The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
۹۱۱، بفرمایید. چه کمکی از دستم برمیاد؟
الو؟
اینجا ۹۱۱ـه. بگید.
من سُو یونگچولم، قبلاً تو «چِینز بایو» کار میکردم.
امروز تو ساختمون «دونگووری» میخوام یه چیزی رو تست کنم.
ببخشید؟ میشه یه بار دیگه بگید؟
اَه... نه، تست نیست.
بیشتر شبیه تروریسمه.
چی؟
آره. یه حملهٔ بیوتروریستیِ فوقمسری.
عاملش رو روی بدن خودم امتحان کردم.
و جواب داد.
تنها واکسنی هم که جلوشو میگیره، خودمم.
همنوعهایی که...
یه مدت، تو یه جا کنار هم زندگی میکنن.
چرا وایسادی دنبال من؟
ده دقیقه دیر کردی. این بار دیگه چی شد؟
هیچی.
ترافیک بود،
راننده میخواست اونور خیابون پیادم کنه.
خب؟
دیگه... پیش میاد.
من بگم اوکیه، یه چیزی... اون چرا باید اینو بگه؟
خب؟
من اینو نمیخواستم.
گفتم هرچقدر طول میکشه،
همونجا که میگم پیادم کن.
چی؟
بازم من مقصر شدم؟
به کنفرانس «چِینز بایو» خوش اومدید،
پیشرو در تکنولوژیهای آینده.
ممنونم.
دعوتنامهای رو که بهت دادم آوردی؟
و حالا سخنرانی مدیرعامل، آقای «کانگ وو-چول» رو میشنویم.
لطفاً تشویقشون کنید.
همون یاروئه؟
همونی که اگه بخوام اینجا کار کنم باید براش پاچهخواری کنم؟
اگه با رئیس دانشکدت کنار میاومدی،
کار به اینجا نمیکشید.
آره، باز تقصیر منه.
ولی تو نمیخوای بدونی اون رئیس
با بچههای ارشد و دکترا چطوری رفتار میکرد؟
نه، نمیخوام.
خب، احتمالاً آدم مزخرفیه.
و تو هم نتونستی تحملش کنی.
پس افتادی به جونش، و قراردادت تمدید نشد.
فقط کنجکاوم...
ده سال بعد از طلاق، چرا هنوز اینقدر گیر دادی به کارِ زنِ سابقت؟
ده سال بعد از طلاق؟
چون هیچ رفیقی نداری.
هی کارایی میکنی که ملت ازت متنفر شن.
زنِ فعلیت میدونه اینجوری حواست به زنِ سابقت هست؟
زنِ من مثل تو زودرنج نیست.
تازه شاید دلش هم برات بسوزه.
عجب زنِ خفنی.
خیلی به هم میاید. خوش به حالت.
اگه بگم محور کارِ شرکت ما
«هوش جمعی»ه،
شاید خیلیها بپرسن
«چرا یه شرکت زیستی،
نه یه شرکت IT، داره اینو دنبال میکنه؟»
هوش جمعی تو جامعهشناسی واژهٔ آشناییه،
اما اولین بار
یه حشرهشناس که روی مورچهها کار میکرد
این اصطلاح رو به کار برد؛
«ویلیام مورتون ویلر».
هوش جمعی یکی از موتورهای اصلی تکامله.
کپک لزجیِ زرد، «فیزاروم پلیسفالوم» رو میشناسید؟
این موجودات
با تبادل اطلاعات،
خودشون رو ارتقا میدن و مسیر رشدشون رو به سمت غذا بهینه میکنن.
با اینکه چندسلولی نیستن،
میتونن یاد بگیرن و یادشون بمونه.
با الهام از همین ویژگیها،
تونستیم
تولید نیمهرساناهای آلی رو به شکل چشمگیری بهتر کنیم.
یه تشویق هم برای همکارای کوچولومون!
از اون چیزی که فکر میکردم جالبتره.
این یه شرکت داغونِ داروی کپیکار نیست.
واقعاً جدیه... و بلندپرواز.
بعد از اینکه معرفیت کردم،
حتی یه دعوتنامهٔ دیگه هم برات فرستادن.
راستش واسه همین اومدم.
میخواستم ببینم این پیام یعنی چی.
«خطاب به پروفسور کوون: ارتباط ناقص، ریشهٔ هر فاجعهست.»
برای همین این چیپ
کمک میکنه عصبهای آسیبدیده بتونن اطلاعات رو منتقل کنن.
ما اینو به موشی تزریق کردیم
که عصبهای نخاعش قطع شده بود و پاهای عقبش فلج بود.
و همونطور که میبینید، چند لحظه بعد،
تقریباً مثل یه موش سالم حرکت کرد.
اگه این تحقیق رو ادامه بدیم
و به مغز انسان تعمیمش بدیم،
به نظرم ممکنه انتقال مستقیمِ اطلاعات
بین آدمها رو ممکن کنه.
اون موقع...
میرسیم به دنیایی که
جلوی بقیه حتی نمیتونی بد فکر کنی.
ممنونیم، آقای کانگ.
لطفاً یه بار دیگه تشویقشون کنید!
بعدی، درباره استراتژی بازار جهانیِ «چِینز بایو»...
بعدِ این همه وقت، تازه رفتی مرخصی.
اونوقت چرا با داداشی میای که هر روز میبینیش؟
اینجوری یه کم هوا میخورم، یه دور میزنم، خرید میکنم...
میدونی کار با کامپیوتر کل روز چقدر خفهست؟
وای، ببین چه وسایل کمپینگ باحالی اومده.
آدم دلش میخواد همون بیرون زندگی کنه.
لباساشم خوبه.
یه بار کمپ بریم؟ مرخصی بعدیت؟
من و تو؟ - آره، بریم.
کباب بزنیم...
عالیه!
خب چرا که نه، میریم.
پس شد. وسایلش رو میخرم. حراست!
تو برگرد سر کار. وقت ناهار داره تموم میشه.
نه، بعدِ تو میرم. - لازم نیست.
اینجا همهچی عالیه. خیلی هم راحت.
من سگدو نمیزنم که تو همین «تمدن» زندگی کنم؟
همش میگی تمدن تمدن،
پس چرا کمپ میخوای بری؟
کمپ هم یه جور تمدنه.
برو دیگه. خونه میبینمت.
منم یه کم میچرخم بعد میرم.
خداحافظ.
مراقب خودت باش. - تو هم.
مراقب خودت باش. آره.
سلام آقا. ارائهتون خیلی خوب بود.
اوه، پروفسور هان.
ایشون پروفسور «کوون سهجونگ» هستن که دفعهٔ قبل گفتم.
ممنون که دعوتم کردید.
و بابت اون یادداشت روی دعوتنامه.
یه لحظه.
الو؟
آقای کانگ وو-چول؟
بله. کی هستید؟
لی بونگسوک هستم، از واحد ضدتروریسم سئول.
در خدمتم.
آقایی به اسم «سُو یونگچول» رو میشناسید؟
به نظر مهمه. بعداً صحبت کنیم.
آه... باشه. ما منتظر میمونیم.
مطمئنی همون آدمه که دعوتنامه رو فرستاده؟
چیکار میکنی؟ برو دنبالش.
چی؟
فقط کارتت رو بده دستش،
بگو «کوون سهجونگم». همین.
دکتر سُو رو چرا میگردید؟
یه تماس داشتیم.
گفتن دکتر سُو قراره یه حملهٔ تروریستی
تو همین ساختمونی که کنفرانسه انجام بده.
فکر کنم امروز تو کنفرانس دیدمش.
مطمئنید؟
نه، صددرصد نه.
دور بود، درست ندیدم.
نیروهامون دارن میرسن.
اگه دوباره دیدیدش، فوری با این شماره زنگ بزنید.
باشه، حتماً.
سخنرانی قشنگی بود، وو-چول.
واقعاً چشمگیر.
تبادل اطلاعات با نیمهرسانای آلی؟
میدونی واسه اون چقدر جون کندم.
آگاهی تو یه شبکهٔ چندوجهی...
اگه واقعاً وجود داشت،
کسی مثل من رو خیانت نمیکردن، نمینداختن بیرون... نه؟
عجب عوضیای.
اون تکنولوژیای که روش کار میکردی به هیچ دردی نمیخوره.
داداش...
من دارم بشر رو یه مرحله میبرم جلوتر.
یه انقلاب دوم تو شناخت.
میدونی چیه؟
تو...
یه روانیِ خالصی.
گم شو بابا، بازنده!
ولی وقتی استخدامم کردی،
میگفتی تحقیقاتم فوقالعادهست.
میگفتی بهش احترام میذاری.
همهش نمایش بود که بتونی تحقیقمو بدزدی.
حالا... روانی؟
تحقیق رو از یه «روانی» دزدیدی.
تو فقط میخوای نسل بشر رو نابود کنی، نه؟
نه، نابودی نیست.
یه تولده.
تولدِ یه بشرِ جدید.
فقط تصورش کن.
ارتباطِ کامل ممکن میشه.
همهٔ زهرِ فردگراییِ زمخت...
حسادت، رقابت، شک...
اون همه باختهای عجیب، به خاطر نفهمیدن همدیگه...
میخوام جلوشو بگیرم.
وای!
دیونهی حالبههمزن.
تو برو انجامش بده.
به من چه اصلاً.
وقتِ رفتنه. موفق باشی.
میخوام تو حلقهٔ وصلِ من به بشرِ جدید باشی.
داری چه غلطی میکنی؟
تحقیق.
دیونهٔ لعنتی!
هی، اینو ببین.
آقا! آقا!
No comments yet. Be the first to leave one.