The first 189 lines.
SANDS Movie
شاید هنوز وقتش نرسیده.
- یا شاید هم... - وایسا!
میتونم باهات بیام؟
خیلی خب، انگار واقعاً داره جور میشه.
دارم با مین هو به یه تور دور دنیا میرم.
وایسا، منظورت واقعاً این بود که توی...
- تور دور دنیا. - تور دور دنیا؟ ببخشید؟
چی؟ نه. تور دور دنیا؟
- فکر کردم داری میگی باهامون بیای. - فکر کردم منظورت اینه که...
- برای کل تابستون. - کل تابستون؟
نه. نه، نه، نه. این دیوونگیه.
منظورم اینه که ما؟ فکر کن کل تابستون رو با هم بگذرونیم.
- هم رو دیوونه میکنیم. - خب، پس منظورت چی بود؟
سلام کیتی. وایسا، تو هم داری به بوسان میای؟
آخه جشن شروعِ امشب قراره محشر باشه.
- تا حالا سوار کشتی تفریحی نشدم. - منم همینطور.
میتونم قبل از اینکه فردا برای تابستون به خونه برگردم، یه مدتی رو توی بوسان باهات بگذرونم.
اوم، حتماً.
ولی شاید بهتر باشه یه دست لباس اضافه با خودت بیاری...
چون این لباست اصلاً به درد اونجا نمیخوره.
- دامن شلواریم مگه چشه؟ - آخ.
اونجا رسماً قانون پوشش دارن، ای بی فرهنگ.
تیپ شیکِ مخصوص قایق.
باشه، پنج دقیقه بهم وقت بده وسایلم رو توی ساک بریزم. الان برمیگردم.
چی؟ وایسا، کسی به من نگفته بود میتونم با خودم دوست بیارم.
خب، شاید اینکه خودم رو به یه تور دور دنیای احتمالاً رمانتیک...
ولی قطعاً حماسی با مین هو دعوت کردم، یکم زیاده روی بود.
ولی هنوز ناامید نشدم. کشتی رابطهمون هنوز میتونه به آب بزنه. اون هم روی یه قایق تفریحی!
خب، بهش گفتی چه حسی بهش داری؟
میخواستم بگم، ولی ترسیدم و جا زدم.
اوه، وای. یه واسطه ازدواج که نمیتونه برای خودش کسی رو جور کنه.
اگه بهش فکر کنی یه جورایی غم انگیزه... ببخشید، ادامه بده.
بعدش ازش پرسیدم که میتونم به جاش باهاش بیام یا نه.
- توی تور؟ - آره.
- برای کل تابستون؟ - آره، ولی... بعدش نه.
خیلی سردرگمم.
منم همینطور، ولی این رو میدونم که ۱۴ ساعت و ۶ دقیقه وقت دارم به مین هو بگم چه حسی دارم...
و ببینم اون هم حسش همینه یا نه.
خب، پس... نقشه ای داری؟ چیه...
نه، نمیدونم، باشه؟ بهم گفت میخواد کلاً دور رابطه رو خط بکشه.
اگه مستقیم ازش بپرسی چی؟
اگه حسش این نباشه و بعدش رفاقتمون رو برای همیشه خراب کنم چی؟
- اوه، وای. باشه. - وایسا، تو هم باید باهامون بیای.
به بوسان بیا. کمکم کن بفهمم تهِ دلش چی میگذره.
- لطفاً؟ - شرمنده. من و جین برنامه داریم. یادت نیست؟
- آخرین شبم قبل از پادگانه. - خواهش میکنم، کیو.
اصلاً راهی نداره بتونی به این مهمونیِ باحال روی قایق تفریحی که اون داره من رو میبره بیای؟
که اینطور، انگار واقعاً از اون موقعیت هاییه که حضور همه واجبه...
پس من به عنوان رفیقِ پایهت میام.
ما، یعنی من و جین، به عنوان رفقای پایهت میایم.
میخوای کمکم کنی، یا فقط میخوای روی کشتی غذاهای لقمه ای بخوری؟
هر دوش. خودت که میدونی چقدر عاشق فینگرفودم.
- هر چی کوچیک تر، بهتر. - میدونم.
- حله، پس چهار نفر میشیم. - عالیه.
- بزن بریم که خوش بگذره. همه چی ردیفه. - معرکهست. ممنون.
خودت یه جوری به اونجا برو، چون مین هو منتظرمه.
یادت نره، فقط ما چهار تا.
یونیس همین الان ما رو به یه مهمونی توی قایق تفریحی توی بوسان دعوت کرد.
اوه! اوه! میشه هلیکوپتر بابات رو قرض بگیریم؟
اوه، خب، راستش توی تعمیرگاهه. ملخش یا یه چیزیش خرابه.
- من بلیط قطار میگیرم. - میتونیم ادای آدم معمولی ها رو در بیاریم.
- اوهوم. - آه، من که نیستم.
وای خدا، چقدر با این ناز شدم. قشنگ لایقِ هلیکوپتره.
بیخیال. در هر صورت میخرمش.
راستش، حالا که فکر میکنم...
بیاید به بوسان بریم.
آخ جون!
بوسان! ایول!
میشه یکم بیشتر هیجان زده باشی؟
میخواستم قبل از رفتنت به لس آنجلس با هم وقت بگذرونیم.
فقط دو تایی؟
همین کار رو هم میکنیم. باید به کیتی کمک کنیم مخ مین هو رو بزنه.
بعدش فقط من و تو میمونیم...
و منظره زیبای غروب خورشید از یه قایق تفریحیِ میلیاردی.
خیلی خب. بوسان، ما اومدیم.
منم میتونم بیام؟
شما دارید به بوسان میرید، مگه نه؟
اوم... درسته. آره، داریم به بوسان میریم. هی، هی...
اگه بحث یونیسه...
اون درگیر شروع فعالیتش به عنوان ستاره پاپه. پس من جای تو بودم...
راستش در مورد یوریه. باید باهاش درباره یه سری... مسائل حرف بزنم.
و ظاهراً اون هم داره میاد.
- آه. - انگار اون هم داره میره.
آره. ببین چی شد!
اِم...
باورم نمیشه ییسویِ افسانه ای امشب داره برام لباس انتخاب میکنه.
- خیلی هیجان زدهم! - تا حالا گفتی.
هشت بار.
این تازه شروعشه، یونیس.
به مرکز توجه بودن عادت کن.
یعنی توی اولین قرارمون نفر سوم شدم؟
باید یه نقشه بکشم.
اِم، مین هو، فکر میکنی قبل از مهمونیِ امشب وقت برای گشت و گذار داشته باشیم؟
آره. چی... چی توی فکرت بود، کووی؟
اوم، شاید ساحل گوانگالی؟
انگار درست موقع غروب آفتاب پل رو چراغونی میکنن.
وای، خدای من. چقدر رمانتیک!
دختر، یکم موقعیت شناس باش.
اگه دنبال یه منظره عالی هستی...
احتمالاً بتونیم یه جوری تله کابین رفتن رو هم توی برنامه جا بدیم.
اوه...
- آره، عالی میشه. - آره، منم پایهم!
مطمئنم بابام برای آماده شدنِ امشب حسابی سرت رو گرم میکنه...
پس احتمالاً فقط من و کیتی با هم میریم.
- کی دخترها رو دعوت کرد؟ - من!
و پسرها؟
اون هم کار من بود.
اوه. باشه.
فکر کنم دسته جمعی خوش بگذره.
هوم.
خلوتِ رمانتیکمون هم که پرید.
سلام!
- وای، خدای من. چقدر باحاله! - آره!
یوری، میشه با هم حرف بزنیم؟
اِم، می-هی، بیا اون طرف بریم.
باشه.
کیتی، واقعاً معذرت میخوام.
اوضاع از دستم در رفت، ولی من بهت قول دادم.
کمکت میکنم. به قولِ رفیقونهم قسم.
ممنون. این شلوغ بازی داره کلِ جو رو خراب میکنه.
آره، میفهمم چی میگی، ولی یه راهی پیدا میکنیم.
- قول میدم. - ممنون.
- هی! - اول کجا میریم؟
وای، این منظره چقدر قشنگه.
موافقم.
من... یعنی، بوسان توی این موقع از سال خیلی دیدنیه.
وایسا، مین هو استرس داره؟ من باعث شدم استرس بگیره؟
فقط یه راه برای فهمیدنش هست.
- مین هو، من... - خوشحالم که خودت رو دعوت کردی.
میدونی چقدر برای دوستیمون ارزش قائلم، مگه نه؟
دوستیمون؟
آره. آره، البته.
پس اگه بهت میگفتم که...
یا اگه بهت میگفتم که من...
چیزی که میخوام بگم اینه که...
اوه.
باید این رو جواب بدم.
هی، کدوم گوری هستی؟
سلام بابا. وایسا، وای. توی حمومی؟
سه ساعت قبل از مهمونی دیگه کجا میتونم باشم؟
- چقدر سریع میتونی به هتل بیای؟ - نمیدونم. چطور؟
کلی بهش فکر کردم. و، اوم... میخوام مدیر برنامه یونیس بشی.
چی، واقعاً؟
بعد از اون همه اتفاقی که سرِ استلا افتاد، بهم یه فرصت دیگه میدی تا خودم رو ثابت کنم؟
شجاعت زیادی از خودت نشون دادی. و من بهت باور دارم.
ولی باید بدونم که این کار رو جدی میگیری.
باید مطمئن بشیم که یونیس از موجِ پیروزیش توی مسابقه استفاده میکنه...
و با «ییسو» قرارداد تبلیغاتی میبنده.
پس هر چی یونیس لازم داره فراهم کن، حواست باشه که وقت شناس باشه...
و نذار توی دردسر بیفته.
آره، فهمیدم. همین الان به هتل برمیگردم، بابا.
- ممنون. ناامیدت نمیکنم. - خوبه. همین رو میخواستم بشنوم.
متأسفم کیتی، باید برم. اینکه بابا بهم اعتماد کرده خیلی موضوع مهمیه.
و نباید خرابش کنم.
لازم نیست توضیح بدی. کاملاً درکت میکنم. این عالیه.
برات خوشحالم.
واقعاً خوش شانسم که تو رو دارم.
- امشب میبینمت؟ - موفق باشی.
خب، زمان بندیم افتضاحه...
ولی هنوز هشت ساعت و ده دقیقه وقت دارم تا به مین هو بگم چه حسی دارم.
جون هو!
جون، حالت چطوره؟
- ورود معرکه ای داشتی. - آره.
اینجا حسابی پر زرق و برقه.
- اوه، اوه، اوه! کیسه های هدیه وی آی پی. - وایسا، ما هم وی آی پی هستیم دیگه، مگه نه؟
اوه، کیسه های هدیه مجانی.
اورژانس! میتونم یه عکس سریع باهات بگیرم؟
سلام، رفیق.
نمیخوام چیزی در موردش بشنوم.
ظاهراً اصلاً نمیدونستم تیپِ شیکِ قایقی یعنی چی.
با بابات چطور پیش رفت؟
اوم، عالی. قراره امشب یونیس رو معرفی کنم.
من معمولاً برای اینجور کارها استرس نمیگیرم، ولی به یه دلیلی، امشب استرس دارم.
میدونی چیه، اگه دلشوره داشتی، توی جمعیت فقط دنبال من بگرد.
جوری رفتار کن که انگار فقط داری با من حرف میزنی.
باشه؟
- ممنون، کووی. - خواهش میکنم.
مین هو! بیا اینجا!
خب، بهتره برم به کارم برسم.
- توی شلوغی دنبالت میگردم. - من اونجام.
مین هو! بیا اینجا!
خیلی خب، خیلی خب. دخترها آروم باشید، خیلی خب.
اورژانس، این طرف!
- تو حرف نداری، اورژانس! - میتونیم یه عکس بگیریم؟
کیتی، کیسه های هدیه!
سلام!
این واقعاً دیوونه کنندهست.
وایسا، اون ته-او توی «آخرین ارکیده پاییز» نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.