The first 200 lines.
داستاني از اوو
روزي ، دلداده ( اوو ) ، او را به جايي . ميبرد که قبلا هرگز اونجا نرفته بودند
پارک موناکو ، پارک مونت سوريس ، جايي اطراف اونجا
اونا در طول جاده روشني قدم زدند . که بوسيله جنگلي بي انتها احاطه شده بود
بزودي شب فرا ميرسه .و ميشد پاييز رو احساس کني
يه بار تو ماشين ، رنه به او گفت که . هر چي که لباس زير پوشيده بيرون بياره
. نمي دونست که کجا دارن ميروند .اوو جرائت نميکنه چيزي بپرسه
. او از راننده هم ترسيده بود . ميشه برگردي
. حالا لباس زيرت
. درونت و صندلي بايد همديگه رو لمس کنند
، نبايد پاهات رو رو هم بذاري . زانوهات باز باشه
. خوب ، همين جاست
. حالا به من گوش بده
. تو بايد از ماشين پياده بشي . و زنگ در رو بزني
دنبال کسي که جوابتو ميده ميري . و چيزي رو که اونا ميگن ، انجام ميدي
اطاعت ميکني ؟ - . اوه ، بله -
و تو ؟ - . منم بعدا ميام -
. حالا برو
، نسخه ديگري از اين جريان ، از همان آغاز اگرچه ساده تر بنظر ميرسيد . اما شهواني تر بود
اوو بوسيله معشوقش و دوستش که او را . نميشناخت به جايي رانده شده بود
، و اون دوستش بود ، غريبه اي که براي زن جوان ... اينچنين شرح داده شده بود
که معشوقش دستور داده بود . اوو را برايش آماده کنند
اوو از اينکه دستاش بسته شده بود . تعجب ميکرد
همانگونه که او هر سختي رو . بخاطر اطاعت از معشوقه اش تحمل ميکرد
، اما بدون شک اين خواست رنه بوده
که يه کسي مثل اونو ، اينجا . مدت زمان زيادي در انتظار بذاره
انتظار بدون هيچ توجيهي . براي مدت نيم ساعت
. يا يه ساعت . يا شايدم دوساعت . کي ميتونه بگه
. به نظر يه قرن ميامد
. شما نبايد پاهاتون رو بهم بچسبانيد . اين کار ممنوعه
. خوب حالا . اونو بگردونيد
آيا تا حالا زنجير شده ؟ - . بوسيله من ، نه -
يا شلاق خورده ؟ -
، اگر خورده . بايد بهش حال داده باشه
. چکار بايد بکنيم که اشکش رو در بياريم
، در اينجا ، وقتي که شلاقت ميزنيم . بايد هميشه چشم بند داشته باشي
فقط امشب ، بهت اجازه داده ميشه . شلاق خوردن خودتو ببيني
. معلوم ميشه دختر مغروريه
. ميخوام صداي فريادشو بشنوم
! همين حالا
! نه ! خواهش ميکنم
نه . باعث ميشه بدنش زياد . کبود بشه
. و شلاق هم ميتونه درد آور باشه
. ميخوام فقط از شلاق استفاده کني
. شلاق رو بده بمن
! رنه
ميبيني که چطور مقاومت کردم ؟ - . خوب از عهده اش براومدي -
. براي توئه ، رنه
. بله ، خيلي خوبه
، سعي نکن بلند بشي . همينطور بمون
. از فردا اينجوري لباس ميپوشي
. اونا خيلي کاربرد دارند . بهشون نشون بده چرا
زنهايي را که تو در قلعه ويا ... در پارک ميبيني
. همه اونا لباساشون اينجوريه
با اين وجود ، دائما ماندن در چنين وضعيتي باعث ميشه که ، هر کسي خواستار . استفاده از تو بشه
، در هر صورت او اينجوري ميخواد . هر وقت که بخواد
بهر حال ، قبل از اينکه من تو رو از قوانيني ، که بايد اطاعت کني ، آگاه کنم
ميخواستم بهت يادآوري کنم که تو با خواست خودت اينجا اومدي . و هنوزم مي توني برگردي
، به هيچ وجه مجبور نيستي . آزادي که اينجا رو ترک کني
. اگر ميخواستي ، امکان داشت بري
، اينجوري مثل اون بمن نگاه نکن منظورم اينه که بهت فشار بيارم . تا پشيمون بشي
، حالا براي آخرين بار ميخواي از اينجا بري ؟
، در اون رابطه
، همانگونه که با ما هستي قوانيني رو که تو بايد اطاعت کني . بهت ميگيم
. تو در قسمتي هستي که پارک بنظر ميرسه
. اسم پيشخدمتت پي يره - پيشخدمت ؟ -
اون کسيکه تو رو موقع خواب زنجير ميکنه . و زنجيرت رو باز ميکنه
. و وقتي که تنبيه ميشي شلاقت ميزنه
ميدوني ، پيشخدمت ها . ميتونن براي ما مفيد باشند
... اما پي ير ، او . تو نبايد به صورتش نگاه کني
واقعا ؟ چرا ؟ -
به صورت من نگاه نکن ، هان ؟
. اونو آماده کن ، بعدا برميگردم
، دو زن جوان جين و آندره . از او اسمش را پرسيدند
معشوقه ات تو رو به اينجا آورده ؟ - . بله -
. تو خيلي خوشبختي . اونا تو رو بيشتر تحويل ميگيرن
اما چرا ؟ - . بزودي بقدر کافي پي ميبري-
. يه خانم خيلي دوست داشتني
اوو از اينکه اينهمه نرمي با وحشت . آميخته شده بود ، شگفت زده بود
يا که پي برده بود که . چرا ترسش اينقدر لذيذه
. بلند شو
. برگرد
، يکبار که خوردي ، اگه بازم بخواي . اونوقت به خودت اجازه ميدي که تا ظهر بخوابي
چقدر اونو ميشناسي ؟
چقدر شکر ميريزي ؟ . اوه ، خيلي چيزا بهت گفته ام
. اون انجام ميشه . گمان نمي کنم که ما داشتيم حرف ميزديم
. آندره ، بيا - ... اما توضيح بده چرا -
. عزيزم
. حالا بيا ، بذار ببينمت
. اطاعت کن
، از اينکه در آغوش يک غريبه لذت ببرد . اوو احساس آلودگي و گناه ميکرد
و اينکه او احساس کرده بود بيشتر اوو . را به ديگران داده ، اگرچه برايش عزيز تر بوده
واقعيت اين بود که او ميتوانست ، ثابت شده بود . و اينکه اوو به او تعلق دارد
تنها کسي ميتواند ببخشدچيزي رو که . فقط ، متعلق به خودش است
. نه ، صحبت نکن
... تو ديروز شنيدي
، بشرطي تو اينجايي که ... . نه به صورت مردي نگاه ميکني
. و نه با او حرف ميزني
از حالا به بعد ، تو قوانين رو . با من بخوبي رعايت ميکني
. تو مال مني
، اما قبل از ورود به دنياي سکوت
اين برام مهمه . که دو کلمه بگي ، نه بيشر
نام شخصي رو که ، من برات به اينجا ميارم
. و اينکه بزودي ملاقاتش ميکني ، قسم ميخورم
. سر استفان
. سر استفان
. سر استفان
. اون حصاره
اون چيه ؟
! نمي تونم چيزي بگم
! اينو قسم ميخورم ! التماست ميکنم ببخشي ! خواهش ميکنم ، منو عفو کن
! خواهش ميکنم ! متاسفم
نه ! التماست ميکنم ! هر کاري رو که ميخواي ! ميکنم اما اون کار رو نه
خواهش ميکنم ! برات هر کاري ميکنم ! هر چيزي که تو بخواي ! اما اون کار رو نه
آيا جين بعضي از قوانين رو در رابطه با حصار ، زير پا گذاشته بود ؟
و حصار کجا بود ؟
. اوو هرگز پي نبرد
. مونيک ، بيا اينجا
! بيا اينجا
دارم ميرم . و عادت کردم برگردم اينجا . تا اينکه بيام و تو رو ببرم
چقدر زود ؟ - . زياد طول نميکشه -
چند روز ؟ - . حالا اگه تو بخواي -
. اونا منو شلاق زدند و تو تماشا کردي
ميخوام برم ، وقتي که بيرون هستم ، ميتونم . تمام اون صحنه ها رو دوباره تجسم کنم
تو هم مثل اون هستي ؟
. منم ميشم . مشکله که منو بفهمي
. گمان نميکردم که با تو صحبت کنم . يا اينکه نگاهت کنم
. منو نگاه کن
. بهت گفتم که درک من مشکله ، اما به نظر ميرسه مشکل تو هم هست درسته ؟
. بله
در چه راهي ؟
... روزگاري دختر کوچکي در يه مزرعه اي قدم ميزد
وقتي که او عبور کرد ، يه خرگوش بزرگ . داشت يه ساعت رو با خودش حمل ميکرد
. نام دختره آليس بود
. خرگوش گفت که اونا ديرشون شده . و بايد عجله کنند
، اون باعث تعجب ديگران شده بود . اما نه براي آليس
و يعدش ؟
. پس از اون ، او باهاش رفت
او چي پيدا کرد ؟
. او توي يه جاي عميق خوبي افتاد با افتادنش صدمه اي هم نديد
. و او خيلي ماجراها دارد
. ادامه بده کس ديگه اي رو ملاقات کرد ؟
. سر استفان
. دستام
. دوستت دارم . دوستت دارم
. او نميخواد پي گيري کنه
. اون ميخواد
. نه ، اون به من نگاه نخواهد کرد
. شما هيجان زده شديد چون او تازه اينجاست
. او مغروره
. اون منو تو آتيش ... ميذاره
. بذار اون باشه ، پي ير
. پي ير به تو خيره شده
. آشفته بنظر مياي
. بله
به پي ير علاقه داري ؟
. باور نکردنيه
، چيزي رو که اون نمي تونست باور کنه ... اين بود که
اوو ، هرچيزي رو که از طرف معشوقش ... مي اومد دوست داشت ، حتي
اين معشوقش بود که اونو تسخير کرده بود ... از ميون اين غريبه هايي که
. او ، اوو را به آنها واگذار کرده بود
. دادم که آماده ات کنند
امشب نبايد با بقيه . غذا بخوري
براي مدتي بيرون منتظر خواهي موند ؟
براي چي ؟
، چون تو حموم . به بودن در عادت کرده ام
. ارباب ها اجازه نميدن دري باشه
. منو نگاه کن
يه بار ديگه منو نگاه کني . منو تو رو ميزنم
. فقط وانمود خواهم کرد
آيا من تو رو بزور توي پلکان بردم ؟
. اوو همه نشانه هاي زمان رو گم کرده بود . چمن زار سبز تيره شد
. روز ، روز طولاني نبود . نه شب بود ، شب
. چراغها هرگز خاموش نبودند
، و پس از اون ، بعد از روزها . زمان بي حرکت متوقف شذه بود
، در آن شب مخملي . زنجيرهايش برداشته شدند
. من برگشته ام
. ما بايد بريم
. بگيرش ، بکن تو انگشت نشانه ات . اون بايد اندازه ات باشه
. خداحافظ
. بخوبي اندازه ات هست
. رويس سي
. مثل اون ، باشه . سرت رو به چپ حرکت بده
! حالا سرت رو بنداز عقب ، خوبه
. به اطراف تابش بده
! عاليه ! همينو ادامه بده ! زود باش
! عاليه ! آره ، همينو ادامه بده
. سرت رو حرکت بده ، ادامه بده . دوباره
. شروع کن به حرکت ، مثل اين ، خوبه
. همينو ادامه بده
. عالي انجامش ميدي
. داريم همينو ادامه ميديم
. حال اينو يه دقيقه نگه دار
. داري عالي انجامش ميدي
. خوبه . زيباست
. بيشتر باد بده . بيشتر باد بده
! خوبه ، عاليه
! زيبا بود
. خيلي خوب ، عاليه ، همين خوبه
چندتا کپي برام ميگيري ؟
No comments yet. Be the first to leave one.