The first 200 lines.
حاضری؟ و... بکش!
همینطور بکش، و سعی کن خشتکِ حساسِ منو توی چارچوب پنجره له نکنی،
البته خیلی هم به خودت فشار نیار.
ویسرا!
بابا، تو اینجا چیکار میکنی؟
منم میخواستم همین رو ازت بپرسم،
ولی از قرائن و شواهد پیداست
که داری شلاب رو از یه مغازهی ملاسفروشی میکشی بیرون.
به محض اینکه خبرِ دهنخونی رو شنیدم اومدم.
دوستپسرت؟ چه اتفاقی براش افتاد؟
اوه، یادم رفت بگم، اون مُرد.
- اون چی؟ - تبدیل به سوپ شد.
مگه دوسش نداشتی؟
چرا، داشتم. ولی خب چیکار میشه کرد؟
ای خدای من، امان از این تفاوتهای فرهنگی.
خب، دیگه لازم نیست خیلی نگرانِ این چیزا باشی.
من دارم به تبعیدِ دخترم پایان میدم و برمیگردونمش خونه.
نمیتونی همینجوری منو برگردونی خونه. من خودم تصمیم میگیرم.
میدونم، میدونم. واسه همین یه تصمیمی جلوت گذاشتم که انتخابش راحت باشه.
این برادرِ دهنخونیه، «برادرِ دهنخونی».
سیستم نامگذاریِ عجیبی دارن،
ولی فکر کنم دارم کمکم رمزش رو کشف میکنم.
برادرِ دهنخونی از لحاظ
فیزیکی از خودِ دهنخونی سرتره.
اون کلی وارث برات میاره و تقریباً به همون اندازه هم بهت حال میده.
- گوشم با توئه. - چی؟
- پس تکلیفِ ما چی میشه؟ - منظورت از «ما» چیه؟
همین رابطهی «برم یا نرمِ» خودمون.
- برن که چی بشه؟ - منظورم اینه...
میدونی دیگه، وقتی دو نفر مشخصه دارن عاشق هم میشن،
ولی یه سری موانع و سوءتفاهمهایِ کشدار
نمیذاره وارد یه رابطهی عاطفی بشن.
آها، ما به این میگیم: «میتونه یا نباید؟»
صبر کن ببینم، پس داری میگی تمام این مدت
بهم حس داشتی؟
آره.
انگار تو نداشتی.
- فکر میکردم نداری. - چطور...؟
یعنی ضایع نبود؟
تو هیچوقت بهم یه دستِ بریده هدیه ندادی.
ای خدای من، امان از این تفاوتهای فرهنگی.
خب، بسیار خب،
چطوری یه رابطهی «برم یا نرم» رو به سرانجام میرسونن؟
معمولاً یه دعوایی چیزی راه میافته
که سرِ همدیگه داد و بیداد میکنن
و مَرده میگه: «لعنتی، دوست دارم!»
و بعد همدیگه رو میبوسن.
خب انجامش بده دیگه احمق.
لعنتی، دوست دارم!
پس من این جمجمهی شیکم رو واسه هیچی پوشیده بودم؟
زبان هم در کار هست؟ من که صدایِ برخوردِ زبونی نمیشنوم.
SANDS Movie :زیرنویس پارسی اختصاصی
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« کــراپــوپــولــیــس »
واو.
تونست و انجامش هم داد.
بابت اون موقعی که ستارهی دریایی
چسبیده بود به باسنت معذرت میخوام،
هنوز باید یه سری از درزهایِ قایق رو بپوشونم.
تای، هیسسس، عالی بود.
خب دربارهی این رابطهی «برم یا نرم».
میدونی، ما الان اعتراف به عشق،
بوسه و سکس رو داشتیم.
- من از اون بخشش خوشم اومد. - حالا بعدش چی میشه؟
خب، بقیهی عمرمون؟
- واو. - نه.
یعنی، لزوماً نه.
اگه این چیزی نیست که میخوای، میتونم تغییرش بدم.
من از لحاظ عاطفی خیلی منعطفتر از لحاظ فیزیکیام.
نه، فقط یهو جا خوردم.
دو بار توی یه صبح.
احمق. ولی جدی،
احتمالاً یه گفتگویِ مفصلتر به خودمون بدهکاریم
دربارهی موضوعی مثل «بقیهی عمرمون».
صد در صد. ولی قبل از اینکه بریم سراغ اون،
فکر میکنی بتونیم دوباره...؟
میخوای بری زنگِ سکس رو بزنی؟
خودش که خودبهخود زنگ نمیخوره! اون میشه زنگِ جق زدن.
- هورا! - هو هو!
یه نفر داره زنگِ سکس رو میزنه.
آره. به قول معروف، مخِ دختره رو زد.
بهت افتخار میکنم پسرم.
داستان تموم شد.
فکر کنم شاید داستان تازه داره شروع میشه؟
درسته. ولی فعلاً در هر صورت، مخِ دختره رو زد.
یه پیام برای پادشاه.
- بله، چیه؟ - یه لحظه صبر کن.
تمام روز رو دویدم تا برسم اینجا. این بهترین رکوردِ شخصیمه.
تو همون نامرسانی هستی
که دربارهی دویدنش رو مخه.
هی، من یه چیزی پیدا کردم که عاشقشم.
حرف زدن دربارهش رو مخه؟
فقط پیام رو بده.
تیموتیِ شگفتانگیز و کشتیهاش
توی راهِ کراپوپولیس هستن.
اوه نه! بابا، این خیلی بده.
تیموتیِ شگفتانگیز یه فاتحه.
خب که چی اگه دوست داره مردایِ دیگه موقع خوابیدن با زنهاشون تماشاش کنن؟
- ما کی هستیم که قضاوت کنیم؟ - از اون مدل فاتحها نه!
حس میکنی چطور منافذِ پوستت رو باز میکنه؟
داره به آبششهای منم میرسه.
دلیریا!
اوه، سلام دوستدشمنها.
بابتِ کدوم ندادهام باید از این ریختتون شاکی باشم؟
اوه، یه لحظه وایسا. بذار یه بار دیگه امتحان کنم.
تو ادعا میکنی که با بابای ما، زئوس، وقت میگذرونی.
ادعا؟ من یه ملکهی الههام.
معلومه که پادشاهِ خدایان رفیقِ منه.
آره. همون بخشیه که مطمئن نیستیم کاملاً واقعی باشه.
معلومه که هست.
من و اون همین چند وقت پیش با هم رفتیم یه جشنوارهی موسیقی.
چه سبکهایی شنیدین؟
هیچی، در واقع.
ما اونجا بودیم تا بزنیم نوازندههایی رو که
خیلی خودشون رو جدی میگرفتن، لتوپار کنیم و بکشیم.
این واقعاً شبیه اخلاقِ باباست.
بسه دیگه! ما سالهاست زئوس رو ندیدیم.
اگه واقعاً باهاش میگردی،
بیارش پیش ما.
و اگه تونستی، یه ظرف غذا هم بیار.
فکر کردیم دورِ هم یه محفلی راه بندازیم.
و اگه نتونی بیاریش،
مجبور میشیم مجازاتِ دروغ گفتن
به خدایان رو روت اجرا کنیم.
یه خروجِ مقتدرانهیِ خدایی.
در ضمن، یه غذایِ اصلی هم بیاری عالی میشه،
چون الان به اندازهی کافی آدم
برای دسر و سالاد داریم.
خب اون قضیهی زئوس چی بود؟
یه چیزی هست که باید بهت بگم.
صبر کن، استوپ، ما از پسش برمیآییم، مگه نه؟
از پسش برمیآییم؟
ارتشِ ما اصلاً حریفِ اونها نمیشه.
کشتیهاشون رو ببین. رویِ آب وایمیستن.
خب، میتونم بفهمم که این چقدر میتونه یه مزیت باشه.
ولی که چی؟ تو بهترینی.
تو نمیذاری کراپوپولیس فتح بشه.
شاید توی دورانِ اوجم، نمیذاشتم.
ولی نمیدونم چطوری اینو بهت بگم.
دیگه جونی برام نمونده. مجبور شدم برم سرِ یه کارِ دوم.
چی؟ چرا؟
بهخاطر بابا.
وقتی تو پادشاه بودی، زیاد جذاب نبودی.
- این الان ربطی به موضوع داره؟ - خیلی زیاد!
زیر سایهی حکومتِ خیلی خیلی جذابترِ بابا،
شهر با انفجارِ جمعیت روبرو شد.
خب، این قراره مثلاً یه داستانِ طولانی بشه؟
دورانِ سلطنتِ بابا باعث شد کلی بچه پسونداخته بشه
و تقاضا برای غذایِ بچه بینهایت بشه.
من مدام توی جنگهای تجاری گیر کرده بودم
سَرِ موز، نخودفرنگی، هلو، و تمام این خوشمزهها.
گفتی این قضیه مالِ کی بود؟
- بازهی زمانیش چقدر بود؟ - فهمیدم که
تنها راهِ تموم کردنِ این خونریزیها
اینه که محصولاتِ نرم و راحتجویِ خودمون رو بکاریم.
واسه همین این کار رو کردم.
هر روز قبل از طلوعِ آفتاب بیدار میشم تا باغبانی کنم.
هر شب خواب جنگ میبینم.
من دیگه الان یه سرباز و یه کشاورزم، تای.
میتونستی فقط همینو بگی.
اونا دارن خیلی کُند حرکت میکنن
یا بندر ما بهطرز گولزنندهای غوله؟
این زئوسه؟
آره، یه جورایی توی حالت گیاهیه.
اون بخشش که به شکلِ...
- یه زرافهست، آره. - و اون...
تا ابدالآباد، آره. به نظر من که کاملاً واضحه.
خب، فکر کنم وقتی قدرت بینهایت داشته باشی،
مدام دنبال هیجانهای بزرگتری میگردی.
خب، پس زئوس داره به کارهای خودش میرسه
و تو به بقیه خداها گفتی که اون با تو میگرده
تا بتونی پُزِ جایگاهت رو بهشون بدی.
عجب قدرتطلبیِ خفنی، جدی میگم. خوشم اومد.
ممنون، ولی مشکل رو که میبینی.
اگه اون رو اینطوری ببینن،
میفهمن که تمام این مدت داشتن الکی
پاچهخواریِ منو میکردن.
اما اگه اون رو اینطوری نبینن چی؟
میدونی که من میتونم از روی آدما کپی بسازم، نه؟
چی، منظورت همون «هیپو ۲»هایِ یغورِ آدمکش بود؟
توی آپدیتِ جدید یه سری بهبودهای عملکردی و رفع باگِ عالی انجام شده،
مثلاً دیگه اونقدرها هم قرار نیست
طغیان کنن و همه رو بکشن.
تازه یه دکمهیِ مرگ هم بهشون اضافه کردم که منفجرشون میکنه.
داری بهم میگی که شاید بتونی یه کپی از زئوس بسازی؟
حتماً، و وقتی اونا «زئوس ۲» رو ببینن
و باور کنن که شما دوتا صمیمیترین رفیقهایِ هم هستین،
میتونی برگردی به همون روال که اون هالوها رو مجبور کنی
هر کاری دلت میخواد برات انجام بدن.
هیپو، تو فرشتهی نجاتی.
یعنی، اگه بخوایم نسبت بگیریم، من بیشتر عزرائیلم،
ولی خب این تعریف رو ازت قبول میکنم.
فکر کنم میتونستیم برگردیم به قصر
و به چندتا از کارهامون برسیم.
میدونی چیه، احتمالاً از اون مدل موقعیتها میشه
که تا میری دستشویی،
غذا از راه میرسه.
- بهتره همینجا بمونم. - خب، قراره با اینا
تا پای جون بجنگیم یا فقط تسلیم شیم؟
دستکم نقشه هیچکدوم از اینا نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.