The first 200 lines.
در یک تحول شوکهکننده،
سیرا میسی، کسی که گمان میرفت به قتل رسیده بود...
صبح راحت توی تخت با دوستدختر جدیدت، نائومی؟
نه، هر دو کمی سرمان شلوغ است، با این حساب که دادستان فدرال
داره تکتک پروندههایی رو که من روشون کار کردم، بررسی میکنه.
گفتی ده بلوک اونورتر بودی.
ترافیک توی برادوی بود.
تو اینم گفتی که میتونم پروندههای خودم رو انتخاب کنم.
باور کن، این یکی رو انتخاب میکنی.
امروز صبح خبر سیرا میسی رو دیدی؟
یه زن اهل کوئینز که ده سال پیش ناپدید شد.
تا امروز مرده فرض میشد
تا اینکه امروز جلوی یه راننده یوپیاس رو توی یانکرز گرفت.
یه معجزه. - اگه واقعاً خودش باشه.
اثر انگشتها مطابقت دارن. خودشه.
منم آخر هفتههای از دسترفته داشتم، ولی ده سال؟
کجا بوده؟
ظاهراً گروگان گرفته شده بود توسط یه راننده کامیون مسافت طولانی
به اسم پیتر گانتر.
اون بر اثر حمله قلبی مرد، سیرا فرار کرد.
تو میخوای CIU محکومیت اون مرد رو بررسی کنه
که الان تو زندانه به خاطر آدمربایی و قتل اون.
جاش فلک. اون معلم مدرسهاش بود.
باید آزاد بشه. واضح که سیرا رو اون نکشته.
ولی پیتر گانتر اون رو نربوده بود.
پلیس نیویورک دفترچههای سفرش رو توی خونهاش پیدا کرد.
اون شب تو آیووا یه سفر طولانی کاری داشت، شبی که سیرا ناپدید شد.
گانتر یه همدست داشته.
ممکن بود جاش فلک باشه، یا کلاً یه نفر دیگه.
پرونده علیه فلک چقدر محکمه؟
شواهد فیزیکی اون رو به جرم ربط میده،
به پلیس دروغ گفته و به جرمش اعتراف کرده.
میتونه به این معنی باشه که مجرمه،
یا میتونه به این معنی باشه که یه دادستان کلهشق
یه آدم بیگناه رو مجبور به توافق کرده.
واقعاً خودشه؟
سیرا زندهاست؟
آره.
هیز، با اون کلهشقی که جاش فلک رو انداخت زندان، آشنا شو.
زیرنویس از VITAC--
سیرا میسی دانشآموز سال سوم دبیرستان وستفورد بود
وقتی که ناپدید شد.
اون به شکستن قوانین معروف بود --
کلاس پیچوندن، ماریجوانا کشیدن، فرار از خونه.
دختری مثل خودم.
جاش فلک همون سال تو وستفورد شروع به تدریس کرد.
اون ۲۳ سالش بود، معروف به معلم باحال،
نصیحت میکرد،
به زندگی شخصی دانشآموزان علاقه نشون میداد --
شاید هم زیادی شخصی.
سیرا اون شب از یه ایستگاه قطار به جاش زنگ زد،
که وقتی پلیس برای اولین بار باهاش تماس گرفت، انکار کرد.
تو نباید اینجا باشی.
من هنوز عضو این واحدم.
معلوم شد جاش دروغ میگفته.
اون سیرا رو سوار کرد و بردش به یه رستوران نزدیک.
با این حال، تو بودی که این یارو رو فرستادی زندان.
یعنی من این پرونده رو از سیر تا پیاز میشناسم.
و از اونجایی که ما فقط پنج روز وقت داریم...
یه گارسون حدود ساعت ۱۰ شب بهشون سرویس داد،
و نیم ساعت بعد، اون گفت سیرا رو دیده
داره سوار کامیون جاش میشه.
هیچ راهی نداره تو بتونی تو این مورد بیطرف باشی.
باید خودتو کنار بکشی.
ممنون بابت حمایتت.
یا باید این کارو به خاطر اون بکنی.
مکسین حق داره، طبق عقل سلیم.
من از عقل سلیم متنفرم. سام با پرونده آشناست.
و میخوام ببینم چطور با
درد رویارویی با اشتباهش کنار میاد.
مشکلی نیست اگه اشتباهی کرده باشم.
سیرا میسی زندهاست، و از اونجایی که تو جاش رو
مجبور کردی به آدمربایی و قتلش اعتراف کنه --
چون من و کارآگاه کویین
یه پرونده بینقص علیهاش تشکیل دادیم.
ما خون سیرا رو روی در سمت شاگرد کامیون جاش داشتیم
و یه بیل با خاک تازه عقبش.
که واضحاً برای دفن کردن اون ازش استفاده نکرده.
نکته اینه که حتی بدون جسد هم،
من به اندازه کافی مدرک برای حبس ابد داشتم.
این بار، فقط حقیقت رو پیدا کن.
میتونی با دوباره مصاحبه کردن با جاش شروع کنی.
من درباره رویارویی با اشتباهاتت شوخی نمیکردم.
مکسین، باهاش برو، مطمئن شو که بیطرف میمونه.
فرانکی، ببین میتونی یه ارتباط بین جاش و گانتر پیدا کنی.
تس، با مادر سیرا تماس بگیر،
ببین سیرا حاضره با ما صحبت کنه یا نه.
این ده سال اخیر چطور گذشته برات، معاون دادستان اسپنسر؟
چون مال من واقعاً افتضاح بوده.
کی از اینجا آزاد میشم؟
حکم محکومیتت برای قتل داره لغو میشه،
ولی آدمربایی هنوز پابرجاست.
ما اتهامات قاچاق رو هم اضافه میکنیم
اگه ثابت کنیم تو مسئول ربودن اون بودی.
پس این بار شما ثابتش میکنید
به جای اینکه من رو مجبور به توافق کنید؟
اگه بیگناه بودی، چرا معامله رو قبول کردی؟
وکیلم بهم گفت هیئت منصفه ممکنه بهم حبس ابد بده.
فکر کردم ۲۰ سال، وقتی آزاد بشم ۴۳ سالمه.
هنوز شانس یه زندگی رو دارم.
به ما بگو اون شب که سیرا ناپدید شد، چی شد.
من که قبلاً بارها بهش گفتم.
تو به من بگو.
پذیرفتن اتهام یعنی از حق تجدیدنظرخواهیت دست میکشی.
این بررسی، تنها شانس توئه که از اینجا بری بیرون.
سیرا از ایستگاه قطار بهم زنگ زد،
گفت داره فرار میکنه، میخواست خداحافظی کنه،
که به زبون نوجوونا یعنی: «لطفاً جلومو بگیر.»
واسه همین رفتم دنبالش،
بردمش رستوران تا بتونیم حرف بزنیم.
انگار شما دو تا خیلی صمیمی بودید.
مدرسه براش سخت بود. خونه هم همینطور.
توی نوجوونی، زندگیت پر از قانونه.
سیرا به یکی نیاز داشت که حسش رو بفهمه،
یکی که بهش بگه همه چی بهتر میشه.
تو معلمش بودی، نه دوستش.
من میخواستم هر دو باشم.
میدونم، بهترین تصمیم نبود.
پس تو رستوران، آرومش کردم،
یا حداقل فکر کردم آرومش کردم.
بلند شد بره دستشویی، و دیگه برنگشت.
فکر کردم به زمان بیشتری نیاز داره.
داستان قشنگیه،
اما یه جزئیات کوچیک رو جا میندازه --
خون اون روی در کامیونت.
لطفاً با سیرا صحبت کنید.
اون بهتون میگه که ما دوست بودیم.
من هرگز بهش آسیب نمیزدم.
ببینیم اون چی میگه.
والاس: تو جدی نمیگی.
نگه داشتن سم تو این پرونده،
اون رو کاملاً تو تضاد منافع قرار میده.
راه عالی برای اینکه بفهمیم از چی ساخته شده.
تیم توئه، تصمیم با توئه،
ولی به عهده توئه که مطمئن بشی خرابکاری نمیکنه.
اوم.
با سیرا میسی صحبت کردی؟
الان داریم با سم میریم اونجا.
خبری از کشمکش با دادستان فدرال نداری؟
نائومی الان اونجاست.
چیزی پیدا کردن؟
چیزی نیست که پیدا کنن.
معنیش این نیست که چیزی پیدا نمیکنن.
خب، اگه کاری از دستم برمیاد بهم خبر بده.
نائومی حواسش هست. ممنون.
الو؟
مرد: هیز، چی میتونی در مورد این پرونده بگی؟
این همه خبرنگار یادم میاره وقتی سیرا ناپدید شد. هیز!
اون موقع هم شبانهروز اینجا چادر زده بودن.
رسانهها عاشق پیروزی هستن،
تقریباً به همون اندازه که تراژدی رو دوست دارن.
داستان سیرا هر دو رو بهم وصل میکنه. اون دختر رویاهاست.
خانم میسی، ممنون که اجازه دادید با سیرا صحبت کنیم.
الان میرم میارمش.
راستش، ما باید باهاش تنها صحبت کنیم.
آخرین در سمت چپ.
کارلا، حالت چطوره؟
آه.
اتاقش رو جمع کردم.
لباسهاش رو بخشیدم.
ما براش مراسم خاکسپاری گرفتیم.
متاسفم.
بر اساس مدارکی که داشتیم...
۱۰ سال اون هیولا بچهی منو زندانی کرده بود.
کارهایی که کرده بود.
پلیس دیگه دنبالش نمیگشت.
من ناامید شدم چون شما به من گفتید اون مرده.
یه کلیپ از «جیاماِی» بهم نشون داد.
مامانم بود که داشت در مورد قتل من حرف میزد...
تا بفهمم هیچکس برای نجاتم نمیآد.
هیز: چیز دیگهای یادت میاد؟
منو «دختر کوچولوی من» صدا میکرد.
صدای پایین اومدنش از پلهها رو میشنیدم،
هر شب، مثل ساعت.
بعد چند شب پیش، صداش قطع شد.
اونجا بود که فهمیدم اگه از اونجا فرار نمیکردم،
همون پایین میمردم.
نمردم، ولی...
احساس میکنم این دختر مرده.
حتی یادم نمیاد اون آدم بودم.
سیرا، تو میدونی که جاش فلک تو زندانه،
به جرم ربودن و قتل تو.
اون از اتهام قتل تبرئه شده،
اما هنوز سوالاتی درباره ربوده شدن تو وجود داره.
سم: ما میدونیم که گانتر مسئول نبوده.
ما باید بفهمیم چه کسی ممکنه تو رو ربوده باشه.
واقعاً فکر میکنید آقای فلک این کارو کرده؟
ما نمیدونیم. به خاطر همینه که از شما میپرسیم.
یادمه با لیام، دوست پسر مامانم، دعوا کردم،
همینجا تو خونه.
به خاطر همین فرار کردی؟
سر از ایستگاه قطار درآوردم.
مطمئن نبودم به کی زنگ بزنم.
میدونستم آقای فلک سرم داد نمیزنه.
واسه همین اون اومد دنبالم و منو برد رستوران،
و... و فقط حرف زدیم.
و بعد... همه چیز مبهم میشه.
یادمه سرم گیج رفت،
و دهنم خشک شد... انگار نشئه بودم.
فکر میکنید آقای فلک بهتون مواد داده بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.