The first 200 lines.
در پایان دورۀ «میجی»، اوزونه یوری...
که در یک سازمان اطلاعاتیِ تایوانیمحور بهنام «شیدههارا» آموزش دیده بود...
۵۷ نفر از افراد سرشناس جهان را به قتل رساند.
اوزونه که بهعنوان تروریستی ژاپنی حکم تیرش صادر شده بود،
مردم را وحشتزده کرده بود، اما ناگهان ناپدید شد.
۱۰ سال از این اتفاق میگذرد اما هنوز خبری از او نیست.
چیزی شده؟
نه.
این پارچه رو تازه برامون آوردن.
چقدر قشنگ.
خیلی بهتون میاد.
شوهر مرحومتون...
خیلی به لباسهایی که خانم یوری میپوشیدن اهمیت میدادن.
کِی آماده میشه؟
هفتۀ دیگه.
بیصبرانه منتظرم.
خانم یوری.
لطفاً مراقب خودتون باشید.
جیدو!
شماها دیگه کی هستید؟
چی شده؟
«هوسومی کینیا» کجاست؟
نمیدونم والا.
نمیدونی؟
کجا رفته؟
پسرش هم پیدا نکردیم.
خلاصش کن.
نه، نه، نه، نه.
هوسومی کینیا کجاست؟
هوسومی کینیا کجاست؟
خلاصش کن.
شانگهای!
ارباب رفتن شانگهای.
کِی؟
حدود یک ساعت پیش.
خلاصشون کنید.
پسرش رو پیدا کنید.
آقای وکیل، یاکوزاها خیلی اذیت میکنن. لطفاً کمکم کنید.
آقای وکیل، گفتم یه لحظه صبر کنید.
باشه، باشه.
اگه وقت کردم میام به حرفهاتون گوش میدم، خب؟
آقای وکیل، واقعاً...
شب خوش.
خوش اومدی، ایوامی سان.
هدیهست؟
کوتوکو، چشمهات هنوز خیلی تیزن.
بیا، این مال توئه.
دورایاکیِ جدید از «اوئنو». (دورایاکی: نوعی شیرینی)
اون پرونده واقعاً ترسناک بود.
[خانوادۀ هوسومی به قتل رسیدند و قاتل خودکُشی کرد]
باورم نمیشه که قاتل خودکُشی کرده.
چیه؟
چه خوشمزهست.
ناگا سان، تو هم بخور.
خمیر لوبیای قرمزشون خیلی عالیه.
کوتوکو، زود باش حاضر شو.
باشه.
حالا خانم یوری کجاست؟
پنجمین رئیس سازمان، هیرائوکا، اومده اینجا.
عه؟
بابام بالأخره مُرد.
میخواید جاش رو بگیرید؟
توی همچین شرایطی که هنوز تبعاتِ زلزله کامل تموم نشده،
هر اتفاقی ممکنه بیفته.
یوری سان، شما هم اینجا یه مَرد کنارت لازم داری، مگه نه؟
چه زمونۀ خطرناکی شده.
آدم بعضی وقتا نمیدونه چیو باور کنه.
لطفاً توی همچین شرایطی به فکر منم باش.
من آدم قابل اعتمادی هستم.
هر اتفاقی افتاد، بلافاصله منو خبر کن.
خیلیخب، بریم.
اگه دست نجنبونی...
غریبهها ازت میدزدنش.
یکسالی هست...
که از زلزله میگذره.
ایوامی سان، شما هم که اینجایی.
این همون پروندهایه که خواسته بودی.
ممنون که همیشه انقدر زود بهم کمک میکنی.
خواهش میکنم.
ناگا سان...
یه معجون خوشمزه با عسل میخوام.
میتونی برام درست کنی؟
نه...
نمیخوام بری «چیچیبو».
میرم چک میکنم و برمیگردم.
امکان نداره «کونیماتسو» همچین کاری کرده باشه.
[کونیماتسو پس از اقدام به قتل این خانواده دست به خودکُشی زد.]
این معجون مخصوص، خوراکیِ مورد علاقۀ آقای کونیماتسوـه.
بفرمایید.
ممنونم.
ناگا سان اینا رو از همه خوشمزهتر درست میکنه.
شیرین و خوشمزهست.
یوری سان، تو هم بخور.
آقای میزونو...
متأسفم، باید یه خبری رو بهتون بدم.
دربارۀ این مسئله اقداماتی صورت گرفته.
حالا خیلی راحتتر شدی.
زود باشید پیداش کنید.
اطاعت!
صبح بخیر.
آهای، وایستا!
آهای، فرار نکن!
آهای!
فرار نکن!
مقاومت نکن.
ولم کنید. ولم کنید.
- یکی کمکم کنه. - خفه شو، حرف نباشه!
آهای! با بچه چیکار دارید؟
یه مُشت خرسِ گُنده افتادن به جون یه بچه.
بزن به چاک.
تو هوسومی شینتا هستی؟
راستش رو بگو.
به لوکوموتیوران بگو تا وقتی نرسیدیم اوئنو نگه نداره.
چشم.
لعنتی! چیکار کردی؟
ببینم، دارید چیکار میکنید؟
وایستید!
بپر پایین.
چی؟
از جاتون بلند شید.
دستها بالا!
اون زنه هم همینطور.
اینا تفنگهای ارتش هستن.
اینا همونان!
اینا همونان!
اینا همونان!
این تفنگ...
پسش بده.
اون تفنگ رو از کجا آوردی؟
بابام بهم داد.
دارم پشت سرت میام.
پاهات چی شدن؟
مادرزادیـه.
آهای...
منطقۀ تامانوییِ توکیو کجاست؟
تامانویی؟
بابام گفت...
برم تامانویی و یه نفر به اسم اوزونه یوری رو پیدا کنم.
الو؟
یوری سان، الان کجایی؟
گیودا؟
اتفاقاً ایوامی سان الان توی مغازهست.
میشه گوشی رو بدی بهش؟
صبر کن.
الو، بفرمایید.
میشه لطفاً کمک کنی و آمار مَردی به اسم هوسومی کینیا رو در بیاری؟
همون کسی که خانوادهاش توی اون حادثه کُشته شدن؟
من الان با پسرِ هوسومی کینیا هستم.
پسرش؟ چطور ممکنه؟
کل اعضای خانوادۀ هوسومی باید مُرده باشن، نه؟
نمیدونم والا.
نیروی زمینیِ ارتش افتاده دنبالش.
پس ظاهراً قضیه سیاسیـه.
ضمناً...
ببین تسوتسو کونیماتسو و هوسومی کینیا چه رابطهای با هم دارن.
باشه، بررسی میکنم.
بیاید اون بچۀ گُمشده رو پیدا کنیم.
نیروی زمینی خیلی داغون شده.
ببینم، این تویی؟
تویی؟
خودتی، نه؟ خیلی شبیهـته.
- حواست کجاست؟ - ببخشید.
ایست!
وایستا، فرار نکن.
بیا اینجا، مقاومت نکن.
زود باش!
مقاومت نکن.
تو هوسومی شینتا هستی، آره؟
حتماً بابات یه چیزی رو بهت سپرده، نه؟
جواب بده!
زود باش!
به سروان گزارش بده.
چشم.
نکُشتمشون. به نقاط حساسشون شلیک نکردم.
تو کی هستی؟
همون کسی که دنبالش میگردی:
اوزونه یوری.
چرا میخواستی منو ببینی؟ بابات دلیلش رو بهت گفت؟
نه، نگفت.
هوسومی شینتا و یه زنه ماشین رو دزدیدن و فرار کردن.
زنه مسلحه و شلیک میکنه.
کلی از نیروهام مجروح شدن.
به سرهنگ اوزاوا گزارش بدید و منتظر دستورات جدید باشید.
اگه این قضیه زودتر حل و فصل نشه...
خسارت جبرانناپذیری به نیروی زمینی وارد میشه.
برای همین این مأموریت رو به تو سپردم.
متوجه شدی، سیاما؟
بله.
با چریکهای سیبری تا حد مرگ جنگیدی
اونوقت نمیتونی تکلیف یه زن رو مشخص کنی؟
واقعاً شرمندهام.
به اندازۀ کافی بهم وفادار نیستی؟
چرا.
اسناد محرمانهای که هوسومی برداشته رو برام بیار
و از شرّ اون بچه هم خلاص شو.
چشم.
No comments yet. Be the first to leave one.