The first 200 lines.
یول برینر
جورج چاکریس
شرلی آن فیلد
سلاطین آفتاب
موسیقی : الور برنستاین
فیلمنامه : الیوت آرنولد - جیمز وب
کارگردان : ج. لی. تامپسون
از زمان های قدیم،مردمی منحصر به فرد در تمام تاریخ زندگی می کردند، قوم مایا
یونانی ها ، رومی ها در کتاب های باستانی به افسانه تبدیل شدند
تمدن های اروپایی وارد عصر بربرها شدند
اما در جنگل های استوایی آمریکای مرکزی
تمدنی مانند یک گل کامل شکوفا شد
بدون فلز، بدون اسب، بدون چرخ
آن مردم شگفت انگیز جاده ها و اهرام ساختند
و معابد باشکوه مصر باستان
آسمان ها را نقاشی کردند
آنها سیستمی از ریاضیات را بالاتر از رومی ها ابداع کردند
و آنها تقویمی دقیق ابداع کردند که حتی در این زمان هم قابل استفاده است
اما با وجود بلوغ هنرها و علوم آنها
آنها در مهمترین بخش زندگی
در پرستش خدایان خود، بدوی باقی ماندند
نخل، ببر خالدار، هشتمین پادشاه!
ترجمه وزیرنویس - م. تاج الدینی آذرماه1401
خدایان مایاها خشن و حریص بودند
بدون بها چیزی نمیداند مگر به قیمت خون
با اشتیاق عمیقشان برای به دست آوردن نعمت خدایان
مایاها قربانی های انسانی می کردند که اساس دین آنهاست
مرگ به عنوان حامل پیامی برای خدایان
این بزرگترین افتخاری است که یک مرد میتوانست تجربه کند
چون وقتی در آن لحظه به عنوان قربانی انتخاب میشد ، خود تبدیل به یک خدا میشد
او را به عنوان خدا می پرستیدند و هر آرزویی که میکرد به آن میرسید
تا لحظه مرگ
... برای قرن ها، در پادشاهی های کوچک پراکنده
این مردم در صلح با خود و خدایانشان زندگی می کردند
اما بعد مهاجمانی از غرب آمدند
با شمشیرهای فلزی که آنها را شکست ناپذیر می کرد
در برابر سلاح های چوبی مایا
یک به یک، پادشاهی های کوچک را بلعیدند
تا اینکه پادشاهی و آخرین سنگر "چیچن ایتزا" از آن آنها شد.
رهبر آنها "هیوناک کیل" که به اندازه هر خدایی ظالم بود
و او به یک خدای قدرتمند تبدیل شد
من به پدرت خدمت کردم و تو را به عنوان پسرم دوست داشتم
اکنون به تو خدمت خواهم کرد و تو را به عنوان پادشاه خودم دوست خواهم داشت
نخل! نهمین پادشاه
نخل، ببر خالدار! نهمین پادشاه
هنوز وقت داریم تا هیوناک کیل بدونه که مایاها مرد هستند
نه
شما باید فرار کنید و زندگی خودتو نجات بدی و در مقابل هیوناک کیل بترسیم؟
شما دیگه مال خودت نیستی، تو مال مردمت هستی
چطور به آنها خدمت کنم؟ آنها را ترک کنم؟ با مرگ تو، ملت ما نابود خواهد شد
زمان برای جنگ وجود داره و زمان برای آماده شدن برای جنگ
اون عاقلانه صحبت می کنه
بیایید زخم های خود را لیس بزنیم و بعد مهاجم را در شمشیر خود خفه کنیم
جایی برای فرار نیست
هیوناک کیل و افرادش زمین را آلوده کرده اند
اگه قراره بمیریم، اینجا خواهیم مُرد
گفتم که زندگیت مال تو نیست که از دست بدی
تو پادشاهی مثل یه شاه رفتار کن
از هم جدا شده و بعد با نیروی قویتر به هم خواهیم پیوست
جدا شدن هرگز این تنها کاریه که هرگز نباید انجام بدیم
یه بار پدرم یه افسانه قدیمی برام تعریف کرد
در مورد زمان زلزله های بزرگ که زمین مانند دریا می لرزید
و مردان قایق ها را گرفتند و از دریاهای شمال گذشتند
از دریاها گذشتند؟
این افسانه واقعی نیست، هیچ شاهدی در آن وجود نداره
پدرم اینو به من گفت، کشیش... (الیب)
در فاصله ده مایلی اینجا یه دهکده ماهیگیری وجود داره
میریم اونجا
همینطوری که ناپدید نشدن حتماً یه گذرگاه مخفی اینجا هست
باید شاه جدید وهمچنین جسد پدرش را پیدا کنید
تا زمانی که قطره ای از این خون وجود داشته باشه
من پادشاه واقعی چیچن ایتزا نخواهم بود
روستای شما نزدیکه؟
این مال شماست ؟
جواب بدید
پشت اون نقطه است
سوار قایق میشیم و از دریای بزرگ عبور می کنیم
اما همه شما خواهید مُرد
این افسانه به قایق هایی که برمی گردن اشاره ای نکرده
افسانه به سرزمینی که پیدا خواهد شد اشاره میکنه
اما چرا سربازان شما باید ماهی های مارو ببرند؟
ما برای سفر به آذوقه احتیاج داریم
چند تا قایق دارید؟ خودت نگاه کن
ما به همه آنها نیاز خواهیم داشت
پادشاه ابزاری برای پرداخت هزینه دارد؟ نه، اما باعث رضایت خدایان خواهد شد
و باعث ناراحتی صاحبان قایق خواهد شد
این مرد رو بگیرید که انسانها را بر خدایان مقدم می داره
صبرکن
تصدیق می کنی که من پادشاه تو هستم؟
پادشاهان همیشه دور از رعایا بنظر میرسیدند
و از دور کوچک، مثل جنگ
و پادشاهان شکست خورده کوچکتر هستند
گوش کن پیرمرد
به مردم خود بگویید قایقها را پر از آذوقه کنند
در سزمین جدید به همه اینها احتیاج است
اما پس از رفتن شما ، چگونه زندگی خواهیم کرد؟ افراد شما با من میان
میخوای خودمون را به کشتن بدیم؟
اگه از عبور از آب میترسید معلوم میشه هیوناک کیل را نمیشناسید
هر سربازی که اینجا میبینی مدت صد روز جنگیده
اما شکست خورده و زنهاشون برده شدند
بردگی برای مردم ما بهتر از تهدید نامعلوم است
به تو و قومت دستور میدم که با من بیائید
حالا بهشون بگو
با وجود جوانی عادت به دستور دادن داری
اما عادت همیشه کافی نیست جرأت داری مخالف کن
این (نخل)، پادشاه و پسر پادشاه تا نسل نهم است
عجیبه اما مردم من فقط به صدایی که می شناسند جواب میدن
پس بهشون دستور بده و اگه امتناع کنم؟
منو عصبانی نکن وگرنه دستورات شدیدی صادر میکنم
این دختر کیه؟ دخترم اشل
پدرتو راهنمایی کن که با شاه بحث نکنه
آیا پادشاه حق داره به مردم دستور بده که بمیرند؟
تا امروز اینجا یه مکان آرامی بود
من تسلیم هیوناک کیل نمیشم
ما باید به سرزمین جدیدی بریم قدرت خودمون را افزایش داده و سپس برگردیم
مردها به تنهایی نمیتونن در سرزمین جدید سلسله جدیدی بسازند
به همین دلیل من به مردم، زنان و فرزندان شما نیاز دارم
حالا بهشون بگو سوار قایق ها بشن
تو پادشاه جدیدی هستی، پالم، جوان، شجاع و بی تجربه
اگه قوم من با شما همراه بشن
اونا از تردیدها و ترس های بزرگ رنج خواهند برد
در کنار شما باید افرادی باشن که قوم من اونارو بشناسن واطاعت کنند
من تاج پدرم را بر سرنگذاشتم که با شما شریک شوم
نه بامن، پالم
با ملکه شما، دخترم اشل
وقتی زمانش رسید من ملکه خود را انتخاب خواهم کرد
من برای مردمم هم مثل شما پادشاه هستم دخترم هم همینطور
کشیشان و سربازان در سرزمینی بدون زنان
آیا قراره شما پادشاه یه سلسله در حال مرگ باشید؟
هیوناک کیل کمتر از یه فرسخ فاصله داره
هیوناک کیل داره نزدیک میشه
شما وحشیگری اونو احساس نکردید، اما ما احساس کردیم
کاملاً بی رحم وخونخوار است
قدرت او در شمشیر فلزی است که ما در برابر آن درمانده هستیم
پس چاره ای نداریم
اگه به زنده ماندن علاقمندید، باید فوراً با ما همراه شوید
به تو دستور میدم، وسایلت را جمع کن و سوار قایق شو
از پادشاه خود اطاعت کنید!
اونا منتظر اشاره من هستند پس زود باش
بعد از اینکه قولت را به من دادی
طمع کمتر تورو ارضا نمی کنه پیرمرد؟ نه کمتر
میتونیم همه رو به زور ببریم
و تبدیل به هیوناک کیل ثانی بشی؟
بسیار خوب
اگه زنده ماندیم در سرزمین جدید باهاش ازدواج خواهم کرد
این قول یه پادشاهه؟ قسم به خدایان که چنین است
از پادشاه اطاعت کنید!
چرا این کارو کردی؟ پس غرور من چی میشه؟
وقتی قراره در تاج و تخت باهاش شریک باشی دیگه احتیاجی به صحبت در باره غرور نیست
عجله کنید، سریع سوار قایقها شوید!
عجله کنید!
ترجمه وزیرنویس - م. تاج الدینی آذرماه1401
ولم کن! ولم کن لطفاً!
حرکت کنید
نه ، نه
دریا آنقدر بزرگ نیست که مارو از هم دور نگه داره، پالم
هرجا بری پیدات میکنم!
از چیچن ایتزا تا سراسر خلیج مکزیک
ایشل بارها سعی کردم بهت بگم...
در غم درگذشت پدرت شریک هستم
با این حال زمانی بود که می خواستی با خودت باشی
دشمن تو کَسیه که پدرتو کشته نه شاه
چه کسی باعث حمله دشمن به ما شد؟
وقتی یه رهبر باید به فکر افراد زیادی باشه
نباید تنها به یه نفر فکر کنه
ای خدای دریاها، بادها ما را رها کردن، مردان ما ضعیف شده و درحال مرگ هستند
التماس می کنم... ما را رها نکن
خلیج مکزیک
بازم یه قایق گم شده
خدای دریاها مارو رها کرده تا دیر نشده برگردیم
میدونی که چه خطری پشت سرمون هست
من خطری احساس نمیکنم
هیوناک کیل دنبال شماست ، نه ما
ترس باعث وحشت شما شده، کشیش
چرا از نیروی خودت استفاده نمی کنی؟ برای باد دعا کن
پالم، همانطور که به پدرت گوش میدی به من گوش کن
منم معتقدم که این سفر نفرین شده است
مدتهاست که قربانی تقدیم خدایان نکردیم
چیزهایی هست که متعلق به خدایان است، پالم
و چیزهائی متعلق به انسان
به نام تمام مقدسات فرمان بازگشت صادر کن وگرنه خودم انجام میدم
اگه این کارو بکنی، آخرین کارت خواهد بود منم میگم باید برگردیم
برگردیم کجا؟ - به مرگ شرافتمندانه
همه یه روز میمیریم
آیا همه ما باید برای تو بمیریم، پالم؟
زن و بچه هم همینطور؟
سرزمین جدید وزندگی جدید پیش روی ماست
پس بیایید با احساسات جدید در قلبمان شروع کنیم
بیایید ترس ها و خاطرات قدیمی را فراموش کنیم
از این زمان به بعد، انگار دوباره متولد شدیم
قبل از اینکه سرزمین کهن را ترک کنیم، با خودم عهد بستم
اگه با خیال راحت به اینجا برسیم، اشل را ملکه خود کنم
اکنون در حضور همه شما، به عهد خود وفا خواهم کرد
کشیش، به عنوان اولین کار ما در این سرزمین جدید
هر چه زودتر برای این ازدواج آماده شو
نیازی نیست، تو مجبور به پذیرش من شدی
اما این امر مقدسیت این عهد با پدرم بود
و برای کسانی که شاهد آن بودند همه به جز من
اما دیگه لازم نیست خودتو متعهد بدونی
پدرم مُرده و من شمارو از این تعهد آزاد میکنیم
No comments yet. Be the first to leave one.