حالش خوب میشه، آقای دویل.
وایسا. تو کی هستی؟
الو؟
الو؟
دارم نقشه رو جلو میندازم.
همین الان وارد عمل میشیم.
یه نفر رو اونجا مستقر کردم تا حسابِ برادره رو برسه.
میخوام دختره رو هم حذف کنی.
کارِ راحتی نیست.
فرصت شد که یه نگاهی به خونهشون بندازم، اون موقعی که داشتم روی کابل ها کار میکردم.
سیستم امنیتیشون درجه یکه، میدونی، حسگرهای حرکتی و دوربین ها.
اونجا رو بدجوری سفت و سخت بستن.
چطوری برم تو؟
نگرانِ اونش نباش.
من میفرستمت تو.
تو... شوهرِ سابقت رو کشتی؟
قتلِ عمد، درجه یک.
یعنی حبس ابد بدون آزادی مشروط.
نه، نه. اون... اون... دفاع از خود بود.
اون بد رفتار بود.
مجبور بودم از دخترم محافظت کنم.
میخواست هر دوتامون رو بکشه.
شاید.
نه. شایدی در کار نیست.
گزارش های بیمارستان و اظهارات پلیس رو دیدی.
No comments yet. Be the first to leave one.