The first 116 lines.
ارائهای از تیم ترجمهی دیبا موویز
!ماما میا شروع دوباره
"هتل بلا دانا"
اگه یهنفر میتونست اینها رو به آخرین پُست
مینلند" برسونه عالی میشد"
انجام اینکار باعث افتخار و خرسندی بندهست
جناب، شما مدیر هتل هستید
ازتون میخوام اینجا بمونید
و خاطرجمعشید که اینجا
برای شگفتانگیزترین مهمونی بازگشایی تاریخ آمادهست
،خانم "سوفی"، رؤیای شما هرچیزی که باشه به واقعیت تبدیلش میکنیم
این رؤیای اون بود
من فقط دارم سعی میکنم از پس انجامش بربیام
خیلی بیشتر از این حرفها انجام دادید
آره، ولی کافیه؟
ایکاش میتونستم از خودش بپرسم
ایکاش اینجا بود
وقت جمعآوریه. بیاید دیر نکنیم
صبر کن
درهر صورت هیچوقت نمیاد
نگران نباش
مامانم واسه همهچی دیر میکرد
خب، تقریباً زمان آن رسیده
که فارغالتحصیلان سال جاری به جهان بیرون پا بذارن
،بسیاری از کسانیکه از حضورشان
،در این روز فرخنده خوشحال هستن توسط دوستان و خانوادههایشان
مورد حمایت قرار گرفته بودن
ولی قبل از هرچیزی، میریم سراغ آداب و رسوم، که بنده
دانشجوی منتخب
...از نظر همترمیهای خودش - ببخشید، معذرت میخوام -
برای نطق پایانی به جایگاه فرا میخونم...
،امسال، اون دانشجو
...که مثل همیشه وقتشناسه
"کسی نیست جز "دانا شریدن
قراره کارهای بزرگی انجام بدی، دانا
ممنون، خانم معاون، واسه همهچی
اینجا درسهای زیادی
،دربارهی دوستی
وفاداری، عشق به من یاد داد
ولی مهمتر از همهی اینا، اینجا به من یاد داد
،که بهترین اتفاقات زندگی
،بهترینِ بهترین اتفاقات زندگی
بهطور ناگهانی رُخ میدن
!پخشش کن
نیومد
نیومد
مادرم
باورتون میشه نیومده؟
هیچوقت نمیاد
و هردفعه، این قضیه من رو غافلگیر میکنه
باید یه فکری بهحال خودم بردارم
،وقتی رسیدی خونه خونهرو روی سر اون زن خراب کن
من خونه نمیرم
واسه یه مدت طولانی - اوه -
"همون حقهی قدیمی "خونه نمیرم تا ادب شه
،من امتحانش کردم ولی والدینم فقط اتاقم رو اجاره دادن
و سگت رو فروختن
نه، این ادب کردن نیست. دقیقاً برعکسشه
مثل یه هدیهست به خودم
کجا میخوای بری؟ - هرجا -
همهجا
...زندگی کوتاهه، دنیا هم وسیع، و
میخوام چندتایی خاطره بسازم - همم -
،بهعبارت دیگه
داری ما رو ترک میکنی - اوه -
هیچوقت همچینکاری نمیکنم
فقط داشتم آیندهمون رو محک میزدم
بیخیال
ما همیشه همدیگهرو داریم
!دیناموس! دینامیت
!کُل روز رو میخوابیم و کُل شب رو میترکونیم
اوه، اونها خیلی خوشگلن
یکمی سمت چپ
یهذره بیشتر. و یکمی پایین
عالی شد. خوبه
اون گُلها زیبان
خیلی ممنونم
اسکای"؟ اونجا ساعت چنده؟"
صبح اول وقته
داشتم به تو فکر میکردم
به فردا
اوضاع چطوره؟ - ،اوه، میدونی -
هیچی بهاندازهی دقیقهی آخر ذهن رو متمرکز نمیکنه
ولی آمادهای
باورم نمیشه قرار نیست اونجا باشم
احساس عجيبی دارم
،آره، ولی توافق کردیم... شش هفته توی نیویورک
یاد گرفتن هتلداری از بهترین افراد
فرصت خیلی بزرگی بود که نمیشد ردش کرد
سوف - چیه؟ -
هیچی - چیه خب؟ -
نه، مهم نیست
آره، معلومه که مهمه
بهم پیشنهاد یهکار دائم دادن
اوه
خیلیخب
میتونم بگم نه - ولی نمیخوای -
میخوای بگی آره
آره، میخوام
ولی میتونی باهام بیای
ولی من اینجام. همیشه قراره اینجا باشم
سوف، مامانت یهسال پیش فوت کرده
و من این هتل رو به احترامش بازسازی کردم
اون نمیخواست زندگیت رو وقفش کنی
خودش زندگیش رو وقف من کرد
نمیتونیم هی این بحث رو داشته باشیم
ظاهراً میتونیم، تا وقتیکه متوجهشیم
دیگه چیزی واسه بحث کردن وجود نداره
اسکای؟
آره، میدونم
باید برم
آره
فردا تو فکرت هستم
فوقالعاده میشه
مراقب خودت باش، سوف
آره. تو هم همینطور، اسکای
No comments yet. Be the first to leave one.