The first 200 lines.
خبرهای امروز صبح
مطلع شدیم که "دِیل واشبرگ" دیشب در خانهاش مرده پیدا شده
ظاهراً خودکشی کرده
مرگ "دِیل" درست بعد از انتشار مقاله جنجالی "هارتلند پِرس" اتفاق افتاد
درباره گذشته فاسد خانواده "واشبرگ" بود
همانطور که تصور میکنید، این موضوع توجهات تازهای رو به رقابت فرمانداری جلب میکنه
"دونالد واشبرگ"، نامزد فرمانداری اوکلاهما و برادر دِیل
درباره درگذشت دِیل، اینطور گفت
وای!
اوه. عالیه.
خرابش کردی، باید بخریش.
دِیل خانواده ما بود. برادر کوچکم.
در سوگ این ضایعه بزرگ، ما خواستار حفظ حریم خصوصی هستیم
تحقیقات درباره این اتفاق ادامه دارد
خب، خیلی عالیه. هیچ برنامهزمانیای برای اینکه چقدر طول میکشه، نداریم
این کار ممکنه طول بکشه
با فاکس ۲۳ همراه باشید
چی؟ اون کار پشت سرت؟
اثر "جو بِرِینارد"ه. باید بدونی "جو بِرِینارد" کیه
تمام روز جلوی اون وایسادی
فوقالعاده نیست؟
آره، خوبه. خوبه
این اثر "جو بِرِینارد"ه. باید تو موزه باشه
اوه. فکر میکنی جاش تو یه کلوپ شام خصوصیایه؟
خوبه. و کلی اثر هنری اینجا هست
آره، اینجا پر از اثرهای هنریه
اونقدر اثر هنری اینجا هست که فکر نمیکنم کسی متوجه بشه
اگه اونو یواشکی بذارم تو شلوارم و همینطوری برم بیرون
شلوارت زیادی تنگه
آره، زیادی تنگه. آقای ریبون
آره، اِ... یه لحظه. دارم حرف میزنم
آمادهن برای شما
خب
باید کلاهت رو برداری
کد لباسه
اوه، چه خوب. کل تیم رو آوردن، هان؟
اینجا مدت زیادیه که کار میکنی؟
باشه
هی. چطوری؟
خیلی خب. میتونیم براتون نوشیدنی بیاریم؟
بله، "لی"، یه ویسکی بیار. نه، من سوبِرم
من فقط یه پیلسنر میخوام و یه نیویورک استریپ، آبدار و برشته، اوکی؟
یه ذره سس A.1. هم اگه زحمتی نیست
اگه دارینش
از آشنایی با شما به صورت حضوری خوشحالم. آره
ما کارهای دیگهی زیادی هم داریم. آره، حتماً همینطوره
اینجا چقدر باکلاسه
من حتی تا حالا این پشت نیومده بودم
خب، آره، اینا فقط بعضی از مزایای این کارن
آره، باید میرفتم تو کار شرکت سرمایهگذاری، آره؟
به جای کتابهای نایاب؟ هوم
ولی شما خبرنگار هم هستی دیگه، درسته؟ یا یه جور نویسنده؟
من یه "حقیقتنگار" هستم.
ببخشید، دوباره میگید؟
من یه "حقیقتنگار" اهل "تولسا" هستم.
یه "حقیقتنگار"؟
دقیقاً "حقیقتنگار" چیه؟ خوشحالم که پرسیدی
من چیزها رو میخونم
درباره چیزها تحقیق میکنم
رانندگی میکنم و دنبال چیزها میگردم
و بعد درباره چیزها مینویسم
بعضیها اهمیت میدن، بعضیها نه
من مدام بیکارم، همیشه بیپول
اما اجازه بدین بگم که من شیفته حقیقتم
این چطور؟
هوم
خب، این تیم ماست
"باب"، یا "بابِ خندون"
"جانسون"، یا "بیگ جان". بیگ جان
"کَتی". کَتی به دلایل مشخصی مورد علاقه ماست
و یه نفر دیگه هم داریم. اوه. چطوری؟
فکر میکنم شما "لی" هستین؟ "لی ریبون"
من "آلن" هستم
دست دادن قویای داری. حتماً دامداری
شما حتماً نویسندهای
نه، آلن، ایشون یه "حقیقتنگار" هستن.
عوضی
"رِی"، عتیقهفروشم، بهم میگه مدتیه که دنبال منی
آره، من خیلی خیلی به اون بروشور کلیسا که شما داری، علاقهمندم
بله، اون خیلی خاصه
خود "مارتین لوتر کینگ" امضاش کرده
اون تو یه کلیسای "شمال تولسا" بود که دیگه وجود نداره
آره، خب، حتماً برای مردم "شمال تولسا" خیلی مهمه
اوه، آره، من، اِ، کلی از سیاهپوستای، اِ، اِ، اِ، مردم "شمال تولسا" رو دارم، اِ، که میان اینجا
خب، منظورم اینه که فقط سیاهپوستا نیستن. حتماً
مکزیکیها هم، اِ... البته
سرخپوستها. سرخپوستها؟
اِ... دیگ همجوشی اوکلاهما
برای همینه که ما دوستش داریم. آره، میدونم
به همین دلیله که من فکر میکنم مهمه که اون بروشور...
برگرده به جامعهای که بهش تعلق داره
میشه دوباره بگید؟ آره
ببین، میخوام یه سوال ازت بپرسم
اون بروشور رو چطوری به دست آوردی؟
داستان جالبیه
پدربزرگم یه کارمند داشت
و اون بهت دادش، درسته؟
دقیقا. حالا میتونم یه سوال واقعی ازتون بپرسم؟
آره. من یه کم در مورد شماها تحقیق کردم.
و، ام... من یه سری نگرانی دارم.
اوه، آره؟ آره.
خب، در موردشون بهم بگو.
خب، اول از همه کنجکاوم بدونم چرا دارین میخرین...
کسبوکارهای متعلق به سیاهپوستها رو تو شمال تالسا؟
این یه کم عجیبه.
ایجاد فرصتهای تجاری بخشی از کار ماست.
آره، یا شایدم در مورد یکپارچه کردن و از بین بردن رقباس.
که هم برای اقتصاد و هم برای مردم شمال تالسا بده.
خیلی جرئت داری، لی.
دارم.
خبر بد اینه که...
ما بعدازظهر امروز یه کارای دیگه هم داریم که باید بهشون رسیدگی کنیم، پس...
حرفتو میفهمم. لازم نیست دو بار بهم بگی.
فقط بذار این کارت ویزیت کوچیکی که امروز صبح درست کردمو بهت بدم...
اگه خواستی بهم زنگ بزنی.
کتی.
هی، بیگ جان. و، باب. ممنون از وقتتون.
فکر نمیکردی میتونی به اون بروشور دست پیدا کنی، مگه نه؟
گاهی وقتا باید با یه دست حواسشونو پرت کنی...
در حالی که با دست دیگه چیزی که میخوای رو به دست میاری.
و نگران نباشید، اون بروشور کلیسا برمیگرده...
به جایی که بهش تعلق داره، به زودی.
گیرت انداختم.
کسکش.
عالی بود.
گیرت انداختم.
میخوام از مقامات محلی و ایالتی تشکر کنم...
که با نهایت احترام و وقار به این مسئله غمانگیز واکنش نشون دادن.
میدونم دیل الان از یه جای بهتر داره به ما نگاه میکنه...
و دیگه رنج نمیبره.
آیا نیویورکر در مورد یه مدفوع تو پارک آبی مقاله مینویسه؟
احتمالاً حق با توئه.
ولی ما فقط امروز سه تا پیشنهاد در مورد وودی گاتری داشتیم.
فکر کنم فعلاً دیگه از داستانای وودی خسته شدیم.
اوه، اینجاست، آه... لعنتی.
اون مطلب واشبرگ چی؟
در حال ترند شدن در سطح ملی.
آره. میتونم باهات حرف بزنم؟
شنیدی؟ دیل واشبرگ...
شنیدی؟ بیا اینجا. هی، حالتون چطوره؟
اولیویا، ادامه بده.
خبرو شنیدی؟
دیل واشبرگ خودکشی کرد.
آره، خیلی غمانگیزه. آره، خیلی غمانگیزه.
یه جورایی یه مقاله پیگیری هم میطلبه.
نه، نه، نه. لی، ما یه مطلب دیگه در مورد واشبرگ نمینویسیم.
اون عوضی مُرده.
این به ما ربطی نداره. اون به زور تو مقالهی من بود.
با این حال، ممکنه سرزنش بشیم. چرا؟ به خاطر گزارش حقایق؟
اون مقاله قابل ایراد گرفتن نیست.
من خط به خطش رو خوندم. آره، میدونم.
من سه روز باهات روی کاناپه بودم و غذای بیرون میخوردیم...
تو یه عالمه از بخار ویپت. آره.
پس میدونی که کاملاً بیعیب و نقصه.
این یه مطلب تاریخی در مورد... نه، نه...
ریشههای کثیف یه خانواده قدرتمنده. در مورد فساد گذشتهست.
آره. اون خانواده هنوز فاسدن.
چه مدرکی برای این داری؟
اینجاست که بهت نیاز دارم. باید یه کم بیشتر تحقیق کنم.
چه داستانای دیگهای الان روشون کار میکنی؟
چه داستانای دیگهای؟
باشه، باشه.
در واقع، یه شرکت توسعه به اسم آکرون هست...
اونا دارن یه عالمه ملک تو شمال تالسا میخرن.
خب، سرمایهداری.
اینجا حس نمیکنم خیلی حمایتم میکنین.
چون باید با یه پیشنهاد واقعی پیش من بیای.
باشه. داستان افدیآر رو میدونی؟ کدوم یکی؟
اولین باری که اسم آدولف هیتلر رو شنید...
فهمید که برای چه هدفی به دنیا اومده.
منم همینطورم.
پس داری میگی تو به دنیا اومدی تا دونالد واشبرگ رو متوقف کنی؟
من میگم دل ترسو هیچوقت به جایی نرسیده.
نه. جواب نه هست، ممنون.
شماها به چی زل زدین، لعنتی؟
آخرین مطلب واشبرگت رو خوندم.
اوم؟ داری پولدارای قدیمی رو عصبانی میکنی...
نژادپرستا و مزرعهدارا رو.
آره، همه یه جورن.
نباید پولدارا رو از خودت برنجونی. چطور انتظار داری پول دربیاری؟
پنکیک ارزون نیست.
آره، میدونم. همیشه دردسر من بوده، سالی.
اوم.
«شیرینترین آهنگهای ما، آنهایی هستند که از غمانگیزترین افکار میگویند.»
ها؟
شلی.
آه.
خب، «مهم نیست کی تو آستینه، باب ویلز هنوز پادشاهه.»
ویلی نلسون.
شاعر واقعی جنوب.
در واقع ویلن بود. ویلن جنینگز.
اوه، باشه. مهم نیست.
من همیشه اونا رو با هم قاطی میکنم.
پسرهای سفیدپوست کانتری.
موهای بلند. با حرف دبلیو.
اون مرد رو میشناسی؟
اوه، در مورد اون خانواده سر به سرش نذار.
شروع میکنه در مورد اینکه پیرمرد واشبرگ چطوری...
زمینشون رو از سرخپوستها دزدید.
خب، آره، دزدید.
No comments yet. Be the first to leave one.