The first 200 lines.
تکون بخورین!
کجاست؟
آهای، آهای، آهای!
اولاف کجاست؟
اولاف کجاست؟
بردنش!
ریشچنگالی بردش!
«وایکینگها: والهالا» «فصل دوم، قسمت یکم»
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
تیر خودم اول بهش خورد.
تو باید آشپزی کنی.
اینقدر تند نرو.
تیر من به قلبش خورد.
نه تنها خودت آشپزی میکنی، بلکه خودت حملش میکنی.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
بذار مرهمت رو عوض کنم.
حس میکنم خوب شده.
خودم تشخیص میدم خوب شده یا نه.
بذار ببینمش.
هوم.
زخمت بسته شده.
- اوهوم. - عفونتش هم رفع شده.
بهت که گفتم.
ولی کاملا خوب نشده.
ولی در حدی هست که برم کتگات.
خودت ببندش.
فریدیس.
نمیشه که تا ابد اینجا بمونم.
باید ریشچنگالی رو ببینم و خواهان حقم باشم.
اونوقت انتظار داری نروژ رو همینجوری بهت تحویل بده؟
کنوت جلوم سوگند خورده بود.
درسته، ولی پدرش نخورده بود.
ریشچنگالی که با ارتش نرفته کتگات تا از توافقتون محافظت کنه.
وقتی براش توضیح بدم، درک میکنه.
افتاده دنبال اولاف!
واسه چی خیال میکنی دنبال خودت نیست؟
به علاوه، ما که اصلا از وضعیت کنونی کتگات خبر نداریم...
و نمیدونیم کی هنوز زنده است.
واسه همین باید برگردم دیگه.
من از ریشچنگالی وحشت ندارم.
شاید بهتر باشه داشته باشی.
خب، تو ترجیح میدی چیکار کنی؟
همینجا تو حیات وحش بمونیم؟
آره.
یا بریم یه جای جدید.
چه اشکالی داره که آدم بچههاش رو تو محلی...
صلحآمیز بزرگ کنه و شاهد جنگ نباشن؟
آخه بچههای من قراره حکمرانان نروژ باشن،
نباید تو حیات وحش قایم بشن!
بچههای تو؟
بچههای ما.
البته اگه نعمتش از آنمون بشه.
فریدیس...
من باید برگردم.
خودت هم میدونی.
میخوام تو هم باهام بیای.
خودم میدونم برگشتن خطرناکه، ولی باید برگردم.
اولاف باید تقاص کارش رو پس بده.
بیا. خواهش میکنم.
باید ادامه بدیم.
مادر!
به کتگات خوش اومدی! حرف نداره، مگه نه؟
خارقالعاده است.
- لیاقت مرگ رو هم نداری. - یالا دیگه اعلیحضرت. برو!
لیاقتت همینه!
صبح به خیر علیاحضرت.
امروز صبح کشتیای از دانمارک رسید و اخباری به دستمون رسوند.
پادشاه کنوت خبر داده تو دو نبرد عظیم با مردم وند پیروز شدیم.
خب، خبری از بازگشتشون به انگلستان نشده؟
فعلا نشده علیاحضرت.
باز هم گفتن نگران امنیتتون هستن.
خودم براشون نامهای مینویسم و میگم در امانم...
که موقع رفتن به دستشون برسونین.
اگه خودت دلایلی واسه عدم امنیتم به شوهرم ارائه نمیدادی،
نگران امنیتم نمیشد.
چون محافظت از شما و لندن در غیاب ایشون وظیفه منه،
دلایل مربوطه رو بیان میکنم.
تو میخانهها حرفهایی به گوشم رسیده.
من نگران حرفهایی که تو میخانهها به گوشت رسیده نیستم.
محافظان ما حرف ندارن.
هاسکارلها نمیذارن فرد خطرناکی وارد کاخ بشه،
من هم تو نامهام در همین راستا به کنوت اطمینان خاطر میدم.
واسه چی میری؟
ملکه حداقل تا یه ساعت دیگه دنبالم نمیگرده.
تا کنوت برنگشته و رضایتش رو جلب نکردم،
نباید بذاریم ملکه از دیدارهامون باخبر بشه.
اگه از جریانمون خبردار بشه، به جای دیگهای اعزامت میکنه.
طاقتش رو ندارم.
واقعا نگران امنیت ملکهای؟
نگران امنیت همهمونم.
پادشاه رفته دانمارک، ریشچنگالی رفته کتگات.
- از هر طرف تهدید میشیم. - ولی تو میخانهها شنیدی.
مسلما اعتباری به حرفشون نیست.
من هر تهدیدی رو معتبر میشمارم.
وقتی آدم عین من همهچیزش رو از دست بده،
عادت میکنه واسه بدترین شرایط آماده بشه...
که دیگه چنین اتفاقی رخ نده.
باید به این خصوصیتم عادت کنی.
چنین آدمیام.
اینجوری احتمال شاد بودنت کاهش مییابه.
- چه آرزویی داری؟ - آرزو؟
آره. امیدهات رو میگم.
چشمت رو که میبندی،
بیست سال بعدمون رو چطور تصور میکنی؟
بچههای زیادی داریم.
تو هم از صمیم قلب دوستشون داری.
خودشون بدون تجربه ترسی که خودم داشتم بزرگ میشن.
وقتی بزرگ شدن، سراسر کشور پخششون میکنم...
که هر کدوم قلمرو خودشون رو داشته باشن و پیشرفت کنن.
فقط بزرگترینشون رو نمیفرستم.
قراره آدم خاصی باشه.
جنگجوی بزرگ، باسواد و عاقلی میشه.
یه روزی هم...
پادشاه میشه.
- پادشاه انگلستان میشه؟ - آره.
خانواده هیچکدوممون از خاندان سلطنتی نیستن.
تازه، اگه بودن هم...
دو پسر ملکه و اتلرد...
و بچههای خود کنوت...
نمیذارن آرزوت محقق بشه.
خودت پرسیدی چه آرزویی دارم.
مگه میشه آرزو غیرممکن باشه؟
چی دیدی؟
اِم...
گمون کنم گرگی رو دیدم،
ولی اشتباه کرده بودم.
واقعا؟
صرفا چون اینجا نیست، دلیل نمیشه ندیده باشیش.
احساس خطر میکردی؟
نه، صرفا...
غافلگیر و مبهوت شده بودم.
خوبه.
این رو یادت بمونه.
واسه چی؟ یعنی چی؟
نشانههایی که دربهدر دنبالشونی همهجا هستن فریدیس،
کافیه به مشاهدات و احساساتت اعتماد کنی.
از این معماها راجع به آینده خسته شدم.
اصلا جوابم رو نمیدی.
اینجا جای آرامشبخشیه،
ولی فریادهایی که ازشون فرار میکنی، صرفا چون به گوشت نمیرسن،
قطع نشدن.
حالت خوبه؟
چیکار میکنی؟
باهات میام کتگات.
جایگاه خوبی جور کردیم.
میگن اسون ریشچنگالی میخواد اولاف رو اعدام کنه.
اعدام سنت انگلیسیهاست.
باید عقاب خونین رو اجرا کنن. هوم.
اعدام درست و حسابی وایکینگها اون شکلیه.
ولی خیلی از سنتهامون رو به زواله.
برو رد کارت.
تو لیف اریکسونی، مگه نه؟
برادر فریدیسی.
من یورندرم.
مشروب میخوری؟
نه.
خواهرت هم میاد اعدام رو تماشا کنه.
به تو چه؟
هنوز هم خیلیها آخرین دختر اوپسالا محسوبش میکنن.
به نظرم دلش میخواد اطمینان حاصل کنه که اولاف هارالدسون، ظالم مسیحی،
به سزای اعمالش میرسه.
به سزای اعمالش میرسه.
بیش از هر چیزی، از خائن جماعت متنفرم.
تو هم خائنی...
اولاف هارالدسون.
نیستم.
کنوت بدون اطلاع من...
حق خودم رو به برادرم وعده داد!
کاملا حق داشتم.
اصلا حق نداشتی.
اصلا حق نداشتی نروژ رو تصاحب کنی، با این حال...
در خفا ارتش تشکیل دادی.
با بقیه توطئه کردی که از قلمرو پسرم جداش کنی.
بهتره بکشمت.
من رو بکش! من رو بکش!
فقط برام سخنرانی نکن.
وای، ولی قصد ندارم بکشمت.
نقشه دیگهای ریختم.
نه! نه!
کنوت درگیر مبارزه سر دانمارک شده، من هم باید بهش ملحق بشم.
نوهام اسوین رو...
پادشاه نروژ اعلام میکنم.
اسوین؟
به یه ماه نمیکشه که یارلها میکشنش.
نه بابا، نه، نه، نه، نه. نهخیر، نمیکشنش.
آخه خودت ازش محافظت میکنی.
اگه خیال کردی واسه نجات جون خودم...
محافظ اون پسرک میشم، خیلی احمقی.
ترجیح میدم بمیرم.
آره، خودم میدونم ترجیح میدی بمیری.
واسه همین هم قرار نیست جون خودت رو نجات بدی.
پدر.
وایستین!
مگنوس!
پیشنهادم از این قراره:
از نوهام محافظت کن، راهنماییش کن که پادشاه،
وایکینگ و مرد خوبی باشه،
No comments yet. Be the first to leave one.