The first 200 lines.
شروع کنیم؟
▶️تـي وـي وُرلـد » با افـتـخـار تـقـديـم مـيکـنـد »◀️ :.:.: TvWorld. iNFO :.:.:
» Thanks to Raylan Givens ✅
شروع کنیم؟
حالا که منتظری، داستانِ
چوببُر بى بضاعت و زنش رو شنیدی؟
گمون نکنم
یه روز، یه چوببُر بى بضاعت و زنش
یه دُرنا رو دیدن که توی تله اُفتاده بود
دلشون به حالش سوخت، بهش غذا دادن
شروع کنیم؟
چند روز بعد، توی یه شب برفی
یه زن جوان سفیدپوش در زد و
پناه خواست
برف روزها متوقف نشد
وقتی متوقف شد، زن جوان درخواست کرد
باهاشون زندگی کنه
اونا مثل یه دختر ازش خوششون اومده بود
بهش گفتن آره
زن جوان خواست بهش دستگاه بافندگی بدن
گفت که لباس براشون درست میکنه تا بفروشنش
«منتها، گفت، «هرگز وقتی دارم کار میکنم نگاهم نکنید
شروع کنیم؟
!اِمی
دیوید؟
لباسایی که زن جوان میبافت
عالی و زیبا بودن
چوببُرِ پولدار شد، و همینطور کنجکاو
شروع کنیم؟
،یه روز، وقتی دختره سرِ دستگاه بافندگیش بود
اون و زنش دزدکی داخلُ نگاه کردند
و دیدن طرف اصلا زن نبوده
طرف یه دُرنا بود
چی شد؟
دُرناـِه پرید و رفت، دیگه هم کسی ندیدش
قهوهات چطوره؟
یکی دیگه میریزم
حالا که منتظری، داستانِ
چوببُر بینوا و زنش رو شنیدی؟
گمونم نکنم
میبینی که خیلی جدیـم
نمیدونم
آمادهای؟
شروع کنیم؟
معمولاً کار با حافظه رو با یک روش معین پیش میبریم
از برهههای قبل به برهههای کنونی، قدم به قدم تمام زندگیت
بهت نشون میدیم هر مصداقِ بیماریت در اصل
بروز قدرتت بوده
این شکلی، با هم به قابلیتهات پِی میبریم
،متوجه میـشیم عوامل تحریک قدرتت چیه
ولی بخاطر خواهرت اونقدر زمان نداریم
پس بیا به وقایع بزرگ فکر کنیم
یعنی چی؟
یعنی همون چیزی که بیشتر از بقیه میترسونتت
حالا، مشغول یکم کاوش بودم
و گمونم خاطرهای که دیروز نمیتونستیم
بهش دسترسی پیدا کنیم رو گیر آوردم، توی آشپزخونهـه
پس اگر آمادهای شروع کنیم؟
درست همینجام
!فقط دربارش حرف بزن
!نمیخوام دربارش حرف بزنم، خب
!فقط تنهام بذار! خدایا
ثابت
چه اتفاقی داره میفته؟
،خب، این... میدونی
من و فیلی حدود ده ماه رابطه داشتیم
و... خیلی بهم میپریدیم
پس درست مطمئن نیستم این دقیقاً
کدوم دفعهست
ثابت
پس حق با من بود
تو فقط یه دورآگاه نیستی
میتونی اشیا رو با ذهنت کنترل کنی
شاید «کنترل کردن» گزافهگویی باشه
چیزی که اینجا میبینیم فوران و هجومِ یه قدرت خامـه
ولی میتونی استفاده کردن ازش رو یاد بگیری، کنترلش رو بدست بگیری
اول باید عوامل محرک قدرتت رو پیدا کنیم
درست قبل از این اتفاق چی شد؟
درست قبل از جر و بحث با فیلی؟
این بچهخوک رفت فروشگاه
این بچهخوک رفت خونه
این بچهخوک پولِ روانپزشكـشو کِش رفت
و برای رفیقش موادهای نشئهکننده خرید
بوی کیکُ حس میکنی؟
!یه فضانورد... با خوراکیهای مطبوخ داره میاد
عزیزم، پیتر و ونسا تو راهن
پیتر؟ - یه قدم کوچک برای آدم -
یه جهش گُنده برای بشریت - آهای -
دیوید، خوبی؟
نه، نه، نه. نــه
وای، نه. نباید اون اتفاق بیفته
بهم دست نزن - گمشو بابا -
از قضیهی مواد باخبر نبود؟
خزنده رو ول کن، فرماندهی فضا
دعوا نکنید
!ولم کن - ثابت -
معتاد بودی، و مُچِت رو گرفتن
نشئه بودم، و لنی و فیلی
...شروع کردن به گفتن تمام این چیزا
مُچِت رو گرفتن، و حس کردی به دام اُفتادی
این چطوری کمک میکنه اِمی رو برگردونم؟
اتفاق بعدیو نشونم بده
مشکل چیه؟ - نمیدونم -
باز داره مقاومت میکنه
دیوید؟ - کارِ من نیست -
چی؟ این چیه؟ - نمیتـ... نمیبیـنیدش؟ -
کیُ؟
کی اونجاست؟
چی شد؟
...نمیـ - یه جای کار میلنگه -
...اون نباید بتونه - یه چیزی دیدی -
نمیـ... نمیدونم
یادم نیست
فقط ترسـه
چطور ممکنه؟
خیلیخب. برمون گردون
،دوباره میبینـیم
ولی این بار از یه فاصلهی امنتر
در برابرم مقاومت نکن - نمیکنم -
میدونستی قطر استواییِ کرهی زمین
12,756کیلومتره؟
پال؟
نه. (از حافظه) خارج شدیم
در زمان حال هستیم
دیوید، بهم گوش بده - ...من -
چرا. کارِ خودت بود
یه چیزی بود که نمیخواستی ما ببیـنیم
ملانی، ما توی مکعب حافظه بودیم
یه جوری، ما رو ۱۸۰ متر از بین
دو تا دیوار توپُر تلهپورت کرد
تو چی هستی؟
کجا بزرگ شدی؟
چرا میپرسی؟
مثل دختر شهریها بنظر میای
توی طبقهی 31ـُم بزرگ شدم
مادر داشتی؟ - آره، یکی داشتم -
پدر چی؟
چندتایی داشتم
گمونم از مادرم حساب میبُردن
آدما رو میشناخت
بی برنامه و هدف مسافرت میکرد
فوقالعاده باهوش بود
این مقالههایی که مردم دربارش حرف میزدن رو مینوشت
از این مهمونیها داشتیم «بهشون میگفت «گردهماییها
هنرمندهای سیبـیلو و مردهایی که گیرهی پول داشتن
مثل شکارچی حیوونای بزرگ سعی میکردن بزننش زمین
درعوض ما روشون تسلط پیدا میکردیم
ما بیرون شهر زندگی میکردیم
بیشتر کتابهای مصور خوندم
خوب بهنظر میاد. درختها و علفزارها
خبری از ازدحام جمعیت نیست
...تا حالا
چی؟ - ...خب، چیزه -
گاهی، حس میکنم موهام بلنده
مثلاً، از وقتی ما... از وقتی که تو رو تسخیر کردم
و اینشکلی هم نیست که فقط یادم باشه موهام بلنده
بهش دست میکشیدم، انگاری میریختمشون توی صورتم و شونهش میکردم
ولی... دیگه سر جاشون نیستن
چیزه... تا حالا
هم؟
دیگه چی؟
گاهی، تعادلم از بین میره
...مثلاً، مرکز ثقل بدنم و باسنـم
بپا - نه -
...و
چی؟
،خب، میدونی، وقتی جاهامون عوض شد
تقریباً بیشتر از 2ساعت بود
...و، میدونی، باید میشاشیدم و
نه - ...نه، اون -
...میدونم اون پایین مایینا اوضاع چه شکلیـه، فقط... من
نه. ادامه بده - ...نه، من -
چیزیُ لمس یا نگاه نکردم
بیشتر از اون قدری که لازم بود البته
...فقط
...نگاه، فقط محض اینکه کاملا
...وقتی جامون عوض شد، من... من یه کاری
...خب، عیبی نداره. من
چی؟
نه، اینکارو نکردم
باید اینکارو میکردم، ولی نکردم
چیزی نیست
تصمیم گرفتم بهش این شکلی فکر کنم
اگر هر کسی میتونه بیاد و بره
دیگه بدن نیست، میدونی؟
یه خورده غمانگیر نیست؟
نه. واقعاً نیست
مثل روحه، میدونی؟
کسی مطمئن نیست وجود داره
ولی من مدرک دارم
ما بیشتر از این (جسم) هستیم
،تا حالا هم شدم یه مرد چینی هم یه زن 136 کیلویی
،هم یه دختر بچهی 5ساله ولی هر جا میرم، خودمم
خب، خوشم اومد
اینکه بشم تو رو میگم یعنی، اولش که نه
،اولش خیلی عجیب و هولناک بود
...ولی بعدش
...اینکه توی آینه نگاه کنم، تو رو ببینم
...اینکه بتونم دستتو بگیرم
نمیدونم
No comments yet. Be the first to leave one.